ايمان...
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٦  
سلام... يه کتاب پيدا کردم توش پر داستان های آموزنده و قشنگ از نويسندگان نا آشنا است سعی می کنم داستان های توپ اش رو واستون بذارم و شما هم سعی کنيد حتمآ بخونيد.خيلی داستان هاش قشنگ ه شايد در کل ۱-۲ از اين داستان ها رو تو ايميل ها ديده باشد يکی اش همين داستان امروزه...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد جواني که مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت.
او چيز هايي را که درباره خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت.
چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي
شنا کافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز
کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار
مشاهده کرد.
احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها
پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود!


کلمات کلیدی: