ليلا
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٦  

به نام او که هميشه هست

امروز فيلم ليلا رو از ويدئو کلوپ دانشگاه گرفتم و ديدم.حس مي‌کنم که از لحاظ شخصيتی خيلی شبيه ليلا هستم.توی متنی که دفعه‌ی قبل گذاشته بودم،آخراش نوشتم: «تو هم هيچی نمي‌گی. يعنی اون‌قدر بغض تو گلوت جمع شده که نمي‌تونی حرف بزنی...».و اين معادل با روزه‌ی سکوتی بود که ليلا آخرای فيلم گرفته بود.ليلا صبر کرد،چون نمي‌خواست رضا رو از دست بده،چون عاشق رضا بود، بنابراين مي‌خواست هر جوری شده رضا خوشحال بشه،خوشبخت باشه.وقتی ديد رضا بچه دوست داره،بهش حق داد که به اصرار مادرش يه زن ديگه بگيره.شايد که نه!!!مطمئناً مي‌دونست که اين کار به ضررشه.ولی مي‌خواست ثابت کنه که چقدر دوستش داره.رضا اصرار مي‌کرد:«ليلا! توروخدا بگو نه.تو رو خدا جلوم وايسا.بگو راضی نيستم...»اما ليلا فقط لبخند زد و سرش رو تکون داد.سادگی ليلا،صبر ليلا،احساسات ليلا،و حتی کم‌حرفی اون،همه منو ياد خودم ميندازه.هر چند که من هنوز ازدواج نکردم و نمي‌دونم که بچه‌دار مي‌شم يا نه.بچه دار شدن برای من فقط يه نماده.نمادی از مشکلاتی که ديگران برات بوجود ميارن و تو ناخواسته بايد با اونا درگير بشی.يه جای فيلم ليلا با خودش ميگه:«مگه اعصاب من از فولاده؟مي‌ترسم آخرش از غصه بترکم...».واقعاً اعصاب فولادی مي‌خواد که آدم درگير اين طور مشکلات بشه و ازشون سربلند بيرون بياد.نمي‌دونم خدا از اين که بعضی از بنده‌هاشو اين قدر سخت امتحان ميکنه چيه؟ به قول ليلا: « مگه من چی کار کردم که بايد اين جوری تغاث پس بدم؟...»ديشب خير سرم تصميم گرفتم بي‌خيال قضايايی بشم که تو اين دو سه هفته‌ی اخير اتفاق افتاده.اما نمي‌دونم چرا توی ويدئوکلوپ از بين اين همه فيلم،بايد ليلا رو انتخاب میکردم .آخر فيلم ليلا بدبخت شد،رضا آواره،هر دو افسرده،هر دو پژمرده..نمي‌دونم.آيا اين فيلم هم يه نشونه بود که من بايد درکش مي‌کردم؟يعنی ممکنه رابطه‌ی ما هم چنين فرجامی داشته باشه؟....نمي‌دونم.ديگه برام مهم نيست.فقط مي‌دونم که مي‌خوام باشه.همين طوری خوبه.زمان خودش همه چيزو معلوم مي‌کنه.

                                                                        يا حق                                                غزال


کلمات کلیدی: