ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٧  

به نام او که هميشه هست

طفلکی روحم!!!   امروز کمرش زير بار خم شد.فکر مي‌کردم قوي‌تر از اين حرفا باشه.امّا نبود.يه کم که بارش اضافه وزن پيدا کرد،کم مونده بود بشکنه.ای بي‌ظرفيت.چقدر بهت گفتم به اين دنيا و هر چی توشه،حتّی آدما دل نبند.تو که از آخرش مي‌ترسيدی چرا شروع کردی؟ دلتو به شعر قميشی خوش کردی که ميگه من از پايان مي‌ترسيدم و آغاز کردم؟ دلت خوشه تو هم.اون فقط تو شعره.آره داداش.ليلی و مجنون فقط يه قصّه‌س.ولی توی ساده‌لوح ابله دوست داشتی ثابت کنی واقعيت داره.هر چی همه با تعجب بهت نگاه کردند، توی دلت بهشون خنديدی و بيش از پيش باور کردی که ميشه.امّا حالا...حس مي‌کنی فقط داشتی خودتو گول مي‌زدی.آره...تو اين دوره زمونه اگه کسی بخواد بره سفر،پای سفر براش پيدا نمي‌شه.ياد آهنگ همسفر مي‌افتم که مي‌گه:« شايد در اين راه اگر با هم بمانيم         وقت رسيدن شعر خوشبختی بخوانيم» هميشه اونی که مي‌تونه همسفر خوبی برات باشه،همسفرت نمي‌شه.وقتی هم ازش مي‌خوای که باهات بياد،هزار و يه جور بهانه‌ی بني‌اسرائيلی برات مي‌چينه کنار هم که فقط خودش قبولشون داره.تو هم هيچی نمي‌گی. يعنی اون‌قدر بغض تو گلوت جمع شده که نمي‌تونی حرف بزنی.فقط سرتو تکون مي‌دی.و با خودت ميگی کاش مي‌فهميد.هر چند خودش فکر مي‌کنه مي‌فهمه.تو هم برای همين بهش لبخند مي‌زنی.لبخندی از سر تأسف.تنها کلمه‌ای که مي‌تونی بگی همينه: « خدا نگهدار»...........و مي‌روی.

ياحق                                                  غزال


کلمات کلیدی: