شما چی فکر می کنين؟؟؟
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٢  

به نام او

چه بگويم از او که هر چه گويم کافی نيست و زبانم تاب اين الفاظ ندارد و چشمانم سر شار از اشک است و دلم لرزان از او.و اين من  که هيچ نتوانم بگويم از خود که الحق انسان نام من است . و انسان يعنی فراموشکار . و اين چه نامی است که بر من نهادند و من ديگر چگونه خواهم زيست با اين همه پريشان حالی و فکر های خالی از اعتماد و اعتقاد و او چگونه هنوز با من هست منی که فراموش اش کنم همواره.

سلام. و باز هم سلام ...جای شما خالی با برو بچ دانشکده رفته بوديم شمال(سی سنگان) واقعا جاتون خالی.(سريع ميرم سر اصل مطلب)تو زندگی من ( و حتما همه شما ها) يک سری اتفاقات می افته که آدم واقعا تو کف می مونه .... نمی دونه چه جوری توجيه شون کنه ...ايا اتفاقی بود يا به قول معروف از جای ديگه آب می خوره؟؟؟!!!! نمی دونم .... می تونم واستون ۱۰۰۰ ران ۱۰۰۰ مثال بيارم يکی از اونا تو همين مسافرت برام اتفاق افتاد

يه روز جا شما خالی ناهار رفتيم جاده ۲۰۰۰  ... نماز هم نخونديم ( تا اونجايی که ديدم و خبر دارم) بعدش برگشتيم و شب حدودای ساعت ۱۱-۱۲ لب ساحل نوار گذاشتيم و .... يه ۲۰ دقيقه ای بود که بچه ها می رقصيدن و ... يکی از بچه ها  به من گفت علی پاشو برو از تو اتاق دوربين ام رو بيار تا چند تا عکس بگيريم. من هم خسته و کوفته تنبليم ميومد... 

احسان جان جون من ... تو رو خدا بی خيال حال ندارم تا اونجا برم!! خودت برو... هيچی اقا بالاخره من رو راضی کرد برم ... تو راه يکی از بچه ها (اسماعيل)‌داشت ميومد ساحل گفتم اگه بتونم راضی اش کنم اون بره دوربين رو بياره...

اسماعيل ... جون من ... برو دوربين ه احسان و بيار...

اسماعيل: ماااااااااااااااااااا..... دوباره برگردم ... نه ...بی خيال ...خودت برو... من هم دست از پا دراز تر ....

رفتم و به اتاق احسان اينا رسيدم و در و باز کردم و ديدم يونس داره نماز می خونه ....  

ای دل غافل ...هی...گفتم پس من هم نماز رو بخونم و بعد دوربين و ببرم ... تو همين هين يونس نماز اش تموم شد و برگشت و گفت تازه ۱۱ رکعت تو پاچچمونه همون جا بود که زدم تو سرم و گفتم خاک... نماز ضهر و عصر ....

خلاصه نمار مغرب و عشا رو خوندم و رفتم ساحل...

ولی حالا شما چه فکری می کنيد؟؟؟؟ چرا يونس تو اين ۳-۴ دقيقه ای که من رفتم دوربين بيارم بايد نماز بخونه  اصلا چرا بايد احسان به من می گفت برم دوربين بيار... اگه اسماعيل به حرف ام گوش می کرد و می رفت دوربين رو می آورد و من بر ميگشتم ساحل آيا يونس و ميديدم؟؟؟؟؟ ما ۲۰-۳۰ دقيقه لب ساحل بوديم چرا دقيقآ توهمون ۳-۴ دقيقه بايد من وارده اتاق شم؟؟؟؟ اصلا چرا يونس تو اون اتاقی بود که دوربين احسان اونجا بود؟؟؟؟؟ و ۱۰۰۰ ران چرا و اما و اگر های ديگه؟؟؟!!!!!!!!

چرا اين اتفاق همون روزی افتاد که من نماز ظهر رو نخونده بودم؟؟؟؟ آخه  همين ۱-۲ بار که نيست ۱۰۰۰ بار ديگه اتفاق افتاده ....آيا همه اينا اتفاقی بوده؟؟؟؟!!!!!

نه فقط در مورد نماز در موارد ديگه باز هم از اين اتفاقات افتاده .... و حتما شما لمس شون کردين نه؟؟؟!!

نظرتون چيه؟؟


کلمات کلیدی: