ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦  

به نام او که احساس را آفريد

تنوع احساسات نسبت به يه آدم حس عجيب و جالبيه . اوايل سعی مي‌کنی اصلاً بهش فکر نکنی.بعد که روابط پررنگ‌ترشد،اون آدم ميشه جزئی از خاطرات روزانه‌ات.هنوز مي‌ترسی بهش فکر کنی مبادا بهش عادت کنی.بعد از چند وقت،وقتی از خودت مطمئن شدی که عادت نمي‌کنی،بيشتر بهش فکر مي‌کنی.کم‌کم‌در تو احساسی نسبت به اون ايجاد مي‌شه که در ابتدا باعث مشغول کردن ذهنت مي‌شه.بعد از مدتی مي‌فهمی که بيشتر دوستش داری.کم‌کم با خوندن شعری يا گوش دادن به آهنگی مثل قميشی،مي‌تونی ذهنت رو به طرف اون هم ببری.مي‌فهمی که اين ط.ری هم ميشه به آهنگ‌‌ها گوش داد.ديگه سعی نمي‌کنی در دل هر شعری خدا رو ببينی.با گذشت زمان اين دوست داشتن برات به يقين تبديل مي‌شه و احساس آرامش مي‌کنی.غافل از اين که با اين روند،شايد داری از توحيد و يگانه‌پرستی دور مي‌شی.مي‌بينی که قبلاً با خوندن همين شعرا به جز خدا ممکن نبود به چيز ديگری فکر کنی.اما حالا...دلت مي‌لرزه.نکنه راه غلطی اومده باشم.خودت رو به خدا مي‌سپاری.ولی اصلاً سعی نمي‌کنی رابطه‌تون کمرنگ شه.هنوز هم مطمئنی که بهش عادت نکردی.بعضی شبا يهو هوس مي‌کنی پيشش باشی.دوست داری اون کنارت باشه و تو لمسش کنی.موهاشو نوازش کنی...گاهی با خودت فکر مي‌کنی وقتی يک رابطه در عرض يک سال تا اين حد رشد داشته باشه،پس تا سال ديگه چی ميشه؟ يکی از دوستان پاسخ داد:«اين روابط مجانب دارن.»...شايد...اما آخر همه‌ی اين حرفا باز هم ميگی: خدايا!!! پناهم بده...ياريم رسان.

يا حق                                              غزال

 


کلمات کلیدی: