دانه می کاريم تا صبوری بياموزيم...
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٥  

به نام مقصد هستی بخش


اولا که باز share mation بازيش گرفته ... اشکال نداره باز هم صبر می کنيم خودش دوباره انشاء الله درست می شه .... يه ايميل دختر خالم برام زده بود ـالهام.... همون دختر خوبه که چندين و چند بار ديگه هم از ايشون اسم برده بودم و از پايه های ثابت اين وبلاگ که هميشه با پيام هاش و راهنمایی هاش ما رو شرمنده می کنه ـ اين ايمل هم از همون ايميل های عاشق-عشق ۲ ه.... قشنگ بود گفتيم بذاريم...
دانه می کاريم تا صبوری بياموزيم
عرفان نظر آهاری
دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي.
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي‌ام، حقيقت شكار من است.
او راست مي‌گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم‌ها مي‌گريخت.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي‌گشت، دست‌هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي‌كشد.
اين چيزي بود كه او نمي‌دانست.

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه‌اي مي‌كارم تا صبوري را بياموزم.
و دانه‌اي كاشت، سال‌ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه‌اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه‌زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه‌زار او آمدند. بي‌بند و بي‌تير و بي‌كمان.

و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دست‌هاي خوني‌اش دانه‌اي در خاك كاشت.



کلمات کلیدی: