ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳  

به نام دوست  که راهنمای اوست

اول يه مطلبی رو عرض کنم....مشکل از من بود نه از اکانت ام !!!!‌شماره تلفن رو اشتباه وارد می کردم !!

البته شبکه ی اونا هم خالی از اشکال نيست شايد بشه گفت ۵۰٪ مشکل زير سر من و ۵۰ ٪ ديگه زير سر اوناست.!!!!!

و باز بچه و باز فرزند و باز كودكي و باز فكر و باز پوچي و باز خشكي و باز....و باز در شب تاريك ذهن قدم زدن را تجربه مي كردم. در كوير خالي ذهن كه انگار كوير را دزد زده است سال هاست خشكسالي زده.و بي راهه دوست ديرينه مسافر. و نور نيست و گل ها را برده اند حيوانات مرده اند باد راه را گم كرده است.ابر ها بي سايه اند خورشيد چند روزي است كه با كوير قهر است .و درختان در كويره بهت زده بغ كرده اند و زانو در بغل دست به دعا و چشم به آسمان.و باز تنهايي و باز دوري و باز گرما ، بي آبي،تشنگي ، سراب هم نيست سيرابي چيست؟ چرا گشنگي سلام نمي دهد تشنگي كدام است؟ راه چيست؟چرا گم نمي شوم؟ بيماري چرا نيست؟ چرا اين كوير فقط يك راه دارد ؟؟!!!! بن بست چرا نيست؟؟چرا خطري در كمين نيست؟ دلهره بر من چيره نخواهد شد...چرا راه يكي است؟ من هم مي خواهم راهي بسازم از براي خود و به نام خود.مي خواهم خطر كنم مي خواهم تجربه اي باشم براي از بعد از خود.و باز شب شد و باز تاريكي ، چراغ نيست و اين سختي راه است.خورشيد هنوز قهر است ،ماه پشت ابراست ،مهتاب رفته به مهماني

ستاره ها بازي كنان ،رقص رقصان ،لنگ لنگان مي بارند مي گريند

راه را كج كردم و راه جديد آغاز شد و عطر گل ها نشان اين راه بود

و خطر نبود ،بيماري نبود،!!! عجب راه سرسبز و خنداني با خود گفتم: مگر گذشتگان

ديوانه بودند كه راه كوير را بر گرفته بودند؟

رود كه هست نوركه هست سايه كه هست بلبلان مي خوانند زندگي هست خوشي هست

و من با خيالي آسوده مي دويدم و مي دويدم و مي دويدم

و خنده بر من مي خنديد

چمن زار بود ولي من همچنان در كوير بودم و همه ي اينها فقط به چشم مي خوردند

يا فقط يك حس بودند ولي خيال سرسبزي بود زيبا و دوست داشتني

چند روزي راه پيمودم و باز سادگي ويك رنگي و باز اين راه هم من را كلافه كرد خطري نبود

دره اي نداشت پرتگاهي نبود و من شجاع ام.

سوت و كور مثل كوير حشرات بالاي سرم.

خزندگان فرش راهم بودند. باد سوزه كشان و ابرهاي سيلي خورده و سيه شده بالاي سرم

و غروب تنها و بي صدا در انتظارم.

پا بر سنگ مي كوبم و سر بر آسمان. آب نمي نوشم تا كه شايد تشنه شوم و راه سخت.

طبيب هست پس بيمار كو؟؟؟؟ اين همه طبيب ولي دريغ از 1 بيمار ....

مرگ نيست!! و مرده شور هست و مرگ نيست ... همه بيكار اند و خود به دنبال راه اند.

و هوا روشن.

دست بر پشت خارپشت نهادم ...دست خوني پا خوني لب تشنه و ذهن...فكروعقل زايل.

و اين خطر راه است چشم تاريك ، و تاريكي جايي را نميدانست و خورشيد بود.

و هوا باز روشن بود.

جلو تر پير مردي با سپيدي هاي مو دست بر دست بر تخته سنگي و خسته از اين راه

درازبي آب نشسته بود و اطراف را تماشا مي كرد و اين بار ديگر سايه بود.

سايه اي سنگين و رنگين و زيباي مرد.

خورشيد رفت و باز سايه بود!! پيرمرد ساكت بود ،سايه بر چوب دستي مرد تكيه داده بود وسايه لب گشود و سخن گفت:

تو خود بيمار بودي ،زخمي بودي و بي خود خود را بيمار و زخمي و نالان كردي ...

پشت تو پر است از مار گزيدگي. كبودي پشت ات در تاريكي نا پيداست و تو خود ناآگاهي نگاهي به پشت خود كردم و راستي حرف اش را باور كردم.

ناگه به خود آمدم و هواسم فقط به پشت ام بود ،ديگر زخم دست و پا و چشم از ياد ام رفت.

و حال واقعآ به طبيب نياز داشتم و خود را تنها در ميان بيابان ديدم .

رود نبود آب نبود بلبل نبود نور نبود سايه نبود باد نبود غروب نبود راه نبود

پس كو آن همه طبيب ه بيكار ؟؟؟!!!! چرا نيستند؟!! سايه كو؟ پير مرد كو؟ همه رفتند و...

ناگهان نواي سايه به گوش ام رسيد: و خطر اين است تجريه كن خطر واقعي اين است

مگر به دنبال خطر و تجربه نبودي؟؟ بيا و مردانگي ات را نشان بده تا تو هم سايه اي

داشته باشي... و تازه فهميدم آن سايه تجربيات آن مرد بود و من چرا بي سايه ام.

و من با تمام وجود گفتم نه!! و پير مرد هنوز ساكت بود و نفس تازه مي كرد.

وتشنه شدم گشنه شدم گم كردم و در خطر بودم و مريض و بي كس و ديگر راه يكي نبود

هزاران راه بي راهه در كنارم قدم مي زدند و مرا صدا مي زدند

و اي كاش كر بودم و اي كاش كور و لنگ

اي كاش اي كاش اي كاش آري و اين خطر واقعي بود.

و مردانگي واقعي و شجاعت اين است نهراسيدن و هراسيدن و تلاش و ترس و...

زماني آرزو مي كردم تشنه شوم و حال كه به تشنگي رسيدم آرزوي قطره آبي دارم

و قدر ندانستم

زماني آرزو داشتم فقط همين 1 راه نبود و اي كاش بن بستي هم بود بي راهه اي هم بود

و حال نمي دانم چگونه از اين همه وهم فرار كنم

و خانه غروب كجاست؟ و من قدر ندانستم

دلهره - دلشوره - تاسف - پشيماني -ضعف همه و همه يك تجربه اند

و لبخند ،شادي ،اينان رفيقان من اند و من تنها نيستم و خدا را شكر قدر مي دانم

و راه اين است ايمان و باور وجود و بس.


کلمات کلیدی: