بيرون...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸  

به نام سايه ی تنهاييم

 گاهي اوقات يه حرف هايي بهش مي زنن كه تحمل درك شون رو نداره و اعصاب اش بهم مي ريزه و سر مامانش داد مي كشه و يه شلوار پاش مي كنه و با يه زير پوش سوراخ و يه دمپايي پاره ، در و محكم مي كوبونه و يه فحش زير لبي مي ده و مي ره تو كوچه . شب بود و هوا تاريك و كوچه ها خلوت و پر از صداي دلخراش گربه ها . دست اش رو تو جيب اش مي كنه و با نخ تو جيب اش بازي مي كنه و اين تنها سر گرمي اونه . گاهي تند ميره گاهي قدم به قدم گاهي مي دوه گاهي يه جا وايميسسه و با سنگ زير پاش بازي مي كنه و بعد كه ديگه واسش تكراري شد پاش رو مي كوبونه تو سر سنگ ه و يه طرف پرتش مي كنه . سنگ مي خوره جلو پاي گربه و يه جيغ مي كشه و سريع از جلوش رد مي شه و قلب مهربون پسر به تپش مي افته و پسر مي ترسه . گاهي سرش رو رو به آسمون مي گيره گاهي سراش رو از شرمندگي پايين ميندازه و دست اش رو به نشانه اعتراض به آسمون بلند مي كنه و به عالم و آدم فحش مي ده و مرگ اش رو مي خواد و گاهي دل اش به رحم مياد و بوي مهر اش مي ره آسمون و رعد و برق مي گه چته بابا .... و قطره بارون اشك هاي پسر و پاك مي كنه و اين دلگرمي پسر بود. همين طور كه دست اش تو جيب اش ه چند بيتي قميشي مي خونه شايد بار گناه هاش كم شه...

وقتي كه دل تنگ مي شم و همراه تنهايي ميرم داغ دلم تازه ميشه زمزه هاي خوندنم وسوسه هاي موندنم....

 صداي زمزمه ي عاشقانه آزادي فغان و ناله شبگير مي شود گاهي نگاه مردم ه بيگانه در دل غربت به چشم خسته ي من تير مي شود گاهي ...

 من گرفتار سنگيني سوكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است... من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم كشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم.... من ز مقصد ها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم...

تو كه بارون رو نديدي گل ابرا رو نچيدي گله از خيسي جاده هاي غربت مي كني ...

مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد...

من از پايان مي ترسيدم و آغاز كردم ....

تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي...

 من درد محبت را هرگز به تو نسپردم اين عقده ديرين را مي داني و مي دانم ...

مي خونم آخ كه ديگه فرنگيس عشق تو داغونم كرد به كي بگم كه چشم ات تو غصه زندونم كرد...

وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق توم...

 اگه احساس ام رو كشتي اگه از ياد منو بردي...

و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز...

 سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست...همون بهتر كه ساكت باشه اين دل...

تو چشام اشكي نمونده تو دلم حرفي ندارم ديگه وقت ه رفتن ه سفر دور و درازه ....

 و هزاران شعر ديگه هر چي يادش مياد مي خونه هر چي مي خونه درد دلش ه انگار سياوش فقط واسه اون خونده ... خودش رو تو شعر ها گم مي كنه مي ره تو يه عالم ديگه ... هر بيت اش هر مصرع اش اون رو مي بره تو يه عالم ديگه... داد مي زنه ... بي خيال از همه چيز و رها دخترك لب پنجره نشسته بود و دست اش رو روي چونه اش گذاشته و از پشت پنجره ي گريون پسر رو مي بينه و تو دلش بهش مي خنده ...

 ما دلمون رو به دريا داديم عاشق دريا بوديم و در يا موج زد و خودمون رو گم كرديم و افتاديم و عاشقي از سرمون پريد تا اينكه موج برگشت و ما پاشديم و چشم مون رو باز كرديم هيچ كس رو پيدا نكرديم و در به در دنبال دريا مي گشتيم و نيافتيمش .... صدايش زديم فرياد كشيديم گريه كريم ناله كرديم ... گريه كرديم و گريه كرديم و گريه كرديم و گريه كرديم ...و بي هوش شديم و وقتي به هوش اومديم ديديم وسط دريا هستيم از دريا پرسيدم تو كجا بودي؟ گفت توي چشمات ... من زاده ي اشك تو ام از بس گريه كردي من بوجود اومدم...

 و من دريا را بوسيدم

 و دريا مرا در آغوش گرفت

و من غرق در مهر دريا گشتم

و مردم.


کلمات کلیدی: