ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٤/٢٩  

نفسم گرفت از اين شهر
در اين حصار بشكن
در اين حصار جادويی روزگار بشکن
حبيب
چرا انسان را , چرا ما را , چرا من را فراموش شده و فراموش کار افريد ی؟
چرا انسان را , چرا ما را , چرا من را اينگونه افريدی؟
چرا من را اينگونه افريدی که وقتی پای شکسته گدای گوشه خيابان را می بينم
ترا شکر می کنم به خاطر پای سالم ام...
وقتی گشنگی بچه يتيمان جنوب شهر را که شب ها تشنه می خواب اند ترا به خاطر
نان شبی که دادی شکرت ميکنم...تازه اگه يادم باشه و شکرت بجا اورم...
وقتی بی خانمانی بي خانمانان را می بينم ... وقتی اسباب و اثاثيه کهنه شان را گوشه ی
خيابون می بينم...ترا به خاطر کلبه ی کوچکی که دادی (اگر فراموشی سراغ ام نيايد )
شکرت می کنم .
و وقتی رشادت های رشيدان را می بينم ...از خودم شرمم ايد...
وقتی ياران حسين را می بينم خوشحال می شم و ترا شكر مي كنم
که ان موقع نبودم که بی شک از ياران آن پليدان می شدم...
چه سست ايمان است اين انسان ... که به پشيزی از عقيده اش بر می گردد...
پس خدا يا بذار تا حواسی هست شکرت کنم .. به خاطر سلامتی که به من دادی
به خاطر پدر و مادر خــــــوبی که به من دادی ...به خاطر اين مهری که در دل ما گذاشتی
و شکر به اين خاطر که يا دم انداختی شکرت بجا اورم...



کلمات کلیدی: