زنگ بزن و سلام کن...
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤  

به نام راستی ها و پاکی ها

شب قبل اش با هم بوديم كلي خوش گذرونديم ديگه وقت رفتن بودن و دل كندن

سخت هي يه جوري خداحافظي رو طولاني مي كرديم مِن مِن مي كرديم اين دست و

اون دست مي كرديم فكر مي كرديم ببينيم مطلبي؟ حرفي ؟ حديثي ؟چيزي؟ يادمون

نمياد بحث كنيم تا بيشتر با هم باشيم؟ ... با همه اين حرفا وقت وقته رفتن بود.

بهم گفت : فردا بهم زنگ بزني ها ...

گفتم: آخه واسه چي؟؟ ما كه الان همديگر و ديديم؟!!

گفت : بزن ديگه صبح ه زود بزن زوده زود !! هر موقع كه از خواب پا شدي بزن

8 صبح 7 صبح 6 صبح 5 ... هر موقع ه كه پا شدي ... خوب؟ يادت نره ها...

گفتم: ولي آخه واسه چي انقد زود؟

گفت : چه كنم ديگه نمي تونم ... يعني نمي شه...

شبا كه مي خوابي من همش بيدارم

چشم هام رو هم نمي ذارم مي شينم بالا سرت دستام رو مي ذارم زير سرم لالايي

مي خونم تا خوابت ببره

چراغ ها رو يواش خاموش مي كنم شمع ها رو فوت مي كنم

ستاره ها رو خبر مي كنم ماه و بيدار مي كنم

خورشيد فراريش مي دم آسمون رو دعوا مي كنم تا ساكت شه

درخت ها رو تكون مي دم تا بخوابن

تا تو راحت بخوابي همش بالا سرت

اين ور و اون ور مي رم

همين طور مي شينم و نگات مي كنم تا بيدار شي

انتظار انتظار و انتظار اشك و اشك و دلهره و تو همين طور خوابي و خواب مي بيني

و من تمام شب رو به انتظار باز شدن چشمات بيدار مي مونم و تحمل مي كنم

ونمي دوني كه چقدر سخته ولي وقتي فكر فردا رو مي كنم همه خستگي هام از تنم ميرن.

و تو هنوز خوابي... و من به ناچار خورشيد رو از اون ور كوه ها اون ور ابر ها

اون سر دنيا مي يارم اين ور تا بيدار شي ماه و ستاره ها رو دور مي كنم درختا رو بيدار

مي كنم ساز و دهل مي زنم عالم و آدم رو به صف مي كنم همه رو خبر مي كنم تا كه

بيدار شي و سلام كني

و سلام نكردي و من سلام دادم و جواب ندادي و من هيچ نگفتم

ولي انقدر خوشحال شدم وقتي كه بيدار شدي انگار تمام دنيا رو به من دادن ...

و بيدار شدي تازه يادت افتاده زنگ بزني گوشي رو بر مي داري و زنگ مي زني

حالي مي پرسي و سلام و عليكي و ...

چشمات بسته و خواب آلود من مي گم خوبي تو مي گي چه خبر !! من مي گم سلام

مي گي آره خوبم !!! ولي عيب نداره همين كه زنگ زدي يه دنيا من رو خوشحال كردي

خداحافظي كردي و گوشي رو بوسيدي و گذاشتي كنار و رفتي خوابيدي. ولي تو رو خدا

بازم زنگ بزني ها... نمي شه به خدا نمي شه .. نمي تونم ...چه كار كنم دست خودم نيست. بزني هاااااااااااا...

و باز بالا سرت مي شينم تا بيدار شي هي بادت ميزنم تا خنك شي به صبح مي گم بخونه

به باد ميگم برقصه بلبلكان برقصند.. بخوانند... شادي و شوق كنند... زمين رو واسه تو فرش كنن دنيا رو واست آماده كنن ...قاصدكان خبر برند... تا آروم آروم بيدار شي...

و من تو را از طبيعت سيراب مي كنم زنده و پويا

و تو كار مي كني و عرق مي ريزي

و من با آستينم عرق هات رو پاك مي كنم و برات يه گوشه اي نگه مي دارم همه اين

عرق ها واست خاطره اند... من واسه تك تك قطره هاي عرق ات بها مي دم .

و ظهر ميشه و باز وقت ديدار...

من چشمام رو از تلفن بر نمي دارم مي رم گوشه تخت ام مي شينم و به تلفن زل مي زنم

تا زنگ بخوره و بپرم گوشي رو بر دارم و بگم يه كلام ... دوست دارم.

پنجره رو باز مي كنم و مي شينم چشم ام به گوشي ... گوشم به صداي زنگ و دست

به قلم روي كاغذ يه چيزايي مي نويسم و ساعت 1مي شه .. 1:30 .. 2-3-4-5-...

و از تو خبري نمي شه و باز من تورو بيدار مي كنم تو رو صدا مي زنم و ندا به

گوش ات مي رسونم كه اي واي زنگ نزدي ..............................................

و با دلهره زنگ مي زني ...

مي ترسي كه من تو رو دعوا كنم كه چرا دير زنگ  زدی ولي به خدا اي نطور نيست

تو هر موقع يادت افتاد بزن زنگ بزن ،‌ در بزن ، صدام بزن ، انقدر خوشحال مي شم

وقتي صدات رو مي شنوم بزن تو فقط زنگ بزن.

و من ه احمق بي خيال كم حوصله و خونسرد و بي فكر و فراموش كار و بي معرفت

فقط به فكر خود مم.

و باز موقع خداحافظي بغ كرده بود داشت گريه مي كرد نمي تونست بگه زنگ بزنم

من خودم از لحن صداش فهميدم گفتم چشم نوكرت هم هستم زنگ مي زنم اين حرف ها چيه؟!

يه تلفن زدن كه قابل شما رو نداره ساعت 9 زنگ مي زنم . حواست باشه خودت

ورداري ها !!!

تا اين رو گفتم صداش باز شد برق از چشاش پريد ، خنديد و بغض اش رو با خندش پاره كرد ، خنده ي مهربانه كه تا حالا نديده بودم.

و ساعات گذشتند و گذشتند ، جيرجيرك ها مي گريستند ،لجن زار ها مي خوانند و

حشرات مي رقصيدند و مي خنديدند و مار ها مي خزيدند و مي خزيدند و شيطان

آفرين مي گفت و مناظره مي كرد و از خوشحالي پرواز.

و باز فراموشي و باز!!!

و لياقت را كجا فرستادند؟؟؟ كو؟؟ و اين است حاصل گريه و محبت !!!!

و شب شد.

ستارگان در نيامدند

ماه بيرون نيامده بود ، مهتاب خجالت مي كشيد و درختان تكان مي خوردند و غلت

مي خوردند و خوابشان نمي برد آسمون خميازه مي كشيد و باد خسته از يك روز

پر كار و خورشيد دل نمي كند و ديگر كسي را صدا نمي زد و من به ناچار خوابيدم

سربر تخت خواب گذاشتم و چشم هام رو بستم و نفس عميقي كشيدم

همه بالاي سرم بيدار بودند و خوابم نمي برد.

زمين خر و پف مي كرد رود خانه ها بازي گوشي مي كردند.

نمي دانم چه شده بود؟؟!!!

همون طور كه دراز كشيده بودم ياد حرف هاش افتادم ياد تنهايي شب هاش و ياد

شب هاي تنهايي اش و اينكه بالاي سرم مي شينه

و من غافل از اين همه محبت ، راحت مي خوابم و تازه يادم افتاده كه 4 ساعت پيش

يعني ساعت 9 بايد بهش زنگ مي زدم برق از سرم پريد.

دست و پام مي لرزيد قلب ام از جا داشت كنده مي شد عرق كرده بودم شماره اش

يادم رفته بود... الان خوابه يا نه؟ بد نيست نصفه شبي؟؟؟!!!

آخه با چه رويي زنگ بزنم ؟؟!!!‌آخه چرا من اينجوريم؟؟؟

چرا؟چرآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كلي داشتم فكر مي كردم كه اگه گوشي رو برداشت چه چاخاني سره هم كنم؟؟؟!!!

كار داشتم؟ يه معامله مهم تو كار بود؟؟؟ داشتم...!!!! تلفن مون قطع بود ...

خونه نبودم !!!! تنبلي ام گرفته بود...؟؟؟!!!! اي خدآآآآآآآآآآآآآ تو يه چيزي بگو....

چي بگم؟؟؟ و انگار ثانيه شماره ساعت رو دنبال كرده بودن!!!!

و تو همين فكر بودم كه گوشي رو نا خدا گاه برداشتم و شماره گرفتم

به اعصاب ام مسلط شدم ... آب دهنم و قورت دادم نفس عميقي كشيدم ...

7 شماره گرفته شد داشت بوق مي خورد ...

بووووووووووق.... بووووووووووق... بووووووووووق...بووووووووووق.....

داشت ام ديگه سكته مي زدم ... گوشي رو برداشت .. خودش بود ...

داشت مي خنديد از ذوق !!!‌داشت مي مرد از خوشحالي ... انگار نه انگار كه ...

نفس عميقي كشيدم نفسي از سر شكر...

واي كه چقدر من نامرد م..............

اي خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....


کلمات کلیدی: