خاطرات (۲)
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳  

به نام پاک ترين خاطره


۲۱/۵/۷۳
روز بعد يعني امروز من يك داستان پيدا كردم كه بسيار خوب است* ساعت ۶ است وقتی که کارتن تمام شده است قبل از کارتن آنقدر خنديديم که نگو بعد هم يه برنامه ديديم به نام کوچولو ها آنقدر خنديديم که نگو *
جمعه ۲۱/۵/۷۳
راستش الان عمويم با پدرم از بازار برگشته اند * الان ساعت ۵/۱۲ است مادرم درون
لباس ها يه سوسک ديد *من هم همش او را می ترساندم* آخر مادرم مگس کش را به من داد و گفت خودت برو و سوسک را پيدا کن کمی ترسيدم*
اول پيدايش کردم ولی دوباره به داخل لباس ها رفت * لباس را گشتم سوسک در آنجا نبود رفتم بزنم ولی رفت زير مبل * مادرم افکن آورد بعد به سوسک افکن زد * کمی بی حال شد بعد با مگس کش به آن زدم آمد بيرون من آنقدر ترسيدم که نگو *
۲۱/۵/۷۳
ساعت۱۰/۲ دقيقه بود که ترجمه کتابم تمام شد آنقدر خوشحال بودم که نگو ولی خواهرم هنوز تمام نکرده بود * ساعت ۲:۴۵ بود که می خواستم بروم لباسها را از پشت بام بياورم سيم جوشکاری ساختمان بقلی را قطع کردم* چون برق ما ضعيف می شد و پدر می خواست اين کار را بکند*
ساعت ۹ شب بود که با پدرم جرو بحث می کردم درباره اينکه بيشتر برای ترجمه ی کتاب پول بدهد آخر راضيش کرديم ۲۵۰ تومان بدهد پاشد و پول را داد ولی ۵۰ تومان نداشت حالا گفته اگر يک کتاب را معنی کنی ۴۰۰ تومان به تو می دهم * خواهرم به من گفته معنی نکن تا کار من تمام نشود وقتی کار من تمام شد با هم آن را معنی می کنيم و ۲۰۰ تومان برای من و ۲۰۰ تومان برای تو* حالا به خواهرم کمک می کنم تا زود تر تمام کند و با هم معنی کنيم * دستمزد کمک به خواهرم ۱۰ تومان است به او گفتم اين قيمت کم نيست ؟؟
ساعت ۱۰:۱۰ دقيقه است که با خواهرم معامله ای کرده ايم من به او گفتم اگه تو بشقاب ها را بشوری من لغت برای تو معنی می کنم او هم گفت : باشه قبول *
ساعت ۱۰:۴۵ دقيقه بود که معنی کردن کتاب تمام شد من و خواهرم با هم يک نفس تازه در کرديم و خواهرم رفت تا آن را ترجمه کند. در همين لحظه پدرم گفت بخوابيد*

کلمات کلیدی: