خاطرات (۱)
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢  

به نام پاک ترين خاطره ها


ديشب خواهر كوچيكه ام اومد تو اتاق و ديه دفتر دست اش بود و هي ذوق مي كرد
هي الهي الهي مي كرد گفت اين دفتر خاطرات ه علي ه ... واي... هي ذوق مي كرد
مي گفت چقدر اون موقع بچه بوده چقدر باحال نوشته... بعد مهدخت(خواهر بزرگم)
گرفت و شروع كرد به خوندن... هي مي خوند و هي ذوق مي كرد ... هي ميگفت :
الاهيييييييييييييييييييييييييي... مي گفت چقدر مي فهميدي !!!!(بعيد مي دونم)
كلي غلط ديكته اي داشتم ... سر هر كدوم از اون ها 5 دقيقه مي خنديد.
بعضي موقع ها يه چيزاي قشنگي از دهنم بيرون مي يومد مثل هر بچه ديگه
تصميم گرفتم طي 5-6 روز همون خاطرات رو تو وبلاگ بذارم شايد بچگي شما
رو هم به خاطر آورد؟!!!
همون طوري كه تو دفتر نوشتم با همون غلط ديكته اي ها و علمي ها و نحوي ها و صرفي ها
و همون حال و هوا مي نويسم بدون هيچ تغييري...
كاشكي يه اسكن مي گرفتم و دست خط ه خنده دارم هم مي ديدين.
نام= علي اصغر * ......................... شروع خاطرات =۷۳/۵/۲۰*
نام خانوادگي = مرجاني * ................ وقتي كه = ۱۱ سالم بود *
دفتر=خاطرات * ............................... محل زندگي = تهران - منطقه ۵ - جنت آباد
بسم الله الرحمن الرحيم
ساعت ۵/۱۱ ۵ شنبه ۲۰/۵/۷۳
ساعت ۵/۱۱ صبح بود كه من خواستم يه بخش داستان انگليسي را ترجمه كنم
خط هاي ۲و۳ بودم كه نوشته بود من خواهم خاطرات خود را بنويسم * من
كمي به فكر فرو رفتم و گفتم چه خوب است خاطرات خود را بنويسم * از مادرم اجازه گرفتم
و يه دفتر به عنوان دفتر خاطرات برداشتم * او گفت : سعي كن
خوش خط بنويسی * من هم به او گفتم چشم *پدر گفته بود اگر يه صفحه ترجمه كني
۲۰۰ ريال به تو مي دهم بعد من رفتم و كتابي آوردم كه در هر صفحه ۴ يا ۵ خط
بيشتر نداشته باشد به خواهرم گفتم كه شب آن كتاب را با هم تر جمه كنيم* او به من نگفت : تا بيايم و با هم آن را ترجمه كنيم* به همين دليل ساعت ۹ شب بين من و او جنگ در گرفت *
همه افراد خانواده طرفتار او بودند و من آن شب با گريه خوابيدم ...
واسه امروز بشه بقيه خاطرات رو روزاي بعد مي ذارم ...


کلمات کلیدی: