آری زندگی اين چنين است ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱  

به نام پاکی ها


وبايد عشق را از طبيعت آغاز كرد
عاشق امواج پر تلاطم دريا ها بايد شد
آري و زندگي اين است
عاشق رنگ طلايي گندم ها
عاشق رنگ خاكي كوه ها عاشق سرسبزي جنگل ها عاشق رنگ آسمان ها
وغروب چه ملايم است و من دوست دارم سرسبزي آسمان ها را تللو طلوع ها را
و غروب چه خوش رنگ است ، رنگ غروب
عاشق مهر پرندگان بايد شد بايد عشق ورزيد به بوسه هاي باد بر تن جاده هاي بي كسي
بايد غرق در دل ماهي ها بود دريا چه مادر مهرباني است از براي ماهيان
بايد از طبيعت آغاز كرد… عاشق رنگ سرخ لاله ها بايد شد
عاشق رقص گلزار ها در دل كوهساران
عاشق كوچ پرندگان بايد شد
عاشق آبي رودخونه ها عاشق گرمي خورشيد بايد شد
بايد عاشق فرداي غنچه بود
بايد محبت كرد تا محبت ديد بايد گريست تا كه آرام گيرم
بايد خنديد بايد رقصيد و هزاران آقرين به اين همه زيبايي
بايد عاشق بود تا عاشق شوي !!! بايد ترسيد بايد لرزيد تا دوست داشتن در وجودت به دنيا آيد
ولي طبيعت عشق خود را ز كجا چنين بياورد؟؟؟!!!!
امواج دريا همان موهاي رعناي تو اند رنگ گندمي گندم همان رنگ مو هاي توست كوه ها طرا وت رنگ خود را از مخملي هاي چشم تو گرفته اند جنگل سرسبزي و شادابي خود را از پوست لطيف تو به عاريه دارد آسمان وجودش را از وجود آبي تو بر گرفته.
زلالي آب پاكي روح ات است و گرماي خورشيد چه سرد است در برابرتو
من تحمل ندارم...
غنچه ها باديدن تو فراموش مي كنند گل شدن را!!!!
مهر را تو به پرنده آموختي تو خود بوسه بادي بر جاده هاي روزگار
ومگر لاله سرخ است؟؟؟!!!!!
من كجا راه خواهم رفت؟!!!
مگر دريا ها سبز اند؟ آسمان پهناور است؟؟؟؟!!!!!!!!!
گلزار ها رقص را ز كه آموختند؟ مگر جز تو رقاصي هم هست؟!!!!
عالم و آدم همه مي رقصند
ولي پرندگان كوچ را ز كه آموختند؟
آري
ز تو ز تويي كه كوچ كردي .. تو كه رفتي از ديار ما … تو كه تنها گذاشتي ما را
از تو … از تويي كه سادگي ام را نپسنديدي…!!! تو كوچ را ز كه آ موختي؟
خدا لعنت اش كند خدا لعنت كند او را كه كوچ كردن را به تو آموخت خدا لعنت كند …
پرندگان كوچ را ز تو آموختند ترك وطن را ز تو آموختند ترك دل ترك عشــــــــــــــــق , عشق را ز كه آموختي؟ كه چه بد آموخت ات!!! بي معرفتي را ز كجا تو مي شناشي؟ ترك عشق ات را چه بود؟ ترك مهرت را چه بود؟ فراموشت شدم … فراموشت نكردم بربگرد!!!
من به انتظار فصل بهارم تا كه تو را بربگرداند به جنگل هاي خشك دلم به فكرم … به روح ام …
تا كه بهار باشد كوچ زيبا را به تو آموزد
برگرد كه اينجا بس هوا سرد است زمستان در راه است چه چيز به گرمي توست؟ آتش گرماي خود را ز كه دارد؟؟!!! بيا و گرمم كن…آغوشم گير يخ كردم
بر گرد كه گريه همچنان اجين است با من برگرد تا قلبم به تپش افتد برگرد كه خيلي وقت است كه خنده مرا فرامو ش كرده.
برگرد تا طبيعت ياد بگيرد چگونه رقصيدن را … دريا ها را ديگر موجي نيست دشت ها
بي لاله اند باد ديگر بوسه نمي زند جاده ها خلوت شدند گندم ها بي رنگ شدند كوه ها را چه شدست؟
برگرد كه طبيعت مي خواهد زنده بماند تا كه زندگي كنم!!!
بيا كه مي خوام عشق را آغاز كنم نه با طبيعت , كه با تو .
و طبيعت عشق ورزيدن را از من ياد گيرد
برگرد‌ برگرد برگرد


کلمات کلیدی: