سرود آفرينش...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢  

به نام خدای آفرينش


اين متن رو از كتاب هبوط در كوير دكتر شريعتي انتخاب كردم و از اونجايي
كه خيلي زياد بود و شايد حوصله تون سر مي رفت( كه بعيد مي دونم )، من هم
خيلي از جاهاي متن رو حذف كردم كه البته كار بسيار اشتباهي كردم ( مي دونم)
تا حوصله تون بگيره و بخونيد و حتمآ هم بخونيد و اگر خوش تون اومد بريد و متن كامل اش رو هم يه نگاهي بندازيد. (سرود آفرينش)
در آغاز، هيچ نبود ،
كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود
و كلمه ،بي زباني كه بخواندش،
و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،
و با نبودن چگونه مي توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هايي هست براي گفتن
كه اگر گوشي نبود ، نمي گوييم.
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
و خدا براي نگفتن ، حرف هاي بسيار داشت،
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
هر كس گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هر كس دو تاست و خدا يكي بود.
و در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه ، خدا بود.
عظمت همواره در جست وجوي چشمي است كه او را ببيند.
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد.
و زيبايي همواره تشنه ي دلي كه به او عشق ورزد.
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش به دل خواه رام گردد.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور،
اما كسي نداشت.
خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند؟
و خدا مهربان يودو چگونه مي توانست مهر نورزد؟
و خدا گنجي مجهول بود كه در ويرانه ي بي انتهاي غيب ، مخفي شده بود
و خدا آفريدگار بود و دوست داشت بيافريند:
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود پر كرد.
و كوه هاي اندوهش را كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود،
بر پشت زمين نهاد.
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجام بود-
بر سينه كوه ها و صحرا ها كشيد.
و از كبريايي بلند و زلالش ،آسمان را بر افراشت.
...
و رود،آرام و خاموش،خود را -به تسليم و نياز- پهن گسترد،
و پيشاني نوازش خواه را پيش آورد ،
و اقيانوس -به تسليم و نياز- لب هاي نوازشگر خويش را پيش آورد
و بر آب بوسه زد و اين نخستين بوسه بود.
...
و خدا مي نگريست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند
و تندر فرياد شوق و شگفتي بر كشيدند و:
باران ها باران ها و باران ها !
گياهان روييدند و درختان، سر به شانه هم بر خاستند ،
و مرتع هاي سبز پديدار گشت ،
و جنگل هاي خرم سر زد،
و پرندگان ناله برداشتند.
و خداوند خدا هر بامدادان،
از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد
و دريچه ي صبح را مي گشود
و با چشم راست خويش، جهان را مي نگريست
و همه جا را مي گشت و ...
هر شامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين ،
از ديواره ي مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خا موش
سر به گريبان تنهايي غمگين خويش ،فرو مي برد و هيچ نمي گفت.
سحرگاهان، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد،
فرود مي آمد و قطره ي اشكي درشت از افسوس ،
بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت.
و اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول
و در ابديت و بي پايان ملكوتش بي كس !
و در آفرينش پهناورش بيگانه.
مي جست و نمي يافت.
آفريده هايش او را نمي توانستند ديد، نمي توانستند فهميد.
مي پرستيدندش اما نمي شناختندش.
و خدا چشم به راه آشنا بود
كسي نمي خواست
كسي نمي ديد
كسي عصيان نمي كرد
كسي عشق نمي ورزيد
كسي نيازمند نبود
كسي درد نداشت...
و...
و خداوند خدا براي حرف هايش،
باز هم مخاطبي نيافت !
هيچ كس او را نمي شناخت.
هيچ كس با او انس نمي توانست بست
انسان را آفريد
و اين،
نخستين بهار خلقت بود.

دکتر علی شريعتی



کلمات کلیدی: