ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


به نام بخشنده بزرگ داور بر حق به نام خداوند ايثار و انصاف
قطره اي بودم از درياي شادي ها اقيانوس كودكي ها سادگي ها
كه چه كودكانه بازي مي كرديم با ماهي ها
نه غمي بود و نه غصه اي نه رنجي بود و نه فكري ..
چه كودكانه پرسه مي زديم دنيا را … زندگي دريا از آنِ من بود
عشق ماهي از من بود موج دريا ها من بودم صداي گرم اش …نفس عميق
دريا ها من بودم .مسافران را تكيه گاهي جز من نبود و تكيه گاه من جز او
نبود.
ناگاه خورشيد از راه رسيد گفت: كه بايد با ما آيي ..كه اين بار نوبت توست
دوست نداشتم !!!
واي كه چه سخت است دوري دريا …ترك دريا …ترك وطن… چگونه
دوستانم را با خود برم؟؟؟ كه چه لبخند اشك آلودي داشتند؟
و من را بالا برد…تا كه به ابر ها برسم و در راه از نور خود بر من تاباند
و نور از من به چه راحتي عبور مي كرد !!!
تا كه با ابر ها رسيدم و مرا به ديگران معرفي كرد و مرا ترك نمود.
همه مرا خوشآمد گويي كردند واي كه چه ابر سفيدي بود و نور همچنان از
ما گذر مي كرد.
كه چه لطافتي داشت شهر ابر ها لطيف تر از دريا…ابر براي خود كوچ
مي كرد و ما را دنبال خود مي كشاند… ديگران را به ما نشان ميداد
قوم هاي گذشته را به ما نشان داد…راه را … چاه را … دوان دوان
و ما را دانايي نبود ولي خوشحاليمان دو چندان شده بود.
ناگه تكاني خورديم لرزه اي بر تن افتاد انگار كه از خواب بيدارمان كرده بودند.
چشمانمان را باز تر كرديم هوا تاريك بود انگار شب بود ديگران خنديدند
به من …خنده اي سرد و مزحك . !!!!
گفتند :خير!!!‌ اين شب نيست … كه با ابري سياه برخوردي داشتيم
ديگر راه فراري نيست كه ذرات سفيد ابر پاكي در ميان سياهي ابر نامردي ها راه خود را گم كرده بود .گفتند كه تو به ناچار بايد با اينان بسازي بايد پا به پاي ما با ابر سفيد راه را ادامه دهي .
ولي من كه در ميانه هاي ابر سفيد بودم, ناگه ديدم كه به انتهاي ابر رسيدم
واي كه چرا خورشيد دستانم را نمي گيرد چرا كمكي نمي كند؟؟؟!!!!!!!!
و بالاخره من از همه عقب ماندم و همه رفتند و من ماندم و ابر سياه
و انگار جزي از آن شدم و واي كه جزي از آن شدم …كه من نمي خواستم
و آه كه دانم چرا …
ناگه صدايي از دور بر آمد كه : ببار. بارش و هبوط و سقوط است تنها
راه رهايي تو از ابر نامردمي ها
رها كن رها كن… رها كن ابر پليدي ها را …نترس كه من با تو ام
ولي من را ترسي است از ارتفاع … كه چه ارتفاعي را بايد هبوط كنم !!!
گفت : ببار تا رها يابي از اين همه افكار
و واي كه به راستي بارش سخت است


خدايا رهايم نكن و رهايم كن.



کلمات کلیدی: