التماس دعا
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٥  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


سلام ….عرض كنم كه… ما از دار دنيا همش 2 تا دايي داريم كه يكيشون از
بچگي بيماري قلبي داشت تا اينكه 10 سال پيش عمل كرد (تو سن 25-26)
سالگي (اگه اشتباه نكنم) و به طور واقعآ معجزه اسايي حالش خوب شد
(كف دكترا بريده شده بود…) بعد زن گرفت و زنش هم از اين قضيه خبر
داشت. زندگي ساده اي رو شروع كردن و دنيا داشت ميگشت تا اينكه پارسال
دوباره دريچه قلب اش مشكل پيدا كرد و اين دفعه ديگه نميشه عمل اش كنن.
و اين مشكل قلبش داره روي ديگر اعضاي بدن اش تاثير مي ذاره و همه
اعضاش دارن خراب مي شن… به قول خواهر زاده هاش اين دايي مون
كلكسيون بيماري هاست.(جز ايدز!!!)به هر حال كه الان وضعيت اش خيلي
خيلي خرابه و التماس دعا داريم .1-2 شب پيش كه رفته بوديم شهرستان
تولد پسرش بود ما هم رفتيم تولد اش (يه تولد ساده و گرم و صميمي )
ولي حال دايي ام خيلي خراب بود …همش سرفه…همش تنگي نفس…
به ما كه اصلا نچسبيد هي ميرفتيم شادي كنيم …تا چشمون به چشماي
اشك آلود دايي مون ميفتاد … يه جورايي ته دلمون مي لرزيد… اشك دل
جاري مي شد…

و واي بر ما كه اين چه راز ناگفته اي است اين چه رازي است كه بايستي
پنهان بماند ؟؟!!! و آن شب او بوي بهشت مي داد چهرش بهشتي بود
ساده و گرم …انگار قلب اش نه براي حيات كه براي جاي ديگر مي تپيد.
واي كه خدا چرا بايد چنين باشد ؟ مگر چه گناهي بود برايش كه اين چنين
زجري لايق اوست . يا كه تا چه حد بايد يه كي رو دوست داشته باشي
كه بخواي اينجور زجر كشش كني؟؟؟امتحان تا چه حد ؟؟؟
واي كه من مي ميرم گَرَم دانند كه خواهي مرد!!!
واي كه من تاب ديدن نفس هايش را نداشتم و او چگونه اين چنين نفس
مي كشيد؟
او نيز زندگي را دوست دارد …حيات را محيا …حي…
او هم دوست دارد زنده باشد و زنده بماند شاد باشد برقصد شادي كند

بندگي كند عبادت كند …كه چرا چنين مي كني با ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و ديشب ما را گريه اي واجب بو د به حال خويشتن و از براي ما حسادتي
بود به حال اين عزيز كه او بهشتي باشد و ما… و خوشا به حال زنش
كه مي دانست با كي آغاز كردست و چه صبري دارد اين زن كه غم دل بروز
نداد و تحمل كرد تا كه خداوند پاداش صبراش را دهد…

و ان الله مع الصابرين


خوبا ن كه خوب اند . نيكان چه نيك رفتند .ما را چگونه خواهند برد؟؟؟
بهانه اي نيست.!!!



کلمات کلیدی: