بچه ها را چه کنيم؟...
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


ما را باش كه چه آسان مي فريبند…
و چه آسان دل نگران خواهيم شد
كه چه بد دلواپسي است اين بي عقلي هاي كه در پس فكر كردن ها خفته.
چه ناشكريم…
و واي بر ما كه قدر داني, قدر مان ندانست و فراموش اش شديم.
و چه رنگ ملايمي دارد با هم بودن ها …فكر نكردن ها و عمل كردن ها شاد بودن ها
خنديدن ها…باور كردن ها
و چه آرام بخش است آن اعتقادات پاك و آن اعتماد كردن ها …
و چه زيباست با سكوت حرف زدن ها …
و چه زمستان سردي است اين جواني ها و تابستان شادي ها مي چسبد
بعد از اين سرماي دل نگراني ها تا قلب همچون يخ در دل ها آب شود…
ما كه خود نبوديم تا بدانيم و بفهميم كه چه كرديم با خود و چه شد بر ما…
و چيست اين دل نگراني ها … آه كه ميدانم و نيست توان گفتن ها …
و ترس بر ما غلبه كردست به چه سنگيني… و نيست گريزي از اين همه آه ها…




کلمات کلیدی: