ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠  

به نام خدا

اولا نماز و روزه های همه قبول باشه و این بار قبل از هر سخنی التماس دعایی دارم از تمام کسایی که این پست رو می خونن یا نمی خونن. همیشه ما آخر حرفامون التماس دعا می کنم ولی این بار من برای محکم کاری هم که شده و واسه اینکه بدونید این التماس دعایی که ما آدم ها از هم می کنیم به خود خدا قسم که تعارف نیست !!! هم اولش التماس دعا می کنم و هم آخرش !

اگر ریا نباشد و هدف تنها ذکر خاطره از زندگی در آمریکا باشد، دیشب با بچه های رالی (شهرمون) رفتیم مراسم اولین شب احیا(تو درهام (شهر بغلیمون که توش دانشگاه دوک اونجاست)). فکر می کنم این اولین باری بود تو عمرم که شب احیا رو در جایی غیر از خونه سپری کردم. همیشه تو خونه بودیم و تنها به همون دعای جوشن کبیری که قبلا ها از رادیو و این اواخر از تلوزیون می شنیدیم و همراهی می کردیم ختم می شد. جایی که رفتیم همون مرکز امام علی ی بود که تو چند تا پست قبلی م بهش اشاره کرده بودم. کاشف به عمل آمد که نه خخخخخخخخخخیییییییییییییییییییرررررررررررررررررررررر نه تنها اینا سنی نیستن (و شیعه اند)‌ بلکه همشون ایرانیییی ان نیشخند کلی ذوق مرگ بودم. افطاری شون که واقعا بی عیب و نقص بود (علی رغم برنامه های همیشه غلط ما ایرانی ها چشمک) و خوب درسته که من تنها ١ ماه و ١ هفته است که دور از ایرانم و هنوز مزه غذا های خوشمزه ایرانی زیر زبونمه ولی خوب اونجا یه چیزایی واسه خوردن پیدا می شد که اینجا (تو رالی) کمیاب ه. شعله زرد .... حلوا نیشخند وای خیلی خوشحالم که تو ماه رمضون امسال هم شعله زرد خوردم (اینجوری ام الان قلب از خود راضی). بگذریم.(راستی قبل افطار هم نماز جماعت رو هم زدیم تو رگ)  بعد از افطار هم ٢ نفر سخرانی کردن و مراسمات شب احیا تا صبح ادامه داشت. البته ما چون باید با بچه ها بر می گشتیم و از همه مهم تر توفیق نداشتیم، بعد از دعای جوشن کبیر و سایر دعا ها و التماس دعا ها ساعت ٢-٢:٣٠ برگشتیم رالی و به بخش بعدی که دعای ابوحمزه ثمالی بود نرسیدیم. از این هم بگذریم چشمک

تو ٢ ماه اخیر حس می کنم خدا یه درس رو ٢ بار بهم یاد داده و من ه خنگ ه ابله ه احمق هم همیشه فراموش می کنم و قتی خدا یادآوریش می کنه برام بهت زده می شم !!! بهت زده تعجب. اولیش سر مهرداد بود. پسر عمه ام. خدا رحمت اش کنه. ٢ روز قبل اومدنم عمرش رو داد به شما. قبل از فوت اش بیمارستان بود و ما رفتیم ملاقاتش . برامون گفته بودند که مهرداد حالش اصلا خوب نیست (‌تصادف کرده بوده) و تعاریف خیلی بدی ازش شنیده بودیم . اینکه همه جاش کبوده و فلان جا و فلا جاش شکسته و تنگی نفس داره و شش اش پاره است و از این حرف ها و اینکه تا ریه هاش درست نشه نمی تونن عمل اش کنن. بعد ما که رفتیم ملاقاتش دیدم که خیلی حالش خوبه (به نسبت تعاریفی که شنیده بودیم) تنفس منظم. هوشیاری کامل و ....  و این من رو خیلی خوشحال و امیدوار کرد که دوباره مهرداد رو خواهم دید و خدا رو شکر حالش رو به بهبودی است .چند شب قبل اش خواهر مهرداد دمه خداحافظی بهم گفت که براش دعا کنم و من هم گفتم حتما. ولی می خوام یه چیز خیلی بد رو اعتراف کنم. شاید به خودتون بگید چه دلیلی داره که این حرف ه بسیار خصوصی رو در ملا عام می زنم . میگم، چون درد سنگینی داشت برام ناراحت خدا که می دونه شما هم بدونید .... وقتی حال ه خوب (بهتر ه)‌ مهرداد و که دیدم یه لحظه ته دلم یاد حرف خواهرش افتادم (که دعا کنم حالش خوب شه) و پیش خودم گفتم خدا رو شکر حال مهرداد خوب شد و دیگه ذهنم رو از دعا کردن کم رنگ کردم (‌نمی گم پاک کردم) و انتظار خبر مرخصی مهرداد از بیمارستان رو داشتم (بعد از عمل هاش) و متاسفانه ٢ روز بعد اش خبر فوت اش رو دادن. خدا خواست بگه هیچ وقت از هیچ چیز مطمئن نباش. هیچ وقت.( یا می تونم یگم درسی که من از این قضیه گرفتم این بود از نظر خودم). این رو تو زندگی ام بار ها درک کردم ولی از یاد می برمش ! این رو بدان که همیشه نیاز مند وجود داره. همیشه.

 

دیشب هم واسه مهرداد دعا و طلب آمرزش کردم. ولی این داستانی که تعریف کردم به شکل دیگه برام دیشب اتفاق افتاد.

یه پسر ایرانی هست تو جمعمون که من قرار بود با ایشون هم خونه بشم که یه سری مسائل پیش اومد که در نهایت نشدم. دیشب هم اومده بود مرکز ( امام علی) و نمی دونستم که چرا انقدر اشفته و پریشونه . آخر شب بعد از اینکه خداحافظی کردیم تو راه ه برگشت شنیدم که این آقا بیماری داره (سرطان مغز استخوان) و گویا هفته بعد هم عمل داره و یه جورایی می تونم بگم متاسفانه وضعشم زیاد خوب نیست. من تا این خبر رو شنیدم میخ کوب شدم و همون طور که هیچ وقت نتونستم مرگ مهرداد رو هضم کنم ،‌این خبر بد رو هم نتونستم هضم کنم ناراحت اون اوایل سر هم خونه شدنمون یه حرفایی رو می زد بهم (بماند چی بودن)‌ که تازه الان معنی همشون رو می فهم گریه کاش دیشب قبل از اینکه می مردم ،‌می مردم . (کاش قبل از خداحافظی و در مراسم شب احیا می دونستم که حالش خوب نیست و بهتر دعا می کردم گریه) می دونم واسه دعا کردن هیچ وفت دیر نیست و خدا هم همیشه انقدر وقت داره که گوش بده ببنه چی میگیم !!!!

 

یاد اون شعر سیاوش افتادم که می گفت :

آن لحظه که از نیاز انسان      دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه گندم طلایی      از تشت طلا گران بها تر

آسوده مباش که بی نیازی      یک آن دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی      در تیر رس باد خزانی ..... گریه

 

واسه همین التماس دعا دارم. به خدا تعارف نیست !!!!‌ از ته دلت دعا کن. دعا. (به قدرت دعا ت ایمان داشته باش چون دعای بی ایمان مثل شورت بدون کش ه !!! )

 داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥  

به نام خدا

از روی تقویم بیشتر از ١ ماه ه که اینجام (آمریکا) ولی اصلا باورم نمیشه !!!‌انگار همین دیشب بود که تو فرودگاه امام خمینی با نزدیک ترین آدم هام خداحافظی کردم. نمی دونم چرا انقدر زمان زود میگذره !!! به قول یکی اینجا زمان برکت نداره !!!‌ سرت رو که تکون می دی ساعت شده ١٢ و کم کم دیگه باید بخوابی. شاید یه دلیل اش زندگی مستقلی باشه که هممون شروع کردیم. مجرد و متاهل هم نداره. همه و همه. دیگه اینجا همه چیزت با خودته. باید به خیلی چیزا فکر و توجه کنی.هم به دخلت باید توجه کنی هم به خرجت. به چک هایی که کشیدی. به درس های امروز و درس های فردا. به پروژه ات. به دل ات به سلامتی جسم و روح ات. به شکم ات.و ...  این میشه که ذهن ات رو خیلی چیزا پر می کنه. خوب این از خصوصیات زندگی مستقل ه. چیزی که شاید خیلی تو زندگی ام دنبالش بودم. فرق زندگی مستقل تو یه کشور دیگه با تو وطن خودت اینه که زندگی مستقل اینجا به معنای واقعی ه. یعنی واقعا مستقلی. دیگه هیچ پدر و مادری پیشت نیستن. چند روز پیش داشتم لباس هام رو با دست می شستم. یاد روزهای خوش زندگی انگلی توی ایرانم افتادم. همه کارات و بابا مامان بد بخت آدم انجام میدن ! باید حواست به شام و نهارات باشه به افطار و سحری ات باشه. وقتی ٢ بار غذات که می سوزه تازه می فهمی که چه قدر آدم نفهمی بودی که به مامانت غر می زدی !!! یا بهش می خندیدی !!! وقتی آدم مستقل زندگی می کنه (اونم به دور از خیلی چیزا و خیلی کسا) تازه قدر اون چیز ها و اون آدم ها رو می دونی... تازه می فهمی مادر یعنی چی ؟!؟!؟ بابا یعنی چی !!! اون موقع که می رفتی سر یخچال خونتون و یه سیب خوشکل بر می داشتی و بدون اینکه نیاز باشه بشوریش گاز می زدیش حالیت نبود که قبلا ٢ تا آدم به نام های بابا و مامان رفتن از وقتشون زدن برای شازده ی شاخ شمشاد میوه خریدن و آوردن شستن و خوب و بد هاش و سوا کردن و بد هاشو رو خودشون خوردن و خوب هاش رو می دن به تو. الان که خودت باید تک تک این کارا رو انجام بدی می فهمی که قبلا کجا بودی . یه جورایی یاد حرف خانم ناصری افتادم. اینکه می گفت خدا یه جورایی ما رو از دریای عشق و رفاه در آورد و انداختمون تو ساحل دنیا تا بفهمیم که قبلا کجا بودیم. و مطمئن هم هستم به هیچ راه دیگه ای نمی شد این رو درک کنم... بعضی وقت ها واقعا باید عزیز ترین آدم ها (و حتی عزیز ترین چیزهامون رو ) از دست بدیم (موقتا) تا قدرشون رو بدونیم.این شاید چیزی بود که من و غزاله ( غزاله رو دقیق نمی دونم ولی خودم رو مطمئنم) تو زمستون پارسال (۸۶) خیلی خوب چشیدیمش. شاید بشه گفت از دست دادن موقتی نعمت واسه خودش نعمتی ه لبخند

 این سفر هیچی که برام نداشته باشه ۴ تا غذا یاد گرفتم درست کنم نیشخند ما بقی حرف ها هم باشه واسه بعد

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸  

به نام خدا

چند شب پیش یه جمعیتی به نام جمعیت علی (110 center) که واسه مسلمونای دانشگاه اند (گویا) افطاری دادن. جالبی اش اینه که سنی اند تا اونجایی که ما فهمیدیم ولی اسم جمعیت شون همون ١١٠ ه که فکر می کنم همون علی منظوره ! بگذریم.(این جمعیت امام علی اینجا هم ما رو ول نمی کنه قلب) افطاری تو دانشکده فیزیک بود نیشخند کاری به مراسم افطاری ندارم. تو بر گشت داشتم در و دیواره دانشکده رو می دیدیم ،‌پر از عکس های انیشتن بود با جملات زیباش در گوشه گوشه های تصویر . یکی از جمله هاش خیلی جذب ام کرد و همون وسط دانشکده و جلو ملت داشتم از خنده می مردم خنده البته انیشتن تو اون عکس هم یه نگاه شیطنت آمیز داشت که راسته کار خود این جمله ه بود .... نوشته بود :

Gravitation cannot be held responsible for people falling in love.

تو اینترنت هرچی گشتم اون عکس اش رو پیدا نکردم ناراحت . ولی اصل جمله ، منظورم کامل اش رو پیدا کردم :

Gravitation cannot be held responsible for people falling in love. How on earth can you explain in terms of chemistry and physics so important a biological phenomenon as first love? Put your hand on a stove for a minute and it seems like an hour. Sit with that special girl for an hour and it seems like a minute. That's relativity.  

از این هم بگذریم. چند شب پیش با چند تن از دوستان البته دوستانی که تازه برای بار اول باهاشون آشنا شده بودیم رفتیم خونه یکی از بچه ها. ٧-٨ نفری بودیم. خونه اردلان و مریم. اونها واسه خودشون آبجو آورده بودن و به من هم تعارف زدن و من خوب گفتم نه مرسی من نمی خورم. بعد نشستیم ورق بازی کردیم. واسه اولین بار پوکر رو به طور رسمی یاد گرفتم و بازی کردم. البته به سبک آمریکایی اش . آخه به سبک ابرانی اش قبلا بازی کرده بودیم (تو یکی از اردو های امیر کبیر- شمال) بازی جذابی بود. خوب بود. از این هم بگذریم چشمک تقریبا دیگه آخر های بازیمون بود و کم کم باید می رفتیم . من هم رفتم نماز ام رو بخونم. نماز رو خوندم و برگشتم تو حال (هال) پیش بچه ها. یکی از بچه ها بهم گفت : خوب تو که می خواستی آبجو نخوری و نماز بخونی دیگه واسه چی اومدی آمریکا ! ‌همون ایران می موندی دیگه ... (البته این حرف رو کاملا به شوخی و به قول بچه ها for fun گفت.)  ولی واقعا نظرش اینه ؟!؟!!؟؟! سوال های زیادی در اون لحظه از تو ذهنم گذشتن که من دیگه اینجا مطرح شون نمی کنم ... ولی هنوز به صورت سوال موندن سوال

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳  

به نام خدا

این آهنگ سیاوش از آخرین آلبوم اش رو زیاد گوش می دم. شاید خنده دار باشه ولی نمی دونم چه حس مسخره ایه ولی همیشه فکر می کردم سیاوش فقط داره واسه من می خونه !!! لامسب دم رفتن ما از ایران آلبومی داد که بیشتر به مساله غربت و رفتن و هجرت آدم ها پرداخته .... الان هم هر وقت که این آهنگ اش رو گوش می دوم یه جورایی واسم مثل دیالوگ !!!!

علی :

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه

غزاله :

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابره دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

 

شاید آدم ها باید در موقعیت های دیگران قرار بگیرن تا دقیقا درک مشترک از مسائل داشته باشن. مثلا همین آهنگ....

داش علی

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸  

به نام خدا

راستش دقیقا حساب نکردم که چند وقته که اینجا چیزی ننوشتم ! ‌ولی فکر می کنم طولانی مدت باشه. اتفاقات زیادی تو این مدت افتاد و در نهایت من الان اون سر دنیا هستم و یه جورایی یه زندگی جدیدی رو دارم برای اولین بار تجربه می کنم. البته قابل توجه همه که درسته که اون سر دنیام و لی زیر همون آسمونم نیشخند و خوشحالم که تو زندگی خودم دلایلی زیبا تر و مهم تر از خارج شدن از ایران دارم شاید بگم اصلا این جز دلایلم نبود چشمک بگذریم.

راستش این وقفه ی طولانی مدت دلایل بسیار داشت که یکی اش مشغله بسیار زیادی که معمولا همه قبل از سفرشون دارن اونم سفر به یه قاره ی دیگه به یه کشور دیگه !! بعدش هم که اومدیم اینجا مثله چییییییی سرمون کار ریختن !!! شنیده بودیم و لی به عینه ندیده بودیم !!! گریهاوه 

یه دلیل دیگه هم این بود که چون اینجا کیبورد ها و کیبورد لپ تاپ ام حروف فارسی ندارن یه کم تنبلیم اومد که اون یه عالمه حرفی که واسه گفتن دارم رو بزنم ابله ولی به فرموده ی غراله خانوم ه عزیز (ماچ)  گفتیم کمر همت ببندیم و بدون برچسب حروف فارسی بنویسیم مژه 

اینجا ( آمریکا) خییییییلیییییییی از Mp3 Player استفاده می کنن که اکثرا هم iPod ه !!! و یه ریز تو گوششونه !! امروز بعد از کلاس من هم هوس کردم بعد از مدت هااااااااا یه کم با یار قدیمیم تجدید پیمان کنم و آهنگ گوش بدم . از کیفم درش آوردم  و Play کردم ، این اومد:

زنگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمیه عشق
زندگی یعنی لطافت، گم شدن در نرمیه عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادیه عشق
رفتنُ آخر رسیدن بر در آبادیه عشق

میتوان هر لحظه هر جا عاشقُ دلداده بودن
پُر غرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن


میشود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا بوقت ریزش اشک،شادیِ بگذشته را دید
میتوان در گریه ی ابربا خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

...

کمی بغض و اشک من رو یاد شادی ه بگذشته ام انداخت ... در Campus ه دانشگاه چشمک ولی این حرف آرومم  کرد :

میتوان در گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود خجالت

 

پ.ن : امروز بچه های ایرانی قرار گذاشتن بریم والیبال نیشخند این اولین باری ه که ایرانی ها رو یه جا جمع می بینم ... خدا کنه بیان بچه ها ...

پ.ن : تایپ کردن بدون برچسب هم دردسری ه هاااااا ... ولی خوب شدنی ه  (این مهمه زبان)

داش علی


کلمات کلیدی: