ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

 به نام خدا

اینها اعتقاد داشتند که خداوند همان جهان ساده اولیه و همان چند قانون فوق العاده زیبا و ساده اولیه را خلق کرده است. همگی نیز در تلاش بوند تا همان قوانین ساده را که حاصل ذهن خدا بوده اند کشف کنند. گالیله به دنبال آخرین کشف خود اینگونه از خدا تشکر می کند : "چقدر زیباست که اکنون من همانگونه می اندیشم که تو اندیشیده ای. کمکم کن تا بیشتر چون تو بیاندیشم."

داش علی


کلمات کلیدی:
 
حس مسخره !
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧  

به نام خدا

نمی دانم از چه بنویسم. از وضع خود یا بخت خود ؟! از حال و احوالم یا از آینده ی تار ام ؟! نمی دانم این چه حسی ست. یک جورهایی احساس می کنم درون یک رحم ام. انگار می خواهم همین روز ها به دنیا آیم. یک دنیای جدید. زندگی جدید. خیلی دلشوره دارم. نمی دانم آیا این همه دلشوره را برای قدم نهادم به این دنیای خاکی هم با خود کشیده ام یا نه ؟! گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش مرا سقط کرده بودند. گاه فکر می کنم هنوز هم برای این کار دیر نشده است. شعار لا افراط لا تفریط را همواره ذکر شب و روز خود گزیده ام. حال در ادامه این حرف می گویم سنگ دل باش. بی عاطفه گی هم بد نیست. حتی لازم است. بعضا برای رهایی از این همه فشار جورواجور، برای این که نترکی، باید سنگ دل باشی. دلت واسه هیچ چیز و هیچ کس تنگ نشود. ولی لامسسسسسب مگر میشود. مگر دل آدم به این حرف ها گوش اش بده کار است!!! پس ناچارانه ذکر ام را عوض خواهم کرد. آیا این حس را تمام کسانی که کوچ کردند یا بهتر است بگویم می خواهند کنند، هم داشته اند!؟ پس چرا صدایی از آنها بر نمی آید؟! هم درد سیری چند؟!؟!؟! ای کاش برای رفتن اجبار در کار بود نه علاقه و اختیار. کاش کوچ کردن را اجباری بود.

کاش کمی بزرگ تر بودم. پخته تر. ریشه دار تر. با خود می گویم چنین سفری برایم لازم است. تا پخته تر شوم. هزاران ریشه در خاک شوم. قبل از اینکه بمیرم، بمیرم.

روز های از پی هم می گذرند، بی آنکه بدانم چند روز دیگر تا آخر این 9 ماه زندگی در رحم ام وقت دارم. بی آنکه بدانم در کجای این تاریخ تاریک بشری سیر می کنم. عجب حس غریبی است. تا به حال تجربه اش نکرده بودم. گویی می خواهند تا چند روز دیگر مرا اعدام کنند. نه با تیر خلاص که با طناب. اگر احوال الانم این گونه است به پای چوبه دار رسم چه خواهم گفت ؟!؟! به راستی تنها، علاقه وافرم به تجربه کردن است که تا به امروز مرا سر پا نگاه داشته است. مسخره است نه ! تجربه اعدام شدن ؟!؟ وشاید اعدام کردن. قتل نفس. بس مزحک.

تجربه - تجربه- تجربه - حقیقتا این تجارب را برای که دارم ذخیره می سازم ؟ فرزندانم ؟! فرزندان نداشته ام ؟! آیا آنها تجارب مرا قبول خواهند کرد ؟! اصلا گوش خواهند داد ؟ مقبولیت پیش کششان ! برای که ؟ برای چه ؟! شاید .... ول اش کن، می خواستم بگویم شاید فرزن... نه نه اصلا ول اش کن.

گاه تصور زندگی در غرب و غربت برایم مثل شب های سرد جنگل گنگ و طاقت فرساست و گاه برایم مثل صبح جنگل عاشقانه، زیبا و البته هیجان انگیز.

ترس - ترس - ترس - ترس از مرگ و بی خبری از آن دنیا. ترس از عدم آگاهی از آینده.

آینده- آینده- آینده - آینده ای که امروز تلاش می کنیم آن را بسازیم.

بسازیم- بسازیم - بسازیم- یک بار هم که شده دنیا با ما بسازد. (کی با ما راه میایی جوووون مادرت)

آری شاید تنها دوای این درد رفتن باشد. به کجا نمی دانم. شاید آن دنیا. شاید آن ور دنیا. درگیر زندگی جدید شدن. بالاجبار. به اجبار درگیر شدن، شاید به تمامی چرا هایم پاسخی محکم دهد. شاید روزی تمام درد ها به پایان رسد.

شاید من دوباره متولد شوم.

 

پ.ن1: می تونی با این لغت ها یه جمله بسازی؟ به بهترین جمله به قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد:

من، واقعا، باید، چه، کار، کنم، ؟، شاید، تنها، کاری، که، نباید، کنم، تکرار، همین، سوال، باشد.

پ.ن2: کمی سبک تر شدم. خوشحالم.

 

داش علی


کلمات کلیدی:
 
آگاهی و انتخاب ...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳  

به نام خدا

در جو بودن یا جوگیر بودن !

شنبه ی این هفته داشتم با یکی از دوستان که صلاح نیست اسم ایشون رو ببرم تلفنی صحبت می کردم. اون موقع تازه از دبی برگشته بودم و در مورد سفرم و ویزا ازم پرسید. من هم گفتم ای بد نبود و ویزا هم گرفتم و حالا منتظرم تا کلیر شم. اون هم انگار پشت تلفن 4 تا شاخ از 4 جای بدنش در آمد و گفت : لامسسسسب تو چطور تونستی ویزای آمریکا بگیری ؟!؟!؟ مگه آمریکا ویزا میده ؟!؟!

من هم چون از شرایطی که اون دوستم داشت خبر داشتم هیچ تعجب نکردم و هیچ ایرادی ازش نگرفتم که چرا این طور تعجب کرده که من ویزای آمریکا رو گرفتم !!!!

اون دوستم لیسانس دانشگاه امیرکبیر بوده و فوق اش رو هم در یه دانشگاه غیر از شریف گرفته. دو دانشگاهی که تنها حرفی که توش زده نمیشه حرف از دانشگاه های خارج ه. ادامه تحصیل در اونجا. زندگی در خارج از ایران. مهاجرت و قرار گرفتن در دنیایی غیر از ایران ه. پسر خالم ایران رو به یه حباب تشبیه کرده که نمی ذاره اطلاعاتی وارد این حباب شه و آدم های توش هم هر جایی که پا می ذارن همش داخل این حباب اند و فکر می کنن داخل و خارج حباب همین شکلی ه یا اگر هم دقیقا همین نباشه یه چیزی تو همین مایه هاست. من هم نمی گم که من خارج از ایران رو دیدم و دیگه خدای مسائل اینچنینی ام ! نه ! ولی می توانم ادعا کنم که نه فقط من که همه دانشجویان و آدم هایی که یه جورایی خودآگاه یا ناخودآگاه تو مسیر این رودخونه (ادامه تحصیل در جایی خارج از ایران به خصوص دانشگاه های مطرح دنیا، نمی گم فقط آمریکا یا کانادا. کل دنیا) قرار گرفتن یه سر و گردن بیشتر از سایرین که تو مسیر های دیگه ای (خودآگاه یا نا خود آگاه) قرار گرفتن، اطلاعات و دید وسیع تر در این زمینه ی خاص دارند. بگذارید مرز بین هوس داشتن و تصمصم قوی و جد داشتن را از هم جدا سازیم. آره ممکنه خیلی ها مثلا دوست داشته باشن که مثلا برن خارج از ایران یا فلا ماشین آخرین مدل را داشته باشند. تنها و تنها برای تفریح. تنها از وی هوس. اگر این تنها به دوست داشتن ختم شود که خوب این با دیدن یک رویای شبانه پاسخ داده خواهد شد. ولی یکی دیگر دوست دارد واقعا فلان کشور را در بیداری ببیند. یا واقعا سوار فلان ماشین مورد علاقه اش شود. تلاش می کند. پول خود را پس انداز می کند تا یه سفر خارجی رودو یا سوار فلا ماشین شود. از بحث اصلی دور نشویم.

بحث سر در جو قرار داشتن و جوگیر بودن است. جوگیر بودن خوب نیست ولی در جو قرار داشتن نه تنها بد نیست که مفید هم هست. در جو بودن به انسان تنها دید می دهد. به انسان یکسری اطلاعات می دهد که در نهایت خود او تصمیم گیرنده نهایی است (البته با توجه به تمامی اطلاعاتی که در دست دارد.) من در همین خود شریف که خدا می داند در سال چند نفر از این دانشگاه به خارج از ایران سفر میکند، آدم هایی را دیدم که تمامی اطلاعات را کسب کردند و همه حقایق را دیده اند و در نهایت تصمصم گرفتند که نه، شاید ادامه تحصیل در خارج از ایران برای آنها مفید واقع نشود. مثلا در امیر کبیر جو ، جو کار کردن است. فارغ التحصیلان این نوع دانشگاه ها از ترم 7-8 دیگر تنها به پیدا کردن یه کار فکر می کنند و نه چیز دیگر. نمی خواهم بگویم که این بد است و آن دیگری خوب ! نه . هرگز . من تنها و تنها دارم حقایق را تکرار می کنم. مثلا فلان کشور پیشرفته است و ایران جهان سوم. این دلیلی نمی شود که تمامی آدم ها بخواهند از ایران سفر کنند و در آن کشور پیشرفته زندگی کنن یا بگویم آهای مردم همه تلاش کنید تا در آن کشور زندگی کنید !!! نه. حقیقت این است که آن کشور پیشرفته و این یکی نه !

من در همین 2 سال اخیر با دانشجویانی از دانشگاه امیرکبیر و گاها دانشگاه های آزاد برخورد داشتم که از نا آگاهی دانشجویان این دانشگاه ها می نالیدند و اینکه چرا در آن دانشگاه ها تنها هستند (در پروسه اپلای کردن) چون کسانی که در این پروسه قرار دارند یا داشتند به خوبی می دانند که واقعا باید در انجام این کار اطلاعات دقیق و به روزی داشته باشید. در حالی که نمی دانم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه اگر شریف را کنار بگذاریم، 90% دانشجویان سایر دانشگاه ها اطلاعات دقیق و درستی از روند این کار ندارند و همین بی اطلاعاتی و گاها بد اطلاعاتی باعث می شود که این دوستان از انجام این کار پس زده و مسیر دیگری را - برای ادامه زندگانی دنیوی- به دلخواه و یا به ناچار انتخاب کنند. باز خدای متعال پدر بی اطلاعی را بیامرزد تمام درد من از سوء اطلاعاتی دوستان و حتی گاها اساتید دانشگاه هاست.

از قدیم گفتند پول، پول میاره. حرف، حرف و خواب هم خواب میاره. اینها تنها تمثیل اند. می خواد بگه که شما درگیر هر چی که باشی بیشتر درگیر اون میشی. وقتی شما در مسیر یه رودخونه قرار بگیری علاوه بر آب و سنگ های کف رودخونه و ماهی داخل آن، گونه های گیاهی اطراف رودخانه و سایر آبزیان داخل آن را هم خواهد دید و بیشتر و بیشتر از مسیری که دارید در آن حرکت می کنید آگاه خواهید شد. راستش همه کسانی که در خارج از ایران و به خصوص در آمریکا ادامه تحصیل داده یا در حین انجام آن هستند نمی توانند به خوبی تصویر درستی از آنچه که دیده اند را بدهند. همه در حد 2-3 جمله توصیف می کنند ولی در آخر این جمله را همه اضافه می کنند که  "حالا خودت باید بری و ببینی که چی میگم !!". تو سفر به دبی با یه زوج آشنا شده بودم. اومده بودن ایران و حالا واسه برگشتشون می خواستن ویزا بگیرن. خدا رو شکر گرفتن. ولی وقتی با زوجه صحبت می کردم و این سوال رو ازش پرسیدم که حالا واقعا انقدر ارزش داره که آدم این همه سختی و مشکلات و خرج رو انجام بده و واسه 4-5 سال بره و خارج از ایران ادامه تحصیل بده ؟!؟!؟ او نیز مانند تمام کسانی که با آنها صحبت کردم موکدا تاکید کرد که باید بروی و ببینی. و می گفت اصلا روش تحقیق و مطالعه زمین تا آسمون با ایران فرق داره. به شکل و شیوه ی دیگری است. و مابقی صحبت ها که دیگه اینا جاش نیست بگم.

علی اکبر نژاد که واقعا دلم هم براش تنگ شده بهم یه حرف جالب زد: گفت از وقتی که من توی سنگاپور زندگی می کنم فهمیدم که من دیگه به دنیا متصل شدم. دیگه برام مهم نیست که در کجای این کره خاکی دارم درس می خونم یا زندگی می کنم. (در جواب این سوال که ازش پرسیدم واسه ادامه کارش تصمیم داره سنگاپور بمونه یا بره آمریکا، این حرف رو زد.) ولی از زندگی کردن در ایران هرگز به این نتیجه نرسیده بودم. این ها تنها گوشه ی بسیار بسیار بسیار کوچکی از گونه های گیاهی است که من در مسیر این رودخانه دیدم. البته مسیری که هنوز به انتها نرسیده و من همچنان در اواسط و یا حتی بهتر است بگویم اوایل آن هستم.

آنقدر حرف برای گفتن دارم که تا صبح هم میتوانم بگویم و تایپ کنم. بیش از این روده درازی نمی کنم و تنها از شما التماس دعا دارم. التماس دعا، التماس دعا، التماس دعا. البته جسارت نباشه اگر حرفی این وسط زده شده و یا احیانا خدای نکرده، خدای نکرده خواسته باشم با حرف هایم فخر فروشی کرده باشم. هرگز. هدف تنها وارد جو کردن است (مطلع ساختن) نه جو گیر کردن (هوس انداختن).

داش علی


کلمات کلیدی: