پيمان
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸  

به نام ایزد منان

خیلی جالب ه !‌ چی جالبه ؟

دیروز دکتر (‌جمالی) به ما امر کردند که بریم از نمایشگاه کتاب یه کتاب بخریم ! ما هم پاشدیم و ساعت تقریبا ۳:۳۰ رفتیم به سمت نمایشگاه . رفتم سالن ۱۰ بن خریدم و پول رو پرداخت کردم و رفتم انبار کتاب رو تحویل بگیرم ! نمی دونم رفتید انبار کتاب های لاتین نمایشگاه امسال یا نه ؟!؟!؟ یه دنیایی واسه خودش !‌ بخش انبارش ۱۰۰۰ تا غرفه داره !‌ خلاصه سرتون رو که درد نیارم بعد از ۱۰-۱۵ دقیقه پیاده روی !!!!!‌ رسیدیم به انبار... بگو کی و دیدم !!!!

کیو ؟!؟

پیمان میرصالحی رو !‌ wooooooow پسر اصلا فکرش رو نمی کردم !‌ پیمان کجا ؟!؟!؟! اینجا کجا ؟!؟!؟! البته می دونستم که ایران ه ولی دیگه خدایی اش اتفاق فوق العاده ای برام بود !!!!‌ برگشتم عقب ( ‌زمان ) دیدم چه اتفاقاتی باید می افتاد تا من پیمان رو می دیدم !!!!!‌ از بین این همه روز دیروز !‌ از بین این همه ساعت اون ساعت !‌ از بین اون همه انبار اون انبار !! از بین اون همه غرفه (‌تو انبار ) اون غرفه !!!‌ واقعا باحال بود برام  ...

فکر می کنم نیازی به اثبات نباشه . همین که بعد ه عمری مجبور شدم به خاطر اتفاق افتادن این پدیده !!! دوباره بنویسم اهمیت مطلب برای من رو ثابت می کنه !‌

خوب اگه انقدر اهمیت داشت پس چرا همون دیرورز ننوشتی ؟!؟! تلفن مون قطع بود !‌

پ.ن : خوب پس خدا رو شکر که تلفن تون وصل شده ...

علی


کلمات کلیدی: