ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥  

به نام خدا


بالاخره این آهنگ فیلم علی سنتوری رو هم پیدا کردم. اسم آهنگ اش سنگ صبور ه.

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی

پیر شدم، پیر تو ای جوونی

....

از اینجا می تونید دانلود اش کنید. (کیفیت کم ۱.۷۲ مگابایت)

از اینجا می تونید دانلود اش کنید. (کیفیت اصلی ۳.۴۷ مگابایت)

داش علی


کلمات کلیدی:
 
قانون شکنی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢  

به نام خدا

بالاخره پیداش کردم  این آهنگ رو می گم. این آهنگ رو مطمئن بودم که رو هاردم داشتم . یادمه قبلا ها خواهرم ریخته بود ولی هر چی گشتم پیداش نکردم تا اینکه خیییییلیییی شانسی پیداش کردم. هفته پیش Mp3 Player ام رو داده بودم پسر عموم بعد که بهم پس داد دیدم این آهنگ رو توش ریخته بود .
می خوام قانون شکنی کنم و بخشی از متن یه آهنگ که خیلی هم جدید نیست (اگه سوار این ماشین های شخصی شده باشید حتما حتما شنیدید ) و خود آهنگ رو اینجا بذارم.

اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم ....
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه  عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نا مهربونه .....


ادامه ی شعرش رو می تونید با دانلود آهنگ بخونید و بشنوید....

دانلود آهنگ با کیفیت کم (حجم ۱.۹۳ مگابایت)

دانلود آهنگ با کیفیت  متوسط (حجم ۳.۸۹ مگابایت)

دانلود آهنگ با کیفیت خوب (حجم ۵.۲ مگابایت)

 

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠  

به نام خدا


از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
با این بهانه که بارانیت کنند
یوسف!‌ به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.       (ناشناس)

داش علی


کلمات کلیدی:
 
شب سکوت سکوت سکوت کویر - جای همه خالی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸  

به نام خدا

جای همه خالی این چند روز تعطیلی دوباره رفته بودیم ولایت (دامغان). سال عمو و زن عموم بود. خدا رحمتشون کنه  . خدا روحشون رو شاد کنه که مثل همیشه باعث و بانی شادی و گرد همایی فک و فامیل به خصوص قشر جوون اش شدن. باز جای همه خالی دیشب رفته بودیم کویر. وای که عجب جایی ه این کویر. سکوت. سکوت به معنای واقعی کلمه. هوا معرکه. انگار آسمون رو همون روز شسته بودن اش. برق می زد. (مشکی متالیک شده بود  ) عمه ام اینا تو شریفیه ( یکی از روستا های اطراف دامغان) باغ دارن. یه خونه ی کوچیک ولی با صفایی ساخته ان که هر از چند گاهی با فامیل می رن تفریح. این بار این سعادت نصیب ما ها شد که بریم. آتیشی به هم زدیم و قلیونی و .... تا صبح هم داشتیم بازی های دسته جمعی مثل 7 خبیث (کثیف) و ... می کردیم. گویا ساعت 6:20 صبح دامغان زلزله اومده بوده و علی رغم اینکه ما تا 5:45 صبح بیدار بودیم ولی از فرط خستگی و جنازگی چیزی از زلزله حالیمون نشد...

خیلی باحال بود. یکی از پسر عمه هام ( نه این عمه ) یه بنز خریده مدل 2007. (مشکی متالیک. مثل رنگ آسمون کویر. ولی خدایی اش اون رنگ آسمون چییییییییییییییز دیگه ای بود) عجب ماشینی بود لاکردار !!! لامسسب... سگ مسب.. بد مسسب.... من زیاد از مدل های بنز سر در نمیارم ولی به قول بچه ها گفتی چیز تیریسکی بود.  ماشین ها رو تو حیاط خونه پارک کردیم. یه مطلب جالب برام تضاد بین سادگی خونه و مردنیت اون ماشین بود. یه خونه که کل زیبایی اش تو اون صفا و صمیمیت توش بود. 2 تا اطاق تقرییبا 10-12 متری (شایدم کمتر) با یه آشپزخونه. یا کرسی و ...  در کنارش اون بنز آخرین مدل که دیگه از جون خر تا شیر مرغ امکانات داشت حتی واست پشتک واروو هم میزد اگه درخواست می کردی !!!!!!

جای همه خالی صبحونه کله پاچه بود و حلیم . از اونجایی همه که ما هیچ وقت دست رد به سینه ی هیچ چیز نمی زنیم از هر دوش یه مقدار خوردیم.

 

پ.ن: تولدم مبارک  

داش علی


کلمات کلیدی:
 
آرزو
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦  

به نام خدا


دوست دارم بارانی بیاید که خاک جمع کند
خدایا می توانم انسانی نو بسازم ؟؟؟
همه برایم تکراری اند

آدم ها چنین اند،
پر از حیله، پر از فریب ،‌ سراپا دروغ

همه را دیده ام

همه را شناخته ام

به دنبال یک تازه ام

پس می سازم.

به دنبال کسی هستم

بلکه با هم بتوانیم انسانی نو بسازیم.

 

آه خدایا

از خاک نتوانستم

اما از وجود او می سازم ......

(مریم خزایی- پست سعادت)

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢  

به نام خدا



 
آنچه هستی هدیه ای از سوی خداوند است

و آنچه می شوی هدیه تو به خداوند

پس بی نظیر باش.
-------
اگر در زندگی ، به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد
آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت.

با تشکر از آنیتا موسوی


داش علی


کلمات کلیدی:
 
سعادت
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

به نام خدا



۱۷-۱۸ سالی میشه که خونمون نزدیکای شهرزیبا ست و هزاران بار از جلوی در کانون اصلاح و تربیت رد شدم و هر بار دوست داشتم بدونم اون تو چه خبره ؟! کیا اونجان ؟! چند نفر اونجان ؟! اصلا مگه بچه ها هم گناه می کنن ؟! اصلا اینا گناه کارن ؟! اینا چوب ه چه چیزی رو دارن تو زندگی شون می خورن ؟! اصلا چوب می خورن ؟! اصلا ما خبر از حال اونا داریم ؟! مگه بچه ها چه غم و غصه ای دارن که مجبور به خلاف می شن ؟! بله تکرار می کنم مجبور ..... نمی دونم به کی باید فحش داد ! به عالم یا به آدم های توش !‌نمی دونم. بگذریم.
۵ شنبه بالاخره این افتخار و سعادت نصیب ما شد که یه بار بریم و برنامه این جمعیت امام علی رو ببینیم. این جمعیت تا اونجایی که من می دونم یه گروه ه خیریه ه دانشجویی که اگه اشتباه نکنم تازه رشد کرده و تازه تشکیل شده (منظور از تازه ۱-۲ سال شاید) حالا اصلا این ها مهم نیست. بار ها علیرضا کریمی بهم می گفت که بیام و کارشون رو ببینم. اتفاقا چند بار می خواستم برم ولی لامسب میگن سعادت نباشه همینه دیگه. سعادت نداشتم. بالاخره ۵ شنبه رفتیم. ساعت ۳ قرار بود شروع شده و طبق معمول ایران با ۳۰ دقیقه تاخیر شروع شد. خدا رو شکر بیشتر نشد. آقای امامی نامی اون وسط ها صحبت کردند. مشخص بود که از قبل وقت گذاشته بود و تمرین کرده بود. دمش گرم. از ایرانی جماعت این کارا بعیده.
از همه این حرف ها بگذریم. آخر جلسه ه ۱۰ نفر از بچه های کانون رو بردن بالای سن . حرف می زدن. از خلاف هاشون. از حکم هایی که براشون بریده بودن. کلی حرف داشتنو هر کدومشون. واقعا هر ایرانی که تو اون سالن باشه می تونه در یک آن تمام بد بختی هایی که تو مملکت دارن بیداد می کنن رو ببینن . واقعا این مسئولین ما کجا هستن ؟!؟!؟!؟ می گفتن بعضی ها شون از شدت سرما و بی پناهی و گشنگی تو جیبشون تریاک یا هر نوع مواد دیگه ای می ذارن و از جلوی کلانتری ها رد میشن تا بگیرنشون تا این فصل سرما رو رد کنن. چی بگم به خدا ؟!؟!؟!؟ بعضی هاشون  هیچ ابایی نداشتن از خلافی که انجام داده بودن. می تونم بگم بعضی ها شون اصلا دزدی رو یه راه امرار معاش تلقی می کردن با اینکه می دونستن این راه خلافه و نون اش حلال نیست. ولی چاره چیه ؟!؟!؟  تو این مملکت یکی انقدر داره که نمی دونه چطور خرج کنه ؟؟!!! یکی .....
تو اون جمع بچه های کانون (‌اصلاح و تربیت)‌یه پسری بود که از خیلی وقت پیش ها داستانش رو شنیده بودم. اسم اش مصطفی است. دیدمش بالاخره. به نظر پسر خوبی میومد. سر براه. آقا. دست روزگار ..... دوست دارم باهاش حرف بزنم. اگه وقت بشه ایشا الله با علیرضا هماهنگ کنم تا این صحبت سر بگیره. البته فکر می کنم انقدر این پسر صبر عیوبی داره که نیازی به حرف زدن نباشه. شاید من چند کلامی پند بگیرم.
راستی گویا یه دختر زندانی به نام مریم خزایی به کمک همین جمعیت اشعارش رو چاپ کرده بود . تو سالن می فروختن کتابش رو . ۱۰۰۰ تومن بود . خریدیم. شعر هاشم خوندم. گاها پر از غم . گاها پر از امید و عشق. شاید یکی از تنها کمک هایی که از دستمون بر میومد خرید همین کتاب بوده باشه. امیدوارم بتونم بیشتر با این جمعیت در ارتباط باشم. روده درازی بسه.
التماس دعا



داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  

به نام خدا


جلسه عمومی ساختمانمون بود. وارد اتاق سریدارمون شدم. هنوز همه جمع نشده بودن ولی اونهایی که اومده بودن داشتند در مورد مشکلات ساختمون صحبت می کردند. اکثرا آقا بودند و ۲-۱ نفر خانوم. مرد ها روی مبل و تخت نشسته بودن و خانوم ها که خیلی هم سن شون زیاد نبود رو زمین. من هم رفتم همون رو زمین نشستم (‌نه که کنار خانوم ها !‌ به دور از آونا) بعد جمع از من چند تا سوال پرسیدن و از من خواستن که در مورد مشکلات احتمالی موجود در ساختمون نظر بدم و احیانا راه حل هم پیشنهاد بدم. وسط صحبت هام به افراد داخل اتاق افزوده شد که این وسط من بین زن ها گیر افتادم!‌ یه جورایی معذب شدم!‌ و سعی می کردم که به اونا نخورم. تقریبا صحبت هام تموم شد و یکی از خانوم ها که کنار خود من نشسته بود داشت خلاصه ای از حرف هام رو می نوشت. عجب خط خوشکلی هم داشت لامسب. فامیلی اش رو نمی دونستم حتی نمی دونستم که کدوم واحد می شینن.بگذریم.

وسط صحبت کردنم و یاداشت برداری او خانوم، یه کم رفت و آمد از در اتاق زیاد شد و یه کم جلسه شلوغ پلوغ شد و می تونم بگم از اون نظم اولیه اش در اومد. من هم دیگه حرفی نزدم. به دلیل خروج چند تا از مرد ها از اتاق من پاشدم و جام رو عوض کردم رفتم طرف مردها ولی باز هم روی زمین. سمت راستم یه مرد مسن نشسته بود. یه ذره زمان گذشت و جلسه تقریبا دوباره به حالت اولیه خودش برگشت. در این حین بود که یه دفعه دیدم علی فرهمند (یکی از دوستای دوران دبیرستان که هر کس بشناست اش خودش می فهمه که این چه جور آدمی، در عین ناشناختگی شخصیت این آدم تا به امروز. و این که این آدم تا حدودی ستاره سهیل شده بودن این اواخر. آخرین باری که دیدم اش زمانی بود که وارد شریف شدم-۲.۵ سال پیش) اومد کنار من نشست. کف کرده بودم. اون کجا اینجا کجا ؟!؟!؟! احوال پرسی کردیم با هم. گفتم اش اینجا چه می کنی ؟ گفت اومدم احوال پرسی !!!‌

گفتم خفه بابا !!! تو ؟!؟!؟! احوال پرسی ؟!؟!؟!؟

گفت: آره به خدا !  گفتم کدوم خدا ؟! خدای طالبان ؟!؟ گفتم من اگه من هر ۱۰۰۰ سال یک بار حال تو رو بپرسم تو از  هر ۱۰۰۰ سال ۰ بار می پرسی. کارت رو بگو. تو هر وقت با آدم کار داری میای سراغم. جوابی نداد. ازم پرسید اون آقای سمت راست ات کیه ؟!؟ یه کم به اون آدم مسن کنارم نگاه کردم. چقدر آشنا بود. این که بابا بزرگم ه (بابای مادرم) ولی این که سال ها قبل مرده پس چرا اینجاست ؟!؟!؟! با خودم گفتم پس در یک حالت می تونه این اتفاق بیافته که من الان دارم خواب می بینم. به اتاق نگاه کردم. همه چیز عادی و طبیعی به نظر می رسید . همه چیز واقعی بود. واقعی ه واقعی. همه چیز رو می تونستم لمس کنم. یه نگاه به علی کردم یه نگاه به بابا بزرگم. بابا بزرگم یه لبخند بهم زد. حالا من مونده بودم که به علی چطور معرفی اش کنم ؟!؟! بگم علی ایشون بابا بزرگمه ولی سالها قبل مرده نمی دونم اینجا داره چه کار می کنه !!؟؟!؟

در این حین یه لحظه یاد فیلم waking life افتادم. اون بخش که می گفت یکی از راه هایی که تو خواب بتونی تشخیص بدی که الان خوابی یا بیدار اینکه بتونی تغییرات شدت نور را تشخیص بدی. مثلا اگه بری کلید خاموش روشن کردن چراغ رو بزنی و ببینی که نور فضا و محیط تغییری نمی کنه احتمال قوی تو خواب هستی. بعد همون لحظه یه نگاه به چراغ اتاق انداختم ولی تنبلی ام اومد برم کلید رو بزنم. کلید دقیقا روبرو م بود. آخه پیش خودم گفتم خره !!!! یعنی شک داری ؟!؟!؟! فکر می کنی الان خوابی !!؟؟!؟! انقدر این فضا واقعی ه که اگه پاشی و بری این رو امتحان کنی همه بهت می خندن. خنده ای کردم از سر اینکه چقدر خر هستم که مسئله به این سادگی من رو سر کار گذاشته بود !!! سعی کردم ذهنم رو دور کنم از این افکار مسخره !!!!

یه هو موبایلم زنگ خورد. بر داشتم. سلام. سلام. ببینم توی این برگه که واسه احراز هست پشت اش باید از اداره دانش آموختگان هم امضا بگیرم. این کدوم دانش آموختگان ه ؟ اونی که دمه در پایینه یا دمه در بالا ؟ گفتم اونی که دمه در پایین ه !!! مرسی. خواهش می کنم. خداحافظ . خدا حافظ. موبایلم رو خاموش کردم و گذاشتم کنار بالشتم. یه لحظه دیدم که چشم ام به سقف اتاقم ه. و من رو تخت دراز کشیدم. من که الان تو اتاق سرایدار بودم ؟!؟!؟!؟!؟ اه shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiitttttt !!!!


پ.ن : همیشه معتقد بودم نمیشه در حین خواب به درستی تشخیص بدی که خوابی یا بیدار ؟!؟! و تنها زمانی می فهمی که خواب بوده که بیدار شی !! و تنها زمانی می فهمی که از خواب پاشی . تنها زمانی می فهمی که پاشی از خواب.

جدیدا یه وقت هایی میشه که تو خواب به شک می افتم که این الان خواب ه یا بیداری ؟! که می تونه در نوع خودش یه پیشرفت برام باشه. قبلا حتی این فکر از ذهنم نمی گذشت. البته این حالت معمولا زمانی به ذهنم خطور می کنه که یه پارادکس تو خواب ببینم. (مثل بابا بزرگم که مشابه اش رو قبلا هم داشتم. یعنی یه راه تشخیص خوبی بوده برام(دیدن مرده ها در خواب.) یه بار دیگه خواب دایی ام رو دیدم. و تو خواب به اطرافیانم گفتم که ما الان تو خواب هستیم و داریم خواب می بینیم چون دایی علی مرده ولی الان اینجا زنده است!!!) امید هست که تو پیشرفت های بعدی وقتی به شک افتادم بتونم درست تشخیص بدم. و به امید روزی که همه ما به شک بیافتیم الان ما کجاییم. الان تو کدوم خوابیم ؟! پس فردا که از خواب پاشدیم نگیم اه shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiitttttt . همش خواب بود !؟!؟!؟؟!؟ گول خوردیم ؟!؟!؟!؟! فیلم Mulholland Drive. الان گشتم از بین فیلم هام پیداش کردم تا آهنگ اول این فیلم رو بشنوم واسه بار 1000 ام. آخه یه آهنگ چقققققققققققققققققدر می تونه بی نظیر باشه ؟!؟!؟!؟ یه فیلم چقققدر می تونه تک باشه !!! و یه کارگدان چققققدر می تونه ذهن خلاق داشته باشه ؟!؟؟!

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

به نام خدا



می گن هر وقت دل ات گرفته است ... هر وقت اعصابت خورده ... هر وقت دیگه به اینجات رسیده ... هر وقت یه دردی داری    برو با دیگران حرف بزن . سبک ات می کنه.

حال چه کنیم اگه نشه لب گشود ؟! اگه نشه درد ات رو بگی ؟!  آخه آدم چند بار حرف اش رو به خدا بزنه ؟!؟!؟ البته ناشکری نمی کنم. اگه الان زنده ام فقط به خاطر حرف هایی بوده که بین من و اون رد و بدل شده.....

داش علی


کلمات کلیدی: