حقيقت!!!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳٠  

به نام بزرگترین اندیشه

 

فکر می کنم تا حالا دیگه همه فیلم ماتریکس رو دیده باشن! و بعید می دونم کسی این فیلمو ببینه و خوشش نیاد!

من که اون قدر جذبش شدم که خوب رفتم از چند تا سایت مربوط مجموعه مقالاتی تحت عنوان فلسفه ی ماتریکس رو دانلود کردم و

با این که قبل از اون هیچ وقت هیچ متن فلسفی رو به زبان انگلیسی نخونده بودم، ولی خوب با یه کم حوصله بالاخره همشو خوندم.

می تونم بگم دیدم خیلی عوض شد! هم نسبت به فیلم هم نسبت به زندگی! البته این طوریا هم نبود که اولین بارم باشه مطلبی در این زمینه میخونمااا!!! کرم فلسفه و مخصوصاً این دیدگاه خاص اگزیستانسیالیستی از دبیرستان باهام بود و ولم نکرده بود ( و هنوز

هم ) ... خلاصه از اون زمان بود که یه نیمچه اعتقاداتی که داشتیم محکم تر شد و دیدمون به دنیا بالکل فرق کرد! حالا نمی خوام وارد جزئیات موضوع بشم... برم سر اصل مطلب... همیشه شک داشتم که این اعتقادم واقعاً باور درستی باشه! یعنی خوب از اونجا که همین موضوع هم برمی گشت به این که اصلاً تعریف از حقیقت چیه! ، این بود که همیشه فکرام یه جایی گره می خورد و مغزم هنگ می کرد!!! در مورد این که آیا همون طور که مولانا فرموده : ای برادر تو همان اندیشه ای ، مابقی خود استخوان و ریشه ای...

خوب ماتریکس هم همینو میگه! ولی خوب چون اینا رو به تصویر کشیده واسه خیلیا غیر قابل باوره! مولانا هم داره همین حرفو می زنه ، مکانیک کوانتومی هم در یه مباحثیش همینو میگه!!!! خوب عرفان و کوانتوم رو گفتم،اینم بگم...پزشکی هومیوپاتی هم همین دیدگاه رو داره!!!(با تقدیر از دکتر مسعود ناصری نویسنده کتاب یک ... کوانتوم ، عرفان و درمان)  خوب برادران واچوسکی (کارگردان فیلم) هم مطالعات گسترده ای در زمینه ی عرفان شرق داشتن!!! حتی عرفان اسلامی!!!  ... از همه اینا که بگذریم از این ایده که تو همان اندیشه ای در روانشناسی موفقیت به وفور استفاده شده و در موارد بسیاری دیده شده که انسان های موفق در ابتدا از اندیشه ی بزرگی بهره مند بوده اند...ذهن آنها مرزهایی را طی می کند که غالب مردم هرگز آن را نمی بینند! اگر به زندگینامه ی این گونه افراد مراجعه کنیم می بینیم که همگی در ابتدا یک هدف بزرگ و یک اشتیاق سوزان برای رسیدن به آن در ذهن پرورانده اند!

به طوری که در روانشناسی موفقیت ادعا می کنند کسی که این اندیشه را ، این تصویر ذهنی را نداشته باشد هرگز به موفقی نمی رسد. مغز ما دقیقاً مثل یک کامپیوتر عمل می کند! اگر یک تصویر واضح را ببیند و برایش تکرار شود، نمی تواند تشخیص دهد که این در واقعیت خارجی است یا ساخته ی ذهن ما! پس آن را خلق می کند. اینه که تو ماتریکس می پرسه حقیقت چیه ؟ آیا غیر از ذهن تو چیز دیگری هم هست؟!  البته اگه آدم این دیدگاه رو داشته باشه کل سیستم جبر و اختیار زیر سؤال میره! البته خوب در چنین دنیایی تعریف خدا هم فرق می کنه! نمی خوام زیاد وارد این جور جزئیاتش بشم! ولی من به این جور دنیایی معتقدم!

و شاید به همین خاطر هست که این قدر از کارم لذت می برم! چون مرزی نداره ! به فکر آدم اجازه میده تا هر جایی که بخواد پرواز کنه! واقعاً راضیم از این که دارم کاری می کنم که قدرت اندیشه ات میزان موفقیتت رو در اون کار تعیین می کنه! دقیقاً همون چیزی که بهش اعتقاد دارم. تو این کار میشه بزرگ اندیشید و موفقیت های بزرگ کسب کرد. این کاره ها میگن تو این کار هر چقدر وقت بذاری و کار کنی همون قدر در میاری ، من میگم تو این کار هر چقدر فکر کنی در میاری!!!!  خودتون قضاوت کنید...کار از این بهتر؟!!!

 

 غزال


کلمات کلیدی:
 
نظر تو چيه ؟!
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٦  

به  ياد او که می داند

5 شنبه ای کوه بودم . درکه . با بچه های دانشگاه . خیلی خوش گذشت . خیلی . جای همه خالی بود. بگذریم بحثم زیاد در مورد کوه نیست .در مورد بحثی بود که برگشتنی تو ماشین احسان زرگر راه انداختم . خیلی وقت ها این سوال ها برام جالب ان . من رو تو فکر می برن . گیجم می کنن !!!! کافر یا مومن ام میکنن !!!! ولی خیلی دوست دارم بهشون فکر کنم و یا مخصوصآ تو یه جمع در موردشون بحث کنم ! تو ماشین بحث رو این طور شروع کردم ....

به یکی از بچه ها گفتم : تو به طالع بینی اعتقاد داری  ؟به فال چی ؟ گفت به طالع بینی نه زیاد ولی به فال چرا . گفت فال ( ورق یا قهوه یا کف دست ! ) برام جا      نمی افته یعنی عقل ام نمی تونه بپذیره که چطور یه نفر می تونه انقدر درست ازت بگه در حالی که هیچ چیز از زندگی تو نمی دونه !!!!!!!

گفت واقعآ درک نمی کنم ولی برام خیلی جالب ه و بهش اعتقاد دارم ( اگه درست فهمیده باشم ) .... ولی بحث من زیاد ای چیز ها نبود ! اون وسط یکی از بچه ها گفت من به فال و طالع بینی اصلا اعتقاد ندارم ولی به تلپاتی چرا ! منظور من هم همین چیز ها بود !!!

 این که یه نیرویی تو این دنیای مادی وجود داره ! یه روابطی وجود داره !!! مثلا همین تلپاتی !!! این که دو نفر تو دو سر دنیا در یک آن به فکر هم می افتند یا در آن واحد جفت شون به یه چیز مشترک فکر می کنن !!!  که حتمآ بار ها و بار ها برای ما اتفاق افتاده !!!

یا مثلا این که داری پشت سر یکی حرف می زنی ( حالا یا خوب می گین یا بد !!! ) بعد همون لحظه ظاهر میشه جلو چشمات !!! درسته، بوده زمان هایی که در مورد یکی صحبت می کنی و تا 3 ساعت قبل و بعدش جلوت ظاهر نشده !!! ولی اون بار هایی که ظاهر شده !!!! بیشتر بوده !!! یا یه جوری تحت یه شرایطی که اصلا فکرش رو نمی کنی اومده جلو چشات !!!! اون جاست که مغزت گیرپاژ می کنه !!!!

حتی تو ماشین این مثال رو زدم . مثلا یه بار تو کار آموزی بودیم . من و مجید احتیاط ( تابستون پارسال) .علی جاویدان ( یکی از مهندس ها ) داشت در مورد خصوصیات کار گر ها صحبت می کرد فلانی این طور اون یکی این طور . اون پر روه اون یکی بی ادب اون یکی مودب ه . اون یکی پر زور ه اون یکی هر چی بهش میگی ..... بعد آخر سر در مورد یکی از کارگر ها که خیلی وقت بود دیگه اون جا کار نمی کرد صحبت کرد . صحبت که نه فقط تعریف می کرد ازش. آره خلاصه آدم آقایی بود خیلی مودب بود. تحصیلات داشت و هرگز بی ادبی نکرده و از این جور صحبت ها  ...... آره خلاصه وسط صحبت ها بودیم که یه دفعه دیدم در اتاق زده شد و یکی وارد شد !!!! علی جاویدان کف کرده بود . زبونش گیر کرده بود !!!!! گفت مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .... همین الان داشتیم در مورد ش حرف میزدیم ! خودشه !!!!!  من داشتم می مردم از کف !!!!! توپ بود ... 1000 تا مثال دیگه هم بخوای می تونم واست بیارم !!! خود تو هم همین طور هستی قطعآ....

یه مثال دیگه ای که تو ماشین زدم و هرگز تا عمر دارم یادم نمیره !!!

یه بار من و یه بنده خدایی با هم یه درد مشترکی داشتیم . تو یه دوره ی خاص !!! ما داشتیم زندگی مون رو می کردیم . اون دوستم بی تابی کرد و رفت قرآن باز کرد و آیه ای خوند !!!! زنگ زد بهم ! آیه رو خون. الان حضور ذهن ندارم ولی آیه تو این مایه ها بود ... که اینان از قوم من خارج شدند و ..... تلفن تموم شد !!! 1-2 ساعتی گذشت .. دیگه نمی تونستم تحمل کنم !!!! اعصاب ام داشت خورد میشد !!! آگه اون آیه واقعآ درست باشه !!!! شت !!!! این ور و اون ور می زدم این در و اون در می زدم تا آروم شم !!! فایده نداشت !!! نگام به قرآن افتاد . ورش داشتم تا یه کم بخونم آروم شم.چشام رو بستم و یه صفحه باز کردم و به آیه اولش نگاه کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!! واااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی ... باور نکردنی بود !!!!! دقیقا همون آیه ای که واسه دوستم اومد واسه من اومد !!!!! چنان کتاب رو محکم به هم کوبیدم که !!!!!!!! مو به تنم سیخ شد !!! !گریه ای کردم که فکر نکنم تو دوران کودکیم کرده بودم !!!! باورم نمشد !!!! آخه یعنی چه ؟؟!؟!؟! چقدر می تونه احتمال داشته باشه !؟؟!؟!؟!؟! آخه یعنی چی ؟!!!؟!؟!؟! واسه چی ؟!؟!؟!؟! خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...

از یکی از بچه ها پرسیدم  نظرت چیه ؟!؟! ( همونی که به فال اصلا و ابدا اعتقاد نداشت !!! ) گفت این فقط یه تصادف بوده !!!!!

خودم اعتقاد ندارم !!!! تو چی !؟

 

علی


کلمات کلیدی:
 
تموم شد !!!‌
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٩  

به نام او که تقدير مرا اينگونه خواست

خیلی وقت بود که تو دردودل حرفی نگفتم . یه متن 1-2 هفته پیش ناچاری گذاشتم . نمی خواستم دوباره اون جوری شروع کنم !!! گفتم ناچاری بود !

تموم شد. 4 سال ! 4 سال تموم شد . چه سریع پسر چه سریع . انگار همین دیروز اردوی پیش دانشگاهی ( واسه ورودی های جدید ) بود . !!! ترم اول رفته بودیم دانشگاه هنوز تو حال و هوای دبیرستان بودیم . شد ترم ۲ یه ذره دانشجو شدیم . یه ذره عاقل تر شدیم . فهمیدیم تو دنیا کارای دیگه یی هم میشه کرد !!!! گذشت و گذشت دانشگاه بیشتر بهت می چسبید . دوره هم جمع شدن هامون .. بگو بخندامون ... خاطراتمون .... یادم ه ترم 2-3 بود به مهدخت ( خواهر بزرگم ) گفتم پسر دانشگاه عجب جای خدایی ه ... گفت تازه صبر کن برسی به ترم 6-7 بهت می گم چه حال و هوایی داره بعد گفت ترم 8 هم نگو اصلا قابل وصف و مقایسه  نیست !!! اون موقعه حرف اش واسم خنده دار بود ... گفتم یعنی چی !!! قبول ترم 6-7 می تونه با بقیه فرق داشته باشه ولی دیگه چرا ترم 8 انقدر متفاوت ه. هیچی ... حرف اش رو شنیدیم و گذشت.

چه اتفاقاتی که نیفتاد ... چه خاطراتی که نداشتیم ! چه قهر و آشتی هایی چه بچه بازی هایی ! چه اردو هایی و از همه مهم تر چه امتحان هایی !!!

خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .... شب هایی امتحان !!! چیزی که شاید دیگه تو عمرت تکرار نشه !!! امتحان های دوره لیسانس . همه امتحان ها دنیایی از خاطره بودن !!! بتن ! فولاد .... ترابری ! اقتصاد !! نقشه برداری !!! همه و همه. نمی خوام تک تک رو اسم ببرم ولی عین 140 واحد رو باید اسم ببرم !!!!! چه تقلب هایی که نکردیم !!!!

شاید بتونم به جرآت بگم خیلی وقت ها حتی اگه یه امتحان رو 20 هم میشدم !!!! باز هم یه تقلبی اون وسط ها می کردم چون معتقد بودم همه اینها خاطره ان. والان دارم نتایج اش رو می بینم . خدآآآآآآآآآآآآآآآ !!!!! مهدخت شب ای امتحان ام میومد بالا سرم می گفت قدر این شب ها رو بدون بعدآ حسرت می خوری !!!!! دوست دارم 1 ثانیه جای تو بودم !!!!

چه شب هایی که تو خوابگاه درس نخوندیم !!! امتحان تاسیسات هرگز یادم نمیره ! فیزیک 2 !!!! وای ریاضی 1و2 رو با علی منعمیان ( هر جا که هست سالم و مومن باشه ) تو خونه ی اونا خوندم !  معادلات ! خدا !!!!!

خدا از سر تقصیرات ما تو این 4 سال ه بگذره ... هر کی بهش وام دارم  یا از دست ام ذره ای دل خوری داره ببخشه ! می دونم شاید سخت باشه ! ولی ببخشه !!!

وای یاد اش بخیر چه عصر هایی تا تجریش پیاده نمی رفتیم !

تموم شد !  4 سال تموم شد . زمان هم همین طور می گذره .

می گذره و صدای فریاد ها تو رو نمی شنوه !!!! داد میزنی فریاد می زنی بابااااااااااااااااااااااااااااااا 1 ثانیه صبر کن !!!! کاره خود اش رو می کنی !!!! کاری نداره عقبی یا جلو . نامرد تر و بی مرام تر از زمان تو عمر ام ندیده بودم . ظالم تر و خشمگین تر از اون ندیده بودم. اون جایی که باید سریع بگذره !!!!! وای میسته ! اونجا که باید بدو ه ...... !!!!! خدا لعنت کنه این زمان رو !!!!
امتحان های آخرین ترم هم دادیم ! نمره هاش هم کم کم داره میاد ! 2-3 تا پروژه نا قابل از این دوران مونده !

هر موقع که یاد این دوران می افتم یاد اینکه دیگه داره تموم میشه ! دیگه بر نمی گرده !!! دیگه دوست هات پخش و پلا می شن !!!! و زندگی هامون داره جدا میشه !!!! می خوام خفه شم ! می خوام بمیرم و گذر زمان رو نبینم !!!! وای  !!!

چه شب هایی واسه کلاس کنکور تو دانشگاه نمی موندیم ! چه افطاری هایی که با هم نخوردیم ! صادق ! مجید ! حمزه ! همه دختر ها ! و ... و ... و ... علی اکبر نژاد و اسماعیل و مهدی و ... و... خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آدم بعضی موقع حرکت های بعضی ها رو که می بینه !!! از زندگی سیر میشه !  هی فکر می کنم اینا مهر و عاطفه ندارن !!!! چه راحت از کنار خیلی مسائل رد میشن !!!! واسشون تموم نشدن دانشگاه عادی  ه !!!! نمی فهمم !!!! بگذریم !!!!
وای 2 تا اردو این آخره عمری رفتم !!! شمال(اردوی فارق ااتحصیلی ) و اصفهان جفت شون خدا بودن خدا !

هیچ اردویی به اندازه این 2 تا به من حال نداده بود !!! هر کدومشون تو یه فازی بودن 2تا فاز خدا !!!!

تازه به حرف مهدخت رسیدم !!! تازه فهمیدم واقعآ ترم 8 چیز دیگه ای بود !!! شاید بگی نه بابا !!! همش تلقین ه !!! نه به خدا !!!!
این مثال و بار ها زدم !!!! دیدی که یکی داره میمیره همه بهش محبت می کنن همه دوست اش دارن !!! هر چی می گه انجام میدن !!! ترم 8 هم یه چیزی تو این مایه هاست !!!! همه همدیگر رو دوست داشتن . از دست هم کم تر ناراحت می شدیم !!! عکس های بیشتری داشتیم !!! مرام بازی ها که دیگه نگو ....................................................

وای اون روز که رفته بودیم گلاب دره !!!! هرگز یادم نمیره !!!! ثانیه ثانیه اش یادم ه !!! .

همیشه می گفتم کاشکی اول ترم اول میشد بعد ترم 8 بعد ترم 2 بعد ترم 3 و... تا آخر هم ترم 7 !!!!

روابط خیلی بهتر می شدن ... همدیگر رو بیشتر میشناختیم !!!! و بهتر !!

من می دونم که خیلی ها همدیگر رو اشتباه شناختن و از همون اول با همون دید !!!!! مهم ترین اش شناخت ما از دختر هامون و شناخت اون ها از ما !!! حتی خود من خیلی جا ها خیلی ها رو اشتباه شناختم .... نه فقط 80 ها !!! دوستای دیگه ام از بقیه وروردی ها بقیه دانشکده ها !!!!
متاسفانه روابط هم با خیلی ها کم بود !!!! خیلی دوست داشتم خیلی ها رو بیشتر بشناسم !!!! و بهتر !!! باهاشون خاطرات بیشتری داشته باشم !!! عکس بیشتری داشته باشم !

هیییییییییییییییییییی  کجایی مهتاب !؟؟!؟!

الان هم که بعضی عکس ها رو میبینم !!!!! واقعآ اشکم ام ...................

خلاصه که نمی دونم واقعآ نمی دونم !!!!

فقط می خوام من رو روزگار ببخشه !!!! تازه اگه آخر سر بتونم خودم رو ببخشم !!!!

 

 

 علی

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
Someone's Watching Over Me
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٤  

I found myself today
Oh I found myself and ran away
But something pulled me back
The voice of reason I forgot I had
All I know is you're not here to say
What you always used to say
But it's written in the sky tonight

So I won't give up
No I won't break down
Sooner than it seems life turns around
And I will be strong
Even if it all goes wrong
When I'm standing in the dark I'll still believe
Someone's watching over me

Seen that ray of light
And it's shining on my destiny
Shining all the time
And I wont be afraid
To follow everywhere it's taking me
All I know is yesterday is gone
And right now I belong
Took this moment to my dreams

So I won't give up
No I won't break down
Sooner than it seems life turns around
And I will be strong
Even if it all goes wrong
When I'm standing in the dark I'll still believe
Someone's watching over me

It doesn't matter what people say
And it doesn't matter how long it takes
Believe in yourself and you'll fly high
And it only matters how true you are
Be true to yourself and follow your heart

Hillary Duff
يا حق                                                         غزال


کلمات کلیدی: