حلاليت
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩  

به نام آنکه زيباست و دوست دارد زيبايی را

اول يه مطلبی رو تذکر بدم... پرشين بلاگ جديدآ  سيستم کنترل نظرات رو راه انداخته و فکر می کنم گند خورده به سيستم نظر خواهی من. البته اون يکی وبلاگ (نيو جوک) مشکلی واسش پيش نيومده که البته شايد دليل اش اين باشه از اون موقع تا حالا کسی نظری  نداده شايد خودم يه نظری گذاشتم يه تستی اش کردم. مشکل اينجاست که وقتی يکی نظری می ذاره من بايد تاييد کنم و وقتی اين کار رو می کنم به تعداد نظرات تمام متن هام يکی اضافه ميشه !!!!‌مثلا تو يه پست ميبينی تعداد نظرات رو زده ۱۰ !‌بازش که می کنی می بينی بيش تر از ۴ تا نظر نيست !!!!‌اين هم از بردن مردشور پرشين بلاگ !!!‌ مشکل اينجاست که تو اون يکی وبلاگ ( نيو جوک )‌می تونم تنظيم کنم که نظرات ديگران بدون تاييد من پذيرفته شن ! ولی اينجا اون آپشن رو ندارم!!!‌خدا بگم کی و لعنت کنه ؟!؟!؟!؟!

 

به هر حال عيد همگی مبارک باشه . سال نو ه همتون مبارک باشه. همه و همه

....  . مژگان . الهام . مجيد . حمزه . رضا سيفی محمد قريشی. اديب . امير. رضا برون.رحيم. يونس. احسان.احسان. مهدی ميری.همه و همه بچه های شريف.... علی . مهرداد.ميثم.اسماعيل .مهدی بابايی .. حامد. .ريحانه . ياسمن. طليعه يعقوبی .... و بقيه دختر ها ...

همه فاميلامون ... همه خاله هام همه عمو هام همه دايی هام !!!!‌ خدا رحمت کنه دايی کوچيک ه ام رو ... همه پسر و دختر خاله ها عمه ها عمو ها دايی ها  همه.

همه دوستای دبيرستانم که هنوز هم که هنوزه فرياد می کشم .... که بهترين دوستام تا به امروز بودين و هستين. هر جا که باشين. چه به ياد من چه بی ياد من

همه دوستای دانشگاهی.... حسام .مينو و.... بهزاد.

بابک (شافعی)‌جان نوروز تو هم مبارک.

همه و همه ... همه ۷۰-۸۰  مليون ايرانی .

همه ايرانی های روی اين کره خاکی ... چه مرده چه زنده!!!‌

باور کنين اسم ۱۰۰۰۰ تا دوست درآن واحد و همين حالا تو اين مخ ام ه !!!‌شايد تایپ همه اون ها در آن واحد از توان من خارج باشه. خلاصه همه هر جا که هستن شاد باشن.

و اگه سال قبل از ما کوچکترين بدی ديدن حلاليت عظما می طلبم.

مرسی.

واسه ديدن يه پيام تبريک سال نو ه باحال برو قسمت فرمت اس ام اس اينجا. 

کوچيک همه داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

به نام خدا

می دونين مشکل از کجاست !‌يعنی می دونی کی آدم کلافه ميشه !
اونجا که :

طرف می زنه به زور يه ديوار و ميريزونه زمين و آخر سر دست هاش رو به هم ميزنه و خاک تن اش رو می تکونه و وقتی ازش می پرسن حالا واسه چی ديوار ريخت ؟ مگه :‌خوب لابد ديوار بايد خراب ميشد !!!!!‌

بعدش هم ازش که می پرسی واسه چی بايد ميريخت ميگه خودت بهتر ميدونی ؟!؟!؟!!؟‌

داش علی


کلمات کلیدی:
 
تا حالا شده ؟
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

به نام خود ه خدا

 

تا حالا شده از یکی خوش ات اومده باشه ( دختر یا پسر فرقی نداره) و بخوای باهاش ارتباط بر قرار کنی ولی میبینی هر کاری می کنی اون به این رابطه تن نمی ده !؟

 

یا تا حالا شده از یکی خوش ات بیاد و باهاش هم رابطه بر قرار کنی ولی بعد از یه مدت حس کنی طرف همچین هم از این رابطه خوش اش نمیاد

 

یا تا حالا شده با یکی دوست باشی... صمیمی .... بعد حس کنی که داره عملا میگه آقا دیگه نمی خوام باهات دوست باشم . و از همه مهم تر رابطه ای بمونه !؟!؟

 

و از همه بد تر تا حالا شده عملا بیاد و تو روت وایسته و بگه آقا دیگه باهات حال نمی کنم ! حالم رو به هم زدی ؟؟! دیگه دوست ندارم !!! برو گم شو از جلو چشم

و ....

 

چه حالی بهت دست می ده ؟

داش علی


کلمات کلیدی:
 
شکر....
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥  

                                                به نام او

                                  که ميداند در دلم چه می گذرد

 

زندگی تا به امروز خیلی چیز ها بهم یاد داد ه

 

هر روز یه روز جدیده هر لحظه ات می تونه یه دنیا خاطره توش باشه یه عالمه درس!

 

هر آدم یه آدم جدیده با افکار جدید با رفتاری متفاوت

 

با هر کی یه جور باید رفتار کنی. شاید ته دلت بگی زکی ! خسته نباشی اونو که همه می دونن !

 

وقتی دارم گذشته ام رو یه نگاه میندازم یه عالمه چیز میبینم توش

 

چه جاهایی چه چیزایی به چه کسایی گفتم

 

که نباید می گفتم.

 

یه خصلت دارم که نمی دونم اسم بد یا خوب روش میشه گذاشت

 

اونم اینه که فکر میکنم اعتماد متقابله ! اگه من به یکی گفتم اسم ام علی ه نباید توقع داشته باشم اونم اسم اش رو به من بگه !!

 

و همین خصوصیت ام باعث میشه که فکر کنم باید با همه آدم ها رک باشم.همه آدم ها جنبه انتقاد ندارن و من ه ساده همیشه تا طرف مقابلم میگه بگو بگو من از انتقاد خوشم میاد ... صاف نظرم رو بهش نگم.... ولی خدا رو شکر که همیشه با ملایمت سعی داشتم بگم. اگه روزی خواستم به یکی بگم بالا چشمات ابروست نمیرم صاف وایستم و تو چشاش نگاه کنم و بگم هی تو ! بالا چشات ابروست !

 

اول میگم سلام عزیزم. چظوره حالت.... چه چشای قشنگی... وای وای وای .... راستی اون چیه بالای چشات ؟ ابرو ؟!

 

و اگه روزی رفتم و صاف وایستادم و تو چشات نگاه کردم و گفتم هی تو...  بالا چشات ابروست بدون خیلی دوست دارم. بدون خیلی برام عزیز بودی که انقدر احساس نزدیکی بهت کردم.

 

ولی .ولی بعضی موقع ه ها چوبش رو خوردم.

 

الان هم دارم چوب یه سری دیگه از کار هام رو می خورم . شاید الان فهمیدم که واقعا تو کار خیر یا یه عمل خوب هم باید آدم افراط نداشته باشه. راستگویی یه کار و خصلت خوب به حصاب میاد ...

 

 ولی زندگی بهم گفته بعضی جا ها دروغ بگو.... ولو مصلحتی ! ولی من ه خر هیچ وقت یه شاگرد خوب نبودم ! درس هام رو خوب پاس نکردم.... خره....بعضی موقعه ها راس اش رو نگو.اون چیزی که تو دلت میگذره رو نگو. طوری نمیشه ! چه کنم دسته خودم نیست نمی تونم !

 

ولی من تو زندگی ام همیشه منتظر آخرت بودم. روزی که واقعا معلوم میشه حق با کی بوده. کی راست گفته کی دروغ. ته دل هر کی چی میگذره .اگه گفت بالا چشات ابروست چه هدفی تو دلش داشته چه حسی داشته. از سر دلسوزی گفته یا خواسته حالت رو بگیره.

 

من که تنها امیدم همون روز . ولی چه فایده که اون روز دیگه فایده ای نداره . البته برای من چرا ... داره. شاید هیچ چیز رو به اندازه آخرت دوست نداشته باشم. و تنها امید و دلگرمی همون روزه.

 

خدا رو 100000 مرتبه شکر میکنم .

 

و همیشه از این هراسان بودم که اون روز نتونم خودم رو ببخشم !

 

و همواره اشک چشمم مرهم این هراسم بوده.

 

آره خیلی خوب میدونم همه این بدبختی های لعنتی از کجا آب میخوره.

 

کاشکی خدا زبون داشت

یا بهتر بگم

کاشکی ما زبون اش رو می فهمیدیم !

 

اون هم از دل من خبر داره هم از دل اون.

 

نمی دونم واللا. گویا خدا اون رو بیشتر دوست داشت

 

بیچاره خیلی دوست داشت این رابطه زودتر از این ها تموم بشه !

چرا اش رو فکر کنم خود خدا می دونه ! و خودش !

تمام سعی اش رو کرد تا حالمون از هم بهم بخوری . تمام سعی اش رو کرد که نسبت به هم بی اعتماد بشیم (زور زورکی !) تمام سعی اش رو کرد که زود تر تموم بشه.

و آخر سر زور اون چربید و قصه به اینجا رسید. و این به آن معنی نیست که تمام شد.

 

تمام سعی ام رو کردم. ولی چه فایده ؟ سعی یه نفره !؟!؟!  فایده ای ندیدم توش !

مثل این بود که لبه پرتگاه آبشار نیاگارا تنها تو یه قایق نشستم و دارم برای زنده موندن با تمام وجود پارو می زنم تا از دره  پرت نشم ! ولی .... به خودم گفتم شاید از اون بالا بپرم پایین یه حال دیگه ای داشته باشه. امتحان کردم.


ولی الان راضی ام ! نه از این که وضع به اینجا کشیده شد.

از اینکه می دونم میدونه که هرگز بهش دروغ نگفتم . " هرگز "

 

حالم خوش نیست.

 

                                              داش علی

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥  

به نام پروردگار

هميشه

با دادن پول به دوستاش

با اون ها خدا حافظی ميکنه !!!

جالب ه نه !

 

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥  

به نام خود ه خدا

 

ولی اگه خدای نکرده

خدای نکرده

زبونم لال

زبونم لال

احیانا

احیانا

0.0001%

روزی

خدا اون روز رو نیاره

زبونم لال

چشمت روز ه بد رو نبینه !

 

این سوال رو از من بپرسن:

"تو چی ؟ تو اون رو حلال میکنی ؟!"

من

متاسفانه

برای اولین بار تو زندگی ام

میگم:

"هرگز"

داش علی


کلمات کلیدی:
 
خود را باور کن
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤  
به نام خدا

گاه آسان نيست که خندان با جهان روبرو شوي,هنگامی که دلی پر درد داری

شهامتی بس بزرگ می خواهد
بازگشت به خويشتن و دست يافتن به نيروی درون
وبدان که فردا روز ديگری خواهد بود با رهاوردهايی نو
اگر بتوانی بردبار بمانی و فردا را ببينی....
از نو آدمی خواهی شد
پرتوانتر
با درک افزون
و به خود می بالی که به اين بردباری توانا بوده ای

 

Kathy Obara

کلمات کلیدی:
 
داستان قشنگ....
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٢  

به نام خدا

اين داستان رو قبلا ها يه جايی خونده بودم ولی هرچی گشتم پيداش نکردم !‌ تا اينکه الان تو يه وبلاگ خوندم.

كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.

يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.

كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.

كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»

فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.

اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»

كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»

 

 

داش علی

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦  

به نام بخشنده بزرگ داور بر حق

به نام خداوند ايثار و انصاف

 

فردا با اجازه همه داريم با مجيد و حمزه و رضا ميريم مشهد. جای همه خالی . می دونم همه ملتمسين ... دارم هوای همه رو . فقط شما هم ما رو حلال کنين و دعا کنيد صحيح و سالم بريم و برگرديم و بهمون خوش بگزره.    .

پارسال که خيلی خوش گذشت اميد وارم امسال هم همين طور باشه. مژگان خانوم مطمئن باش واسه تو حتما دعا می کنم. نگران نباش .  

راستی ميگن ۵شنبه به دنيا اومدم. تولدم مبارک چون احتمالا به اینترنت دسترسی ندارم زود تر اعلام کردم که از قبل  اطلاع داشته باشين. خوشبختانه همه شماره تلفن و آدرس ميل و .... ما رو دارن .بهونه پس نيارين

فعلا. تا شنبه.

(قابل توجه دوستانی که منتظر ادامه بحث شريف هستن اعلام ميکنم که چشم. حتما. سريعتر اقدام ميکنم. بزارين برگردم !‌)

داش علی

 


کلمات کلیدی:
 
شريف ۲
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢  

                                                     به نام خدا

 

در ادامه بحث پست قبلی شریف :

آره خلاصه کلی این در و اون در زدیم … کدوم دانشگاه کدوم گرایش دو دلی ها زیاد می شدن …. از محیط زیست خیلی تعریف می کردن . به هر کی سر می زدی اول می گفت برو یه گرایش نو مثل محیط زیست . حمل و نقل و ترابری یا مدیریت ساخت یا …. بگذریم بعد از کلی این در و اون در زدن تصمیم خودم رو گرفتم . محیط زیست. ولی کجا !!!! شریف !!! نه ! سخت ه . خوشم نمیاد ! دوستای لیسانسم چی ؟ ازشون دور میشم. وای خاطراتم ! دق مرگ می شم اگه یه روز امیر کبیر رو نبینم. بوفه اش .جلوی عمران جدید. فوتبالایی که می زدیم ! وایییییییییی اردو ها رو که نگو… بازم این در و اون در زدم .از این و اون پرسیدم . بعضی ها نظرات سلیقه ای می دادند بعضی ها اصولی جواب می دادن. بعضی ها از اسم شریف خوششون مییومد. بعضی ها هم دنبال پز دادن اش بودن ! اونایی که اصولی جواب می دادن اولش می پرسیدن می خوای بری یا بمونی ؟!؟!!؟ واللا چی می گفتم ؟!!!؟ اون طور مصمم نبودم که برم واسه همین می گفتم دقیق نمی دونم و لی خوووووووب بدم هم نمیاد. مهدی میری این وسط گفت من هم اولش مثه تو بودم نمی خواستم برم یعنی اصلا تو برنامه ام نبود. ولی حالا بدم نمیاد ! (انگار من یه پله باز جلو تر از مهدی بودم ) گفت سعی کن همه پل های پشت سرت رو خراب نکنی. حالا برو شریف که اگه روزی به کله ات زد بری پشیمون نباشی مثل من ! مشکل اینجا بود شریف قبول شدن هم 100% نبود .بعضی ها می گفتن قبولی بعضی ها می گفتن دعا کن بشی بعضی ها هم تو چشام نگاه می کردن و می گفتن بعید می دونم ! بابک شافعی می گفت میشی…. انشالله . این انشالله و که میشنوم به جای اینکه امید وار بشم بد تر میشم ! همیشه فکر میکنم تا یکی میگه انشالله یعنی همچین معلوم نیست ! همش فکر میکنم یعنی نه ! بگذریم. بالاخره اول زدم محیط شریف بعد محیط امیر کبیر بعد دیگه چون می دونستم دیگه 200% محیط پلی تکنیک قبولم بقیه رو همین طور زدم .باز هم البته بر اساس علاقه به گرایش و دانشگاه ! امسال عمران شریف همه آ.ت.ت بود ( آزمون تحصیلات تکمیلی) به خیلی ها حال داد. یکی رتبه اش فکر کنم 40 بود و سازه شریف قبول نشد به طوری که سال های قبل قبول میشد و یکی که رتبه اش 70 بود و حتی تو خواب هم نمیدید که سازه قبول شه ، شد ! اولی معدل اش 12 بود و دومی فکر کنم 16 !!! الحمد الله همه آزادی ها (دانشگاه آزادی ها) رو هم خلاص کردن. خوشحالم که آ.ت.ت گذاشته بودن اولش فکر می کردیم چه چیز مزخرفی ه ! خیلی بی برنامه و نا مشخص بود ولی در کل واسه همه خوب شد. شنیدم بر عکس امیرکبیر شریفی ها با امیرکبیر حال می کنن و بر عکس با تهرنی ها زیاد نه ! یه خاطره از بابک تعریف کنم و ادامه صحبت رو به پست های بعدی مولکول (نه موکول !) می کنم ! : اون اوایل که داشتیم پرسوجو می کردیم بابک می گفت : من از روزی که برگه فارق التحصیلی رو از امیر کبیر گرفتم دیگه پام رو اونجا نذاشتم ! و نخواهم گذاشت ! (ترک وطن کرد فکر کنم !) می گفت اعصاب مون رو خورد کرده بود دیگه این امیرکبیر. ( این رو البته همه امیر کبیری ها می نالن از هر رشته و سال ورودی ، فکر کنم سیاست دانشگاه اینه که نذارن آب خوش از گلوی کسی پایین بره ! همش استرس همش فکر نمره و پاسی و کوفت و زهر مار ! ) بگذریم . اما خاطره : گفت جلسات اول روشهای عددی بود و باید یه سری تمرین تحویل می دادیم . گفت من هم طبق عادت امیر کبیر البته 100 چندان بهتر ، تمرین ها رو رو یه کاغذ تمیز و خوش خط نوشتیم و فرداش رفتیم سر کلاس .اقا چشمتون روز بد نبینه . همین که استاد گفت خوب تمرین ها رو بدین آقا دیدیم همه یکی 10-20 برگ منگنه شده آچار در آوردن حل رو تایپ شده به همراه یکسری سرچ تو گوگل در زمینه ی بحث جلسه گذشته !!!!!!!!!! تحویل استاد دادن ! بابک گفت من که بی خیال شدم به استاد گفتم من هفته بعد تحویل می دم!

تو پست بعدی سعی می کنم از علل انتخاب میحط زیست شریف صحبت می کنم . قبل از قبول شدن. و کمی هم از تفاوت های اون با محیط اميرکبير و اگه بشه کمی هم از همون چیزی که گفتم بازم شانس آوردم که اینجا قبول شدم !!!!

 

                                                   داش علی


کلمات کلیدی:
 
حکايت ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩  

با نام حق

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.

به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به سویتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند،اما بعضی وقت ها،زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم،او مجبور می شود پاره آجری به سوی ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه.

منبع:مجله موفقیت

برگرفته از وبلاگ کوئستر جوان

 اگه دوست داری يه حکايت قشنگ ديگه بخونی اينجا رو بکليک

داش علی


کلمات کلیدی:
 
شريف ۱
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳  

                                                     به نام خدا

 

خیلی وقته که می خوام در مورد شریف و مزایا و معایب اش صحبت کنم یعنی فکر کنم از مهر ماه می خوام این کار رو کنم ولی باور کنید نمی رسیدم . نشد ! شاید یکی از دلایل کوچیک اش این باشه که چون مزایاش زیاد بود و حجم متن زیاد می شد حوصله ام نمی گرفت ، ولی الان تصمیم گرفتم ابتدا پیش خودم یه لیست از معایب و مزایاش رو بگم و اون رو با امیر کبیر که خودم به عینه هر دوشون رو دیدم و حس کردم صحبت کنم ! و تو هر پست به 1-2 ویا 3 تا از اونا بپردازم و تو 2-3 تا پست تموم اش کنم بره. الان هم دیگه نزدیک کنکور ارشد ه و از همین جا واسه همه دوستای دبیرستانیم و امیر کبیریم دعا می کنم و آرزوی موفقیت براشون می کنم.انشا الله نتایج زحماتشون رو به خوبی ببینند و زیاد از تقلب در کنکور ننالن چون آش کشک خاله ات بخوری پاته نخوری هم پاته ! فقط رو هدفتون زوم کنین و کله خرابانه حمله ور شید.

 

اولش یه کم از خودم میگم. تو لیسانس یعنی کنکور لیسانس زیاد از شریف خوشم نمیومد. و بیشتر راغب بودم دانشگاه تهران یا امیر کبیر قبول شم و نمی دونم می دونین یا نه ، اون موقع ها عشق مکانیک داشت خفه ام میکرد. ولی نمی دونم چرا و به هر دلیل و هر تقدیر که الان خیلی راضی ام مکانیک قبول نشدم و در کمال نا باوری ه خودم !!! عمران امیر کبیر قبول شدم !!!! اصلا باور کنید روزی که فهمیدم اونجا قبول شدم داشتم شاخ در می آوردم چون اصلا نمی دونستم این رشته و دانشگاه رو کجای لیست انخاب رشته گذاشته بودم ! بعد از مراجعه به چک نویس لیستم دیدم انتخاب 17 ام بوده و بعد از اون مکانیک سیالات علم و صنعت زده بودم !!!( که 100% اونجا قبول میشدم !!!!!!!!! )  باور کنید اصلا در مخیله ام نمی گنجه که چی شد که این طوری شد. بازم میگم فقط خدا خواست که من زندگی ام این طور رقم بخوره و حالا مثله سگ راضی ام گه یک عمرانی هستم و بهش افتخار می کنم . شاید یه جورایی خدا برام انتخاب رشته کرده بود ! دست اش درد نکنه. از بحث دور نشیم ... (برق شریف آخرین انتخاب ام بود که هم زده باشم و هم قبول نشم خدای نکرده !!!! منتفرم از برق ! ) خلاصه تو لیسانس کاملا از شریف متنفر بودم و متاسفانه جو دانشگاه امیر کبیر و اساتید اش طوری بود که با شریف حال نمی کردن و همش ازش بد می گفتن و از بی امکاناتی و بی مهارتی اساتید اش( اساتید عمران اش )  سخن می گفتن ! بگذریم. تا اینکه 4 سال ه لیسانس تموم شد و ما کنکور (ارشد)  دادیم و نتایج اومد و تحقیقات من در زمینه دانشگاه ها و گرایش های مختلف شروع شد ... که در این زمینه در مورد دانشگاه شریف از بابک شافعی که الان  محیط زیست شریف داره می خونه (83 ه ) کمک زیاد گرفتم و اطلاعات خوبی در اختیار ما گذاشت. بابک از بچه های 79 ه امیرکبیر بود و چون هم اون رو می شناختیم و هم اون هر 2 تا دانشگاه رو دیده بود می تونستیم به حرف هاش خوب گوش بدیم و به نسبت بیشتر و راحت تر قبول کنیم. اون که خیلی از شریف تعریف می کرد و هر چی فحش بلد بود بار ه امیر کبیر می کرد و ما هم که اون موقع ها ( زمان تحقیق در مورد دانشگاه ها و گرایش ها ) هنوز خودمون رو امیرکبیری می دونستیم ( الان هم همچنان می دونم) ناراحت می شدیم از حرف هاش ، ولی خوب باز هم می شنیدیم... بگذریم. پس از کلی این ور و اون ور زدن بالاخره اول زدم محیط زیست شریف و بعد محیط زیست امیر کبیر و بالاخره محیط زیست شریف قبول شدم. (تا اینجای بحث رو داشته باشین بقیه بحث که در واقع تازه می خوام از تفاوت های این دو دانشگاه بگم ، باشه واسه پست های بعدی ... اینکه باز تو زندگی ام چه شانسی آوردم که محیط زیست امیر کبیر قبول نشدم و چیزایی که بابک به ما گفته و ما تا به امروز همه اونها رو به چشم خودمون دیدم و .... )

 

 

 

داش علی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢  

به نام ....

 

يعنی خدا هنوز منو دوست داره !؟

 

داش علی

 


کلمات کلیدی: