۱ ماه ..............................................
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳۱  

سلام به دوست که هر چه دارم از اوست

توموم شد .... تابستون ديگه واقعآ تموم شد ..... شهريور هم تموم شد !!!!!  نمی دونم چه کار بايد کنم .... يعنی ميدونم ولی نمی دونم کی .... چه طوری ؟؟؟ آزمايش وقت اش تموم شد .... نتيجه اش رو هم گرفتم .... نتايج خوبی برام داشت ... خيلی چيزا رو ديدم خيلی چيزای غير منتظره رو ....و خيلی چيزای قابل انتظار رو .... خيلی درسا گرفتم ... کلی تجربه پيدا کردم که شايد اين ۳ سال هرگز بهشون نرسيده بودم .... داشتم خودم رو گم می کردم.... به يه تنبيه نياز داشتم ... به يه تنيبه اساسی .... به يه مقدار فکر کردن ... به يه مقدار آرامش فکر و روح ... تنش هام رو کم بايد می کردم .... وضع روحی ام داشت خراب می شد ... داشتم بيراهه می رفتم ... از اعتقداتم داشتم دور می شدم .... داشتم به جهنم ذهنم نزديک می شدم ... عذاب وجدان ها مثله کرم داشتن تو وجودم تکثير می شدن ... مثل کرم .... عذاب وجدان ... عذاب وجدان ....عذاب وجدان ... عذاب وجدان ... عذاب وجدان ... عذاب وجدان ... عذاب وجدان .............که از هزاران زندان شکنجه آور تر است .

مگه آدم مرض داره کاری کنه که روح اش رو بندازه تو منجلاب ... تو باتلاق تو يه اتاق تاريک و بی هوا ...

وقتی می تونی پنجره رو باز کنی و لامپ ی روشن کنی و بشينی طبيعت رو ببينی .... تويی که       نمی تونی حتی تصميم بگيری و در اتاق رو باز کنی و بری هوای تازه ببينی بايد بشينی و تنها از پنجره گوشه ای از طبيهت رو به اميد روز رهايی ببينی .... و دنيايی پاک و شاد تو ذهن ات پرورش بدی

۱ ماه خوبی بود .... کلی اتفاقات توش افتاد مخصوصآ ۲-۳ روز آخرش ... وقتی که روز اول رفتم دانشگاه ... اتفاقی که نبايد و نمی خواستم بيافته ... افتاد .... .... کلی چيز ياد گرفتم و سعی می كنم از همه ياد گرفته هام به طور كاملا درست و كامل استفاده كنم .... با همه بيهودگی اش !!!!!!! انگار از يه زندان رها کرده بودم خودم رو  .... فکر ام باز شده بود ......  چی بگم ... بگذريم .....

حالا نمی دونم چطوری شروع کنم ..... ولی کلی حرف واسش دارم ... اگه يادم نره !!!!! و همچنين دوست دارم خيلی تر حرف بشنوم

الان داشتم چک آفلاين می کردم حميد رضا شير دست  يه جمله گذاشته بود .... گفت : به کسی عشق بورز که لياقت داشته باشه و نه کسی که تشنه ی عشق ه چون اونی که تشنه عشق ه روزی سيراب ميشه  جمله ی شايد تکراريی باشه ولی جای فکر داره .... عشق !!!!!‌ ..... مسخره است ... همه چيز مسخره است .... خودم مسخره ام ... خودم يه بازيچه ام ... همه رو هم به بازی گرفتم .... عشق  ..... shit .... shit .... .... shit .... shit .... shit .... shit .... shit .... shit .... shit

 نه انگار با اين همه  shit  گفتم آروم نمی شم !!!!!‌

وقتی كه دستای باد قفس مرغ گرفتار رو شكست شوق پرواز رو نداشت

وقتی كه چلچله ها خبر فصل بهار رو می دادن عشق آغاز و نداشت

ديگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت     واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگل های دور     ديگه رفته از خيال او پرنده ی صبور

اما لحظه ای رسيد       لحظه پريدن و رها شدن        ميونه بيم و اميد

 لحظه ای كه پنجره بغض ديوار و شكست

.........

مرغ خسته پر كشيد و افق روشن رو ديد

تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسيد

لحظه ای پاك و بزرگ دل به دريا زد و رفت

با يه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت            فريدون (جون) فروغی

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

اين يه مدت خيلی پر پرواز شادمهر و گوش ميدادم .... ميخوام توی ه اين سكوت تلخ صداش رو از ياد ببرم .......

امروز  ۳۱ شهريور ه ..... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴کرشم ........
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۱  

به نام هر آنکه داند ز من

تازه به اين نتيجه دارم می رسم که وبلاگ اصلا جايی نيست که آدم از درد هاش بگه از خودش بگه از دل اش بگه از افکارش بگه .... از همه چيز ... از دغدغه هاش از حرص خوردن هاش .... آخه هيچ کی نمی فهمه چی ميگی هيچ کی نمی دونه واقعآ‌چی می گذره تو اون وجودت .... هيچ کی .... هيچ کی .... هيچ کی ...

يه مدتی ه کی خيلی از دغدغه هام کم شده .... راحت تر زندگی می کنم .... انگار از يه راه دراز رسيدم به يه قهوه خونه ... پام رو دراز کردم و رو تخت اش دراز کشيدم ... راحت .....

ولی

ولی

ولی مگه اين جهان آدم و ول می کنه .... می بينی چند دقيقه بعد آفتاب رو مثه چی ميندازه رو صورت ات ... چند ثانيه بعد يه مگس ولت نمی کنه ... يه مورچه ميره تو دماغت  کفرت در مياد....

الان من هم همين جور شدم ... نه الان همش همين جوره .... از يه بد بختی خلاص ميشی يه بد بختی ديگه بيچاره ات می کنه ... مخ ه نداشته ات رو می خوره .... نمی دونی ديگه چه جوری داد بزنی .... اصلا کجا داد بزنی .... سرت رو بالا مياری می بينی يه عمر تو يه اتاق بی هوا  و خلا داری داد ميزنی به اميد اينکه يکی شاد صدات رو بشنوه .... همه هم فکر می کنن تو اتاق ات داری از سر شادی و دل خوشی آواز سر می دی

نمی دونم به خدا ... نمی دونم ... خلاصه که اعصابم خيلی خراب ه ولی از خيلی جهات خدا رو شکر می کنم بابت ه خيلی چيز ها .... اينکه حداقل به يه قهوه خونه رسوندم

قربونه خدام برم که هر شب و هر لحظه و  هر ثانيه داره وبلاگ دلم رو می خونه و دم به دقيقه کامنت های عالی برام می ذازه ... دمش تا قيام قيامت گرم .... .....


کلمات کلیدی:
 
کدوم يکی رو ؟
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۸  

به نام خدا

فکر کنم اين سوال از يه کتاب معروف باشه ... ديشب شنيدم.... جالب بود برام ... آدم خيلی چيز ها رو می دونه يا به يه شکل ديگه بهش فکر کرده ولی وقتی به يه شکل ديگه بهش نگاه يا فکر می کنی جالب تر ميشه .....

سوال اين بود :‌که اگه تو ۲ تا غورباقه داشته باشی که يکی اش زشت  و يکی خوشکل  باشه کدوم يکی رو زود تر می خوری ؟ (مسخره بازی در نيار.. نگو مگه من غورباقه خورم يا ... اه اه اه .... يا اييييييييق !!!!‌ )  جواب بده بعد برو خط پايين ....

با فرض اينکه تو به اين سوال جواب دادی اين رو بخون .......

اول غورباقه زشت رو می خوره و بعد خوشکل رو ... مثل ته ديگ ... نمی خوری نمی خوری و می ذاری آخر سر بخوری تا به قول بچه ها گفتنی مزه اش تو دهنت بمونه  اين طوره يا نه !!!!‌شايدم من شکمو ام نه !!!!!!‌فکر نکنم

همين....


کلمات کلیدی:
 
از اون بحثايی که آدم دوست داره همش بشنوه ....
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٧  

به نام حق

۲ شب بود که خوابگاه بودم شب اول حمزه هم بود شبا تا ۴-۵ بيدار بوديم و صبح ها تا ۱ خواب  !!!!!! شب اول که حمزه هم بود بحث های جالبی کرديم .... خدا و پيغمبر و اسلام و جبر و اختيار و عقايدمون ... تو همه زمينه ها .... از همون ايی که من دوست دارم .... تو بحث اختيار و اجبار که بوديم اين جمله رو حمزه از قول يکی گفت .... نظر شما چيه ؟ فکر کن ....

تو يا سوار اين خر شو يا نشو .... مختاری .... برای رسيدن به شهر ديگه بايد از اين راه بری يا پياده ميتونی بری يا با اين خر ......

آيا اين اختيار ؟ يا نه اجباره ؟؟؟؟

حالا يه سوال ديگه ..... آيا تو معتقدی به اينکه هر اتفاق فيزيکی يه توجيه ه فيزيکی هم داره و ممکنه تا قيام قيامت يا حداقل تا قبل از ظهور امام زمان بشر به اون پی نبره ولی وجود داره ....

دارم ميگم يه توجيه فيزيکی نه يک دليل ه فيزيکی ..... مثلا معجزات يا اتفاقاتی که آدم رو متعجب ميکنه (تو هر دوره از تاريخ و هر دوره از زندگی بشر ......) يک دليل فيزيکی حتمآ‌ خواهد داشت ... ؟؟؟؟ خوب فکر کن ....

يا تا چه حد به اثرات دنيوی و فيزيکی و مادگی ه نماز اعتقاد داری ؟  يک نظم دهنده به زندگی ات ؟ يک وسيله برای کمک تو به اين زندگی مادی ؟؟!!؟ و فقط اون رو يه عبادت ندونی ؟؟!؟؟!؟!؟!

يا اگه تو نماز رو واقعآ‌برای عبادت می خونی و چون عاشق خدايی و خوندن نماز رو حسسی می دونی و فقط يه تکليف نمی دونی و واسه اينکه واقعآ به آدم انرژی يا به قول خودمون بهمون حال می ده می خونی ؟ ...پس  چرا تو مسافرت نماز شکسته می خونی ؟؟؟؟!؟!!!!!!؟!؟!؟!؟!؟!؟

يا خيلی چيز های ديگه که فکر می کنم اينجا جاش نيست بحث شه .... ولی اونجا ( خوابگاه )‌شد !!!!

ولی خوب فکر کن ... ولی نه زياد که اعصابت به هم بريزه .....

( مملکت ماست ديگه .....  آزادی انديشه و آزادی بيان هست ..... )

 


کلمات کلیدی:
 
نقطه ضعف من....
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۳  

اين د نيــــم اوو خــــــــــدا

از اين ۲ تا جمله خيلی خوشم اومد آخه بيشتر مشکل و بد بختی هام از همين ۲تا نشات ميگيره .... و شايد يکی از بدی هام و نقاط ضعفم همين باشه !!!!!!‌

مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.

و ....

هرگز نگو وقت نداری، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور، مادر ترزا، میکل آنژ، هلن کلر، توماس ادیسون و آلبرت اینشتن در اختیار داشتند.


کلمات کلیدی:
 
داره تمووووووووم ميشه ولی ....
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٠  

به نام خدا

راستش يه مطلبی هست که اصلا حوصله گفتن اش رو ندارم .... يعنی حوصله توضيح دادن های بعدش برای دوستام رو ندارم پس می گذريم

بيکاری و از همه بد تر اللافی هم خيلی بده !!!! ‌افتضاح ه !!!!!  بی برنامگی .... بی عقلی !!!!!

داشتم کمدم رو مرتب می کردم يه کاغذ باطله افتاد جلو دستم ... نمی دونم ماله چه وقتی بود ولی روش نوشته بودم ....

هرگز کاری نکن که ديگران رو به خاطر کاری که در قبال کار تو می کنن سرزنش شون کنی !!!!!! 

يه مدتی ه که از يک سری لحاظ ها راحت ام و بی خيالم ولی از جهات ديگه غير قابل کنترل شدم .... بی خيل ... جوونی ه ديگه  .... هيييييييييييييييييی  

 

 


کلمات کلیدی: