هورااااااااااااااا
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳۱  

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٧  

آخيشششششششششششششششششششششششششششش

بالاخره امتحان سختام تموم شد.............ديگه دارم دلی از عزا در ميارم...

اين قدر اين orkut ما رو مشغول خودش کرده که مدتها بود يادم می رفت به وبلاگ خودم سر بزنم.الانم که کلی تو orkut بودم ديگه داشتم از سايت می رفتم بيرون که يادم افتاد مدتيه وبلگو نديدم.هر چند تو تين مدت علی هم چيزی ننوشته بود و کسی هم نظری نداده بود.هر چی باشه همه ی اهل وبلاگ اين روزا درگير درس و امتحانن ديگه... ديشب و پريشب رو تو خوابگاه خوابيدم.کلی با دوستام درس خونديم.اگه نمی رفتم خوابگاه که حتما ميافتادم.ديروز بلورشناسی داشمتم و امروز رياضی فيزيک.علی هم امروز بتون۲ داشت.به سلامتی سختاش پريد.

يا حق                                                 غزال


کلمات کلیدی:
 
کنکور 40 درصد جوانان را افسرده کرده است
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۸  

به نام  خدا

16خرداد - خبرگزاري مهر, تحقيقات سازمان ملي جوانان نشان مي دهد که 40 درصد جوانان استانهاي مختلف کشور دچار سطوحي از افسردگي هستند که بيکاري و عدم موفقيت در کنکور از جمله عوامل آن است .

رييس سازمان ملي جوانان در گفتگو با خبرنگار اجتماعي خبرگزاري مهر با بيان اين مطلب افزود : افسردگي يکي از رايج ترين انواع ناراحتي هاي رواني است که امروزه در اکثر جوامع شيوع پيدا کرده است.

دکتر رحيم عبادي ادامه داد : درصد بسياري از جوانان امروز نسبت به وضعيت خود در آينده دچار يک نگراني خاصي هستند و آينده روشني را پيش روي خود نمي بينند و همين امر عاملي شده تا در سالهاي نوجواني و جواني دچار سطوحي از افسردگي شوند .

وي گفت : نگراني از موفقيت در کنکور ، اختلافات والدين با يکديگر ، عدم دستيابي به شغل مناسب ، عدم توانايي در تهيه مسکن از جمله دغدغه هاي اصلي قشر جوان امروز محسوب مي شود و در واقع عدم دستيابي آنان به آروزهاي خود عاملي براي بروز افسردگي در ميان آنان شده است .

عبادي اظهار داشت : گرچه امروزه عوامل و مشکلات مختلفي در پيش روي جوانان ما قرار دارد اما به طور حتم مشکل بيکاري که امروزه درصد بسياري از جوانان با آن درگير هستند مي تواند يکي از دلايل اصلي در بروز افسردگي در ميان قشر جوان کشور باشد .

رييس سازمان ملي جوانان خاطر نشان کرد : افزايش افسردگي به عنوان يک تهديد بزرگ براي جوامع و به خصوص کشور ما محسوب مي شود ، بنابراين بايد به دنبال فکر اساسي براي کاهش اين پديده و فراهم کردن زمينه هايي براي ايجاد جامعه اي شاد و با نشاط باشيم.

اين هم واسه کنکوری ها به مناسبت نزديکی به کنکور !!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
سفر...
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٥  

نمی دانم بنام كی آغاز كنم !!!!‌ نمی دانم

از اين دنيای لا مروت لحظه ای شادی نديدم

از اين خشک دريا , مرده ای زنده نديدم

چه پوچ می انديشد رهگذری

كه در كوله اميداش , عكس او را می بيند

و بوسه ي سايه ی كدامين درخت بر او لبخند خواهد زد ؟؟؟!!!!!؟؟؟

من در اين صحرای فانی قطره ای باران آرزو خواهم داشت

تا بشويد هفت رنگ صورت رنگين تو را

تا ببينی ذهن زشت خود را در آن

تا بروياند سايه ای  ,   تا بشويد ماسه ای

تا ببينم لحظه ای   ,   لحظه ای بی خستگی

فكر من سوخت ه

                 در لجنزار الفاظ تو

قطره ای باران از آسمان مهربانی و صداقت آرزو داشتم

تا بدزدد آن صاحب تيغ بدست را

آه و افسوس كه آن قطره ی ريز         مادر آن جنگل بی اعتماد خواهد بود .


کلمات کلیدی:
 
معصوميت از دست رفته
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٤  

به نام او که هميشه هست

دیروز با مریم و زهرا فیلم سینما پارادیسو رو دیدیم.البته فقط 2 سی دی ش رو.مریم اعصابش خورد شد.به قول خودش کم مونده بود رو کیبورد بالا بیاره.زهرا هم دست کمی از اون نداشت. ولی مریم خیلی بدتر.دلم برا خودم سوخت که هیچیم نشد.یاد فیلم معصومیت از دست رفته افتادم. ارزون فروختی غزال،ارزون فروختی.معصومیتی که دیگه به هیچ قیمتی به دست نمیاد. حالا باید تو این و اون دنبالش بگردی.به اونا آویزون بشی.به یاد اون روزای از دست رفته.نمیگم الآن آدم کثیفی هستم...نه!هنوز نسبت به خیلیا که اطرافم می بینم آدم ترم.معصوم ترم. ولی یه سری چیزایی برام عادی شده که نباید می شد.دوست نداشتم حرمتشون شکسته بشه.دوست داشتم بچه بمونم.ولی نشد.پاک نموندم. روحم آلوده شد.هیچی نیس که بتونه پاک کنه این لکه های لعنتی رو. اگه کسی راهشو بلده ما رو هم بی خبر نذاره که این قدر آویزون این و اون نشیم.

 

يا حق                                  غزال

 


کلمات کلیدی:
 
عزيز ترين سوغاتی ه غبار ه پيراهن توست ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٠  

به نام بهترين آرامش

بالاخره  امروز سوغاتی کرمانشاه و گرفتيم

نياوردن بهمون بدن که

مجبور شديم خودمون با پای پياده بريم بگيريم ....


کلمات کلیدی:
 
باغ بارون زده
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٦  

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳  

 به نام او که هميشه هست

نمي‌دونم چطوريه که آدم يکيو برا اولين بار ببينه و همون لحظه‌ی اول دلش تالاپی بيفته کف پاش.اين طوری شد که اين طوری شد.نمي‌دونم چرا.ولی از همون روز اول حس خوبی نسبت بهش داشتم.حس اعتماد. حس پاکی.نمي‌دونم بگم چه حسی.فقط مي‌دونم هر بار که مي‌ديدمش،توی هر حالی که بودم،از ذوق برق از کلّم مي‌پريد.دست و دلم مي‌لرزيد.ازش خجالت مي‌کشيدم هميشه.هميشه برام قابل احترام بود و تا حدی که ميشد اين احترامو بهش نشون ميدادم.خوشبختانه باهوش بود .بعد از خودم اولين کسی بود که مي‌ديدم کاملاً ميتونه از راه نگاه ارتباط برقرار کنه.از نگاهش ميشد خوند فکرشو يا بهتر بگم دلشو.هر چند هيچ وقت حرف نزد.فقط نگاه و يه ته لبخند گوشه‌ی لب.خيلی شيطونه.يه جا بند نميشه.ولی اين ظاهر قضيه‌س...اون روزی که اون نامردا.......با تمام وجودم آرزو مي‌کردم کاش اونجا بودم و اونا منو به جاش مي‌زدن ناکار مي‌کردن.....گفتم که،باهوش بود.درکش بالا بود.برق نگاهش،صداقت خنده‌هاش،شيرينی کاراش،بچه بودنش(و همزمان بزرگ بودنش)،...وخيلی چيزای ديگه که بعضياشون از بزرگی توی يه کلمه جا نميشن و بعضی از کوچيکی به يه کلمه نمي‌رسن.همه‌ی اينا بود که روز به روز...هی کجايی فلانی. عطر ياس.موهای قهوه‌ای آبشاری نداشت،ولی عطر ياس...اصلاً کی گفته فقط موهای آبشاری عطر ياس داره؟ اين که من ميبينم،از تک تک اعضای وحودش عطر ياس فوران مي‌زنه.تازه عطر وقتی بمونه تنديش مي‌ره و دلنشين تر ميشه.اون وقت آدمو بيشتر مست و ديوونه مي‌کنه.طوری که ديگه هيچی نمي‌بينه.آره،ديگه هيچی نمي‌بينم وقتی عطر ياس به مشامم مي‌خوره.بعداً فهميدم که خيليا به خاطر اين که نديدمشون از دستم ناراحت شدن.خوب حقم دارن.آخه اونا که عطر ياسو نمي‌فهمن.اصلاً نبايد بفهمن.عطر ياس رو فقط يه نفر مي‌فهمه.وقتی من فهميدم ، پس ديگه نبايد کسی بفهمه.بقيه اگه خواستن مي‌تونن گلای ديگه رو بو کنن.ولی ياس مال منه.ای بابا...چی دارم ميگم من؟... خودمم نميفهمم...اون يه تيکه کاغذ.اونی که لای دفترش بود،پر بود از ستاره.کلی چيز توش نوشته بود. من فقط نگاش کردم به خدا.چشام خودشون نوشته‌هاشو خوندن.اون وقت يه پيامايی از شبکيه به مغز و از مغز به اعصابم رفتن و يه سری آنزيم ترشح شد که مو رو به تنم سيخ کرد.بعد قلبم به تالاپ تولوپ افتاد با فرکانس بالا.بعد انگار دلمو چلوندن.نفهميدم کی...چطوری...ولی آبش در‌اومد.تنگ شد.واسه عطر ياس. هنوز ته مونده‌ش زير بينيم بود‌ها...ولی خودش که بياد...هی کجايی فلانی...فلانی؟ فلانی رفته نماز بخونه.رفته عهدشو محکم کنه،که بگه هنوز سر قولم هستم.وفا...وفا...يکی اومد که دوس داش ببينمش. ولی نشد.ناراحت شد و رفت.مي‌دونی چرا نشد ببينمش؟ آخه تا اومدم ببينمش عطر ياس اتاقو پر کرد... چيزی هم مونده که نديده باشی؟...نه،همه چيو ديدم...اين کاغذ برا من باشه؟...چی؟! تو اينو هم خوندی؟!!!! وای.......حس کردم يه لحظه قلبش اومد تو دهنش.آخه يه مقداری اسرارش بود.ولی زياد ناراحت نشد فک کنم.احتمالاً خودش ميدونست که از قبل همه‌ی اين حرفا رو از تو چشاش خونده بودم. يه جورايی تکراری بود واسم.فقط مطمئن شدم که درست بوده حسم. خودش اجازه داده بود که بشناسمش.تا وقتی اجازه نداد من اصرار نکردم.ولی کاری کردم که اجازه بده.خودش که لام تا کام حرف نمي‌زنه.فقط نگاه...عطر ياس......و گاه خداحافظی،لبخند،پلک‌هايی که روی هم رفتند،ماندند،و جدا شدند.

يا حق                                                   غزال       


کلمات کلیدی: