دل من گريه می خواد....
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳٠  

به نام او

به نام همونی که هر موقعه به فکرشم قلبم از تالاپ تولوپ می افته .....

شايد خيلي چيزايي كه اين زير مي خونين و نفهمين ... زياد سخت نگيرين .... واسه دل خودم نوشتم .... تلگرافي !!!!!

حالم خيلي بده ... يه چند شبه بد جوري دلم سنگين شده .... احساس گناه و پشيموني مي كنم دلم سنگين شده دل من گريه مي خواد ... بعضي موقع ها واقعآ گريم مي گيريه ... دوست دارم برم مشهد .... دلم واسه حرم اش يه ذره شده دوست دارم همين طور بشينم اونجا و زار زار گريه كنم .... نماز بخونم .... زيارت عاشور ا  بخونم ... تو صحن هاش دراز بكشم و آسمون و نگاه كنم ... حيف كه با اين نگاه كردن ها سر از كار خدا و دنيا در نمي آرم !!!!

آخه يعني چي؟؟؟؟ خدا چكار داره مي كنه با ما و خودش ؟!!؟؟؟!! اصلا سر در نمي آرم

اصلا از يه سري كاراش سر در نمي آ رم ... تو اين مخم جا نمي گيره !!!!

چه دليل داره من ي كه يك عمر حالم از هر چي صدا و آهنگ سياوش (قميشي ) ه بدم مي اومد يه شب ه عاشق آهنگاش شم ... برم البوم هاش و گوش بدم اصلا چرا من بايد اون كوه رو مي رفتم؟ اصلا چرا بايد مهدي بابايي تو اون كوه مي اومد ؟ واسه چي بايد سياوش بياره ؟ واسه چي اين آلبوم شو ؟

خلاصه نفهميديم چي شد با سياوش بد جوري حال كردم ....

اصلا چرا من بايد تو نمايشگاه اكسپو 2002 سميرا  مقصودي و ببينم ؟ چرا اينا بايد شبيه هم باشن ؟ چرا من بايد اشتباه كنم؟ نه تنها من ... كه محمد هم اشتباه كرد ... نه من كه نويد هم اشتباه كرد .... پس اين اشتباه و خيلي ها كردن پس يه خيال بافي واسه خر كردن خودم نيست !!!!!‌

و چه بهانه يي   خدا واسم رديف كرد ؟ هلو هلو برو تو گلو .... خدا هر كاري كه تونست كرد واسم ... و اون داشت از اختتاميه فيلم مي گرفت ... و من با هزار زحمت 1 ماه بعد پيداش كردم و گفتم فيلم و برام بياره ... و بي معرفت نياورد ... تا اينكه شد بعد عيد ... انقد گشتم تا پيداش كردم ... اصرار و اصرار تا برام آورد ... ميشه شماره تلفن تون و بدين ؟؟؟؟ گفتم اش نه ...!!!!‌شايد هر كي ديگه جاي من بود با كله 700 تا شماره مي داد  ... من ID اش رو ازش گرفتم ... تازه دقيقا همون موقع ها اون بايد كامپيوتر بخره و تازه بره تو خط ه چت و ..... !!!!!!!!!!!!‌ و ....و...و....

چي بگم .... و اون هم عاشق سياوش بود و البته زود تر از من عاشق بود ... واسش يه سي دي آوردم( آلبوم 81 قميشي  ....

فقط 2-3 ماه اين  شاخ بالا سرم سبز بود كه آخر نفهميديم اين سميرا مقصودي ه يا يكي ديگه ؟؟؟!!!!!؟؟؟ هر روز و هر ساعت به يه بهانه دانشكدشون بودم !!!!

و باز چرا اون شب به ياد موندني و اون چت فراموش نشدني ؟؟؟!!!! كه مارو هر چه بيشتر با هم  آشنا كرد !!!!! و روز ها گذشت و گذشت و گذشت و لعنت به اون شب از ياد نرفتني و اون خبر بد .... رو دوستي با من حساب باز نكن ... اون هم شب قبل از امتحان معادلات !!!!!!‌

و چرا بايد از  دوست قبلي اش  بد اش بياد تا هر چه زودتر و راحت تر ترك اش كنه يا بهتر بگم از شرش راحت شه !!!!

و چه روز هايي ؟؟؟!!!!؟؟؟ مسابقات روبو ديماينر دانشكده برق و اون اختتاميه باز قشنگ .... و اون روز هاي گرم و زيبا با خاطراتي خوش از دوستان ... اميد ... جواد.... كاوه و .....

و اون تائتر هايي كه با مهنوش(دختر خاله خوبم ) و مهدخت ( بهترين آبجي دنيا ) و كاوه ( دوست فائزه !!!!)  و فائزه ( دوست مهنوش !!!!)  نمي رفتيم !!!!

چه خنده هايي كه نمي گرديم چه خالي بندي هايي كه نمي كرديم .... و گذشت و گذشت ... هر روز بيشتر همديگر و پيدا مي كرديم خاطرات نا خود آگاه ضبط مي شدند !!!!!

چه جاهايي كه پياده نرفتيم .... چه حرف ها و بحث هايي كه نكرديم .... چه شعر هايي كه نمي خونديم ...

و حال ... تمام اون خاطرات از جلوي  چشم ام رد مي شن و تمام صدا ها رو ميشنوم .... و نمدونم الان چي بايد بگم.... كلي تجربه پيدا كردم كلي ....كلي چيز ازش ياد گرفتم ....

الان تك تك بايت هت كه چه عرض كنم تك تك بيت هاي فايل هاي آهنگ هاي سياوش ... ثانيه به ثانيه آهنگ اش اشكم رو در مي آرن .... ديشب يه ذره داشت برام شعر مي نوشت (فكر كنم از مصدق بود) (‌گفت كتاب سياه خاكستري سفيد حميد مصدق و بخون شعر نو ه قشنگه )

گفتم اش اگه عشقي پشقي ... حالم بهم مي خوره . شعر نو عشقي پشقي دوست ندارم .... گفت نه يادآور خاطره هاست .... گفتم اش اگه مي خواي اشك ام و در بياري يا دلم رو بلرزوني واسم سياوش بخون .... فقط قميشي بخون و هيچ چيز ديگه بهتر از اين براي من نيست هيچ چيز .........................

تو كه دست ات به نوشتن آشناست     دل ات از جنس دل خسته ي ماست

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي دل ما رو بنويس ..... دل ما رو بنويس ...........

تو كه دست ات به نوشتن آشناست     دل ات از جنس دل خسته ي ماست

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي دل ما رو بنويس .....

بنويس هر چه كه ما رو به سر اومد          بد قصه ها گذشت و بد تر اوم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم             لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم              تو ي اين پاييز بد فكر بهاريم .....

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي  دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي  دل ما رو بنويس ..... دل ما رو بنويس ...........

دست من خسته شد از بس كه نوشتم           پاي من آبله زد بس كه دويدم

تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن        چرا اونجا  كه تويي من نرسيدم   

تو كه از شكنجه زار شب گذشتي        از غبار بي سوار شب گذشتي  

تو كه عشق و با نگاه تازه ديدي         بادبان به سينه ي دريا كشيدي .......

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي  دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي  دل ما رو بنويس ..... دل ما رو بنويس ...........

بنويس از ما كه عشق و نشناختيم حرف خالي زديم و قافيه باختيم بگو از ما كه تو خونمون غريبيم

لحظه لحظه در فرار و در فريبيم  بگو از ما كه به زندگي دچاريم لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم

چون نمي تونستم شعر از سياوش بنويسم يكي از بهترين آهنگاي ابي و مجبور شدم بنويسم !!!!!

دوست دارم برم مشهد .... اي خدا .... اي خدا .... بي آرزو موندم ..... آرزوي تازه مي خواهم .....

هر كاري مي كنم 2 خط سياوش بنويسم نمي تونم !!!!!! دستام ياري نمي دن .....

حالم از خودم به هم مي خوره ... كثيف .... بي معرفت ... بي مرام ... .

يه زندگي بي هدف ... بي خود ... زندگي درسيم همش شده كپ زدن ... ديگه تا كي ؟؟؟؟!!!!

همش مسخره بازي .... نمي دونم دارم اشتباه فكر مي كنم يا نه ؟؟؟!!!!! حس ام درسته يا نه ؟!!؟؟؟

خدا دوسم داره يا نه ؟؟؟!!!؟ اصلا من و مي بين ه؟؟؟!!!!؟؟؟ شايدم من اونو نمي بينم !!!!! چي بگم والا !!!!!

آدم باش .... ديگه ......


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٤  

ميدونی چه حس خوبی بهت دست ميده اگه تو پيری با او ،به ياد ايام جوونی و روزهای خوب با هم بودن،دست تو دست هم برين پيک نيک،يا حتی پرسه زنی تو خيابون...عزيز هم پرسه‌ی من،بيا دوباره پابه پام تو کوچه ها قدم بزن... اون قدر سر حال ميشی و انرژی داری که شب تا صبح بيدار ميمونی... يعنی اصلاً خوابت نميبره.دل تو دلت نيس...خوبه ديگه اين طوری...آدم بهتره بتونه از موضوعات کوچولو هم کلی خوشحال بشه و ذوق کنه.... 


کلمات کلیدی:
 
يادش بخير
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢  

يادش به خير چه زود گذشت خاطره‌ی جوونيا            رفاقت دستای ما،اون همه مهربونيا                          يادش به خير که عکس تو هنوز تو قاب دل ماست       يادش به خير که اسم من هنوز رو ديوار شماست

هی....جوونی کجايی که يادت به خير.ميدونين چيه؟ آدم اگه احساس کنه که در نگاه کسی تکراری شده و ديگه زياد چيز تازه ای نداره برا اون و به زور ميتونه اونو سر شوق بياره...يه جورايی احساس پيری ميکنه... خيلی احساس بديه لامذهب.قلب آدم سنگين ميشه.به زور ميزنه...وقتی اون روزای قديم يادت مياد که چطور همه‌ی کاراش پر از ذوق بود و اون روزا اصلاًبه ذهنت خطور نمي‌کرد که يه روزی ممکنه کار برعکس بشه.هنوز مهربونه ها...هنوز سنگ صبره ها... ولی ديگه مث اون روزا ذوق و شوق نداره...انگار به زور... ای بابا...

يا حق                                         غزال               


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٧  

به نام او که هميشه هست

بالاخره تعطيلات هم تموم شد و دوباره دانشگاه و درس با مقداری چاشنی الافی... خوب بود.عيد خوبی بود. مثل هر سال.ولی حال و هواش مثل هر سال نبود.اين بار خودم يه جا بودم،دلم يه جای ديگه... اين بار توی هپروت سير مي‌کردم بد فورم...تابلو... ولی با همه‌ی اين حرفا خوب بود...با وجود همه‌ی دلتنگي‌ها،شاد بودم...اغلب با SMSهايی که به دستم مي‌رسيد ذوق زده ميشدم...يه حس خاصی بود...ترکيبی از شادی و دلتنگی...و آرزوی اين که ای کاش پيش هم بوديم...با هم بوديم...ولی زود به اين نتيجه مي‌رسيدم که نبايد زياد توی رويا سير کنم...خوب نيس...بد عادت ميشم...ديگه آدم حق تو رويا بودن رو هم نداره...

يا حق                                                         غزال   


کلمات کلیدی:
 
يه تست روانشناسی ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٥  

بهار سبز بر تو مبارک

يه چند روزي بود كه ننوشته بوديم !!!!‌خوب عيد بود ديگه ...  ما هم بايد تفريح مي كرديم ... ولي خوب نشد (به دلايلي !!!!  ) اما مسافرت رفتيم ( ‌ولي نه به خاطر تفريح !!!! ) بي خيال .... يه شب خونه مامان بزرگم نشسته بوديم (‌برو بچ ) و تست هاي روانشناسيي كه بلد بوديم رو مي كرديم .... اون وسط از يكي از تست ها خوشم اومد (كيان گفت !!! ) مي خوام واسه شما هم بگم به شرط اينكه نظر تون رو حتما بگين و من خودم بعدا جواب نفر اول رو براتون مي نويسم (آخه اين تست تو يه آزمون استخدام مطرح شده بود و شايد ديده باشين!!!!)‌ فقط خواهش مي كنم اول فكر كنين و بعد پنجره نظر خواهي رو باز كنين تا جواب ديگران رو نبينين و طرز فكرتون رو عوض نكنه !!!

تست : تصور كنين تو يه شب باروني و سرد شما سوار ماشين تون هستين و ماشين شما 2 نفر ظرفيت داره (با خودت !!!)  و به يه ايستگاه اتوبوس مي رسين تو ايستگاه 3 نفر رو مي بينين

1)        يه پير زن كه حالش خراب ه و سريع بايد به بيمارستان برسه و اگه نرسه خواهد مرد !!!

2)     يه شخصی که باری ازدواج بهترين مورد برای شماست و هرگز شخصی مثل او پيدا نخواهيد کرد

 3)   يکی از دوستان صميمی و قديمی تون که قبلا جان شما را نجات داده و به اون مديون ايد

حال شما چه مي كنيد .... كداميك از اين 3 نفر را سوار مي كنين ؟؟!!!‌اصلا سوار مي كنين !!!!؟؟؟ چه كار مي كنين ؟؟؟؟ لطفا برام بنويسين .... منتظرم ....

 


کلمات کلیدی: