بالاخره رسيد....
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٩  

به نام او

با اينکه آلبوم جديد قميشی(بی سرزمين تر از باد) رو تو سايت caltexrecords گوش داده بودم و خونه download کرده بودم و ۱ هفته ای تو کف مونده بودم ....و پس از ماه ها انتظار و انتظار به معنای واقعی .... بالاخره ديروز ظهر سی دی اش به دستم رسيد . می خواستم چند تا از آهنگاش رو تو وبلاگ بذارم ولی فکر کنم وقت نشه ....

۱-بی سرزمين تر از باد ۲- لعنت ۳- پرسه ۴- عسل بانو ۵- اگه تو بری ۶- دريای مغرب ۷- نفس بکش

يکی از يکی فوق العاده تر و بهتر ... هيچ چيز برای گفتن ندارم ...جز نصيحت شما به گوش دادن اين آلبوم.


کلمات کلیدی:
 
چه سخت است...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٥  
به نام او كه مي داند و دانسته نمي شود
و اين ما هستيم كه ندانيم . از هيچ ندانيم و بر ما نيست دوست داشتن دوست
كه در ماست دوست داشتن او.
و بر ماست دانستن ‚ شناختن و ديدن .
بايد بدانيم ديگران را‚ دوستان را ‚ اطرافيان را
بايد بشناسيم زمين را طبيعت را خود را و قانون را .
بايد ياد بگيريم حقوق را . احترام را ادب را.
ساده زيستن و يك رنگ بودن و همين.
و بايد دوست بداريم دوستان را و چه تلخ است دل شكستن ها و نامردمي ها
و تظاهر ها و حرف هاي پوچ و…
و چه سخت است امتحان ها و شناختن ها.
و چه سخت است امتحان ها و شناختن ها.
و چه سخت است امتحان ها و شناختن ها.
وسخت تر از آن است سربلند بودن و شاد زيستن در اين شاهراه .
و نرنجاندن خود و خدا.
و نبايد اين راه
راهنمايي باشد براي دره ي كدورت ها و نا پاكي ها و زشتي ها و بد ديدن ها.
كه نبايد اين لحظه هاي گذرا ولي بياد ماندني و گاهآ تلخ و گاهآ رنج آور و به ظاهر
شاد ‚ عقلمان و دلمان را و خاطر و خاطره هايمان را چون ديواري كه هر رهگذري ‚ گذري
بر آن مي كند و خطي بر آن مي كشد ‚ سياه و تيره كند.
و چه هدف پوچي است در نور نشستن و سايه ي خود را زل زدن به اميد روزي كه صدايي از اين سايه بر آيد.
به راستي چيست راه ه خود و ديگران شناختن؟ آيا گوشه اي نشستن و به سكوت دوست گوش كردن . تو از من مي خواهي از اين سكوت انسان را بشناسم؟؟!!!
بدون حرف زدن انسان شدن را تو از من خواهي!!!!؟؟
آيا جز اين است عمل را عكس العملي است؟؟!!! آيا جز اين است دوست را از جواب و رفتارش شناختن؟؟؟!!!!!
من چه كنم كه تو با من صحبت كني تا كه از درون ات آگاه شوم؟؟؟!!!!
آيا جز اين است كه تو را در تنگناها قرار دهم جز اين است كه ترا برنجانم
و آنگاه از عمل ات ترا بشناسم از حرف هايت از دردل هايت از لحن صدات ؟؟؟!!!!!
از نگاه ات از خند ات از … از مهرباني ها و بخشش ها…؟؟؟!!!!
آيا همواره ترا تحسين كردن راه ه رفاقت است؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كه تو اين را زمن مي خواهي……
و سكوت را از من مي خواهي و لبهاي خو همواره بستن را مي پسندي . چون كه آدم مغروري هستي و كور بودن را مي پسندي و در جهل خود باقي ماندن را.
تو را به خدا انقدر همه را به كيش خود مپنداريد. مرا ترس و زجري است از اين هيولا ي محبت خوار.
و به راستي چه چيز خوب است و چه چيز بد؟ چه کاري زشت است و چه کاري زيبا؟ چه حرفي نزدني است و چه چيز زدني؟ کدام کار منطقي است و کدامين حرکت غير عقلاني؟ اصلا عقل چيست؟ و زاده ي چيست؟ عقل چگونه کامل مي شود.
من هزاران بار گفتم باز هم مي گويم ...
عقل و منطق زاده محيط و دنيا و شهر و محله و آدم هاي اطراف اوست.اگر بچه اي بعد از به دنيا آمدن در اتاقي بزرگ اش کنند تنهاي تنها و بدانيم آن بچه به ذات قادر به حرف زدن باشد و فقط همين.انوقت بعد از گذشت 20 سال او را از اتاق بيرون آورند و از او بپرسند فلان کار زشت است يا زيبا ؟ اجتماعي است يا غير...؟ فلان است يا فلان...؟ چه دارد براي گفتن؟ هيچ...
چون عقل او هيج تجربه اي ندارد .هيچ چيز نديده است.
آزادي بيان و آزادي انديشه کجا رفته و البته در کنار دوستي . بگذاريد هر که هر جور که دوست دارد فکر کند و هر آنگونه که مي انديشد حرف بزند.
بعضي وقت ها مي شود که براي رسيدن به يک هدف (بزرگ يا کوچک) راهي را انتخاب کنيم که از ديد ه ديگران و گاهآ خودمان اشتباه يا به نظر برسد يا به واقع اشتباه باشد. که بايد تحمل کرد ....و ان الله مع الصابرين.
هميشه سعي کنيم ديگران را باور کنيم بشناسيم و سعي کينم افکارشان را بفهميم و نه فقط به راهشان بخنديم . و فقط درگير 4 تا کلمه و حرف نباشيم آنچه مهم است منظور و هدف طرف مقابل است و بس.
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود آرام نشستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولب لبهاي خود همواره بستن
…………………………………………………………
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاك سپردن
ولي بر دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن(قميشي )
من براي تو مي خونم هنوز از اين ور ديوار
هر جاي گريه که هستي خاطره هات رو نگه دار.....
****************************************************
و خدا ما را به راه راست هدايت كند (انشاء الله) .



کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦  

به نام او که هميشه هست

انّا للّه و انّا اليه راجعون

امروز صبح مادربزرگم عمرشو داد به شما...

يا حق                                                 غزال


کلمات کلیدی:
 
يه شعر قشنگ از يکی !!!...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٤  

به نام خاطره ها و گريه ها و تنهايی ها

يکی از دوستای خواهرم گفت که براش يه ايميل بزنم و ميل اش رو روی سه کاغذ نوشته يود پشت کاغذ اين شعر نوشته بود ... خيلی قشنگ بود... البته نمی دونم مال کيه ؟؟!!!!!

انقدر اين شعر من رو جو گير کرد که ديگه هيچی نمی تونم بگم...

اي كه رفته با خود دلي شكسته بردي

اينچنين به طوفان تن مرا سپردي

اي كه مهر باطل زدي به دفتر من

بعد تو نيامد چه ها كه بر سر من

*************************

رفتي و نديدي كه بي تو شكسته بال و خسته ام

رفتي و نديدي كه بي تو چگونه پر شكسته ام

رفتي و نهادي چه آسان دل مرا به زير پا

رفتي و خيالت زماني نمي كند مرا رها

اي به دل آشنا تا كه هستم بيا وايِ من اگر نيايي.


کلمات کلیدی:
 
يک بستنی ساده..(از سری داستان های با نويسندگان ناشناس)
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦  

به نام تمام سادگی ها و صفا ها

اين داستان هم از سری داستان های کوتاه از نويسندگان ناشناس ه بخونيد ... فوق العاده است...

يک بستنی ساده...

هيچ وقت از كافي شاپ خوشم نيامده .وقتي كه آدم هاي رنگارگ رو مي بينم كه به زور دارند به هم لبخند مي زنند ‚ حالم به هم مي خورد.

بعد از مدت ها يك روز عصر رفتم به يكي از اين كافي شاپ ها ‚ همين طور كه داشتم

به مردم نگاه ‚ ديدم يك دختر آدامس فروش كوچولو آمد تو و پشت يك ميز نشست.

برام خيلي جالب بود !! پيشخدمتي كه ادعاي انسانيتش مي شد به سمت آن دختر

يورش برد تا او را بيرون بيندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس كامل به پيشخمدت گفت: پولش را مي دهم ‚‌هيچ چيز

مجاني نمي خواهم !

كمي پايش را تكان داد و در حالي كه زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت : يه بستني ميوه اي چند دلار است ؟

پيشخدمت با بي حوصلگي گفت : پنج دلار .

دختر بچه دست كرد توي لباس اش و پول هايش را بيرون آورد و شروع به شمردن پول هايش كرد.

بعد دوباره گفت يك بستني ساده چند است ؟

پيشخدمت بي حوصله تر از دفعه قبل گفت : سه دلار.

دختر آدامس فروش گفت : پس يك بستني ساده بدهيد .

پيشخدمت يك بستني برايش آورد كه فكر نمي كنم زياد هم ساده بود !

( احتمالآ مخلوطي از ته مانده بقيه بستني ها !!)

دخترك بستني را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.

وقتي كه پيشخدمت براي بردن ظرف بستني آمد ‚ديد دخترك كنار ظرف بستني دو تا يك دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام !!!،


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳  

صاف بودی،ساده بودی،يکرنگ بودی،هيچ کس نبودی و همه کس بودی،هيچ نداشتی و هيچ کم نداشتی،پاک‌دل بودی،باصفا بودی،خوشدل و بامرام بودی...

چه سخت تشنه‌ی جام محبتت بودم...

تشنه بودم،خسته بودم،بي‌سايه بودم،بي‌کس بودم،آينه بودم و بي‌آينه بودم.تکيه‌گاه بودم و بي‌تکيه‌گاه بودم.تنها بودم...

آينه‌ام شدی،تکيه‌گاهم شدی...

چه زيبا و بي‌منت بخشيدی محبت را،

چه محجوبانه نگه داشتی چشمانت را،

چه بي‌ريا گفتی حرفهايت را،

چه صادقانه گفتی حقيقت را،

و چه خوب لرزاندی اين دل را...

به گاه غم شادي‌ام بودی،

به گاه خواب بيداري‌ام بودی،

به گاه درد همدردم بودی،

به گاه تنهايی همدمم بودی،

به گاه ذوق شعرم و به گاه شور ترانه‌ام بودی،

و به گاه خداحافظی،علّت بغض در گلويم بودی...

تا بار ديگر که ببينمت و به قلب آسمانها سفر کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و به اوج کهکشانها گذر کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و دنيا را فراموش کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و...

اما وای بر من اگر روزی ، ديگر نبينمت...

يا حق                                                          غزال


کلمات کلیدی: