بعد از شهريور چه ماهی ه؟؟!!!!! تير !!!
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٩  

به نام خالق فصل ها


آره خلاصه اين تابستون هم تموم شد .... و لی چه جوری !!!!! بر عکس غزال !!!!! خيلی بد ....
البته نا شکری نباشه هاااااا ... بعضی روز هاش خوب بود ولی در کل !!!! هر سال می گيم دريغ از پارسال
همش هم تقصير اين امتحانامون بود
تا سرمون رو بالا آورديم ديديم مهر شد و روز از نو روزی از نو
ولی هر چی بود از پارسال بهتر بود !!!!! خيلی هم بهتر بود ....
خدا رو شکر که زنده و سر حالیم و این گوشه نشستیم و گذر عمر رو خلاصه می کنیم
هر جا که هستین پاینده و شاد
و درستکار باشید.


کلمات کلیدی:
 
تابستون
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٧  

به نام او که هميشه هست

اين تابستون هم ديگه داره تموم ميشه...خيلی خوب بود...از هر سال بهتر بود.چند تا مسافرت اون هم با کسانی که از بودن در کنارشون لذت مي‌بری.کلاردشت...زير بارون...جاده مه‌گرفته و نم نم بارون...لب دريا...غروب خورشيد...هی هی هی...واقعاً عالی بود.بالاخره ديشب از هم جدا شديم. سخت بود.ولی با اميد به ديدار در آينده نزديک(بهمن ماه)

يا حق

غزال


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥  

به نام او که هميشه هست

بسم‌الله
در كوله‌ات چه داري؟

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.
يا حق
غزال

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳  

به نام دوست  که راهنمای اوست

اول يه مطلبی رو عرض کنم....مشکل از من بود نه از اکانت ام !!!!‌شماره تلفن رو اشتباه وارد می کردم !!

البته شبکه ی اونا هم خالی از اشکال نيست شايد بشه گفت ۵۰٪ مشکل زير سر من و ۵۰ ٪ ديگه زير سر اوناست.!!!!!

و باز بچه و باز فرزند و باز كودكي و باز فكر و باز پوچي و باز خشكي و باز....و باز در شب تاريك ذهن قدم زدن را تجربه مي كردم. در كوير خالي ذهن كه انگار كوير را دزد زده است سال هاست خشكسالي زده.و بي راهه دوست ديرينه مسافر. و نور نيست و گل ها را برده اند حيوانات مرده اند باد راه را گم كرده است.ابر ها بي سايه اند خورشيد چند روزي است كه با كوير قهر است .و درختان در كويره بهت زده بغ كرده اند و زانو در بغل دست به دعا و چشم به آسمان.و باز تنهايي و باز دوري و باز گرما ، بي آبي،تشنگي ، سراب هم نيست سيرابي چيست؟ چرا گشنگي سلام نمي دهد تشنگي كدام است؟ راه چيست؟چرا گم نمي شوم؟ بيماري چرا نيست؟ چرا اين كوير فقط يك راه دارد ؟؟!!!! بن بست چرا نيست؟؟چرا خطري در كمين نيست؟ دلهره بر من چيره نخواهد شد...چرا راه يكي است؟ من هم مي خواهم راهي بسازم از براي خود و به نام خود.مي خواهم خطر كنم مي خواهم تجربه اي باشم براي از بعد از خود.و باز شب شد و باز تاريكي ، چراغ نيست و اين سختي راه است.خورشيد هنوز قهر است ،ماه پشت ابراست ،مهتاب رفته به مهماني

ستاره ها بازي كنان ،رقص رقصان ،لنگ لنگان مي بارند مي گريند

راه را كج كردم و راه جديد آغاز شد و عطر گل ها نشان اين راه بود

و خطر نبود ،بيماري نبود،!!! عجب راه سرسبز و خنداني با خود گفتم: مگر گذشتگان

ديوانه بودند كه راه كوير را بر گرفته بودند؟

رود كه هست نوركه هست سايه كه هست بلبلان مي خوانند زندگي هست خوشي هست

و من با خيالي آسوده مي دويدم و مي دويدم و مي دويدم

و خنده بر من مي خنديد

چمن زار بود ولي من همچنان در كوير بودم و همه ي اينها فقط به چشم مي خوردند

يا فقط يك حس بودند ولي خيال سرسبزي بود زيبا و دوست داشتني

چند روزي راه پيمودم و باز سادگي ويك رنگي و باز اين راه هم من را كلافه كرد خطري نبود

دره اي نداشت پرتگاهي نبود و من شجاع ام.

سوت و كور مثل كوير حشرات بالاي سرم.

خزندگان فرش راهم بودند. باد سوزه كشان و ابرهاي سيلي خورده و سيه شده بالاي سرم

و غروب تنها و بي صدا در انتظارم.

پا بر سنگ مي كوبم و سر بر آسمان. آب نمي نوشم تا كه شايد تشنه شوم و راه سخت.

طبيب هست پس بيمار كو؟؟؟؟ اين همه طبيب ولي دريغ از 1 بيمار ....

مرگ نيست!! و مرده شور هست و مرگ نيست ... همه بيكار اند و خود به دنبال راه اند.

و هوا روشن.

دست بر پشت خارپشت نهادم ...دست خوني پا خوني لب تشنه و ذهن...فكروعقل زايل.

و اين خطر راه است چشم تاريك ، و تاريكي جايي را نميدانست و خورشيد بود.

و هوا باز روشن بود.

جلو تر پير مردي با سپيدي هاي مو دست بر دست بر تخته سنگي و خسته از اين راه

درازبي آب نشسته بود و اطراف را تماشا مي كرد و اين بار ديگر سايه بود.

سايه اي سنگين و رنگين و زيباي مرد.

خورشيد رفت و باز سايه بود!! پيرمرد ساكت بود ،سايه بر چوب دستي مرد تكيه داده بود وسايه لب گشود و سخن گفت:

تو خود بيمار بودي ،زخمي بودي و بي خود خود را بيمار و زخمي و نالان كردي ...

پشت تو پر است از مار گزيدگي. كبودي پشت ات در تاريكي نا پيداست و تو خود ناآگاهي نگاهي به پشت خود كردم و راستي حرف اش را باور كردم.

ناگه به خود آمدم و هواسم فقط به پشت ام بود ،ديگر زخم دست و پا و چشم از ياد ام رفت.

و حال واقعآ به طبيب نياز داشتم و خود را تنها در ميان بيابان ديدم .

رود نبود آب نبود بلبل نبود نور نبود سايه نبود باد نبود غروب نبود راه نبود

پس كو آن همه طبيب ه بيكار ؟؟؟!!!! چرا نيستند؟!! سايه كو؟ پير مرد كو؟ همه رفتند و...

ناگهان نواي سايه به گوش ام رسيد: و خطر اين است تجريه كن خطر واقعي اين است

مگر به دنبال خطر و تجربه نبودي؟؟ بيا و مردانگي ات را نشان بده تا تو هم سايه اي

داشته باشي... و تازه فهميدم آن سايه تجربيات آن مرد بود و من چرا بي سايه ام.

و من با تمام وجود گفتم نه!! و پير مرد هنوز ساكت بود و نفس تازه مي كرد.

وتشنه شدم گشنه شدم گم كردم و در خطر بودم و مريض و بي كس و ديگر راه يكي نبود

هزاران راه بي راهه در كنارم قدم مي زدند و مرا صدا مي زدند

و اي كاش كر بودم و اي كاش كور و لنگ

اي كاش اي كاش اي كاش آري و اين خطر واقعي بود.

و مردانگي واقعي و شجاعت اين است نهراسيدن و هراسيدن و تلاش و ترس و...

زماني آرزو مي كردم تشنه شوم و حال كه به تشنگي رسيدم آرزوي قطره آبي دارم

و قدر ندانستم

زماني آرزو داشتم فقط همين 1 راه نبود و اي كاش بن بستي هم بود بي راهه اي هم بود

و حال نمي دانم چگونه از اين همه وهم فرار كنم

و خانه غروب كجاست؟ و من قدر ندانستم

دلهره - دلشوره - تاسف - پشيماني -ضعف همه و همه يك تجربه اند

و لبخند ،شادي ،اينان رفيقان من اند و من تنها نيستم و خدا را شكر قدر مي دانم

و راه اين است ايمان و باور وجود و بس.


کلمات کلیدی:
 
عرض شود که ....
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


سلام بچه ها خوبين ... خوب... امتحان های ما هم تموم شد و ديگه می تونيم بنويسيم
ولی.... اکانت ام کار نمی کنه !!!!!!
رفتم ۱۰۰ ساعت کارت خريدم !!!! ولی نمی ره !!!!!
من مامانم و می خوام .....
الان هم از دانشگاه دارم می نويسم اومده بوديم( با خواهرم) نمره هام رو ببينيم
اييييييييييييی بدک نشده بود خدا رو شکر پاس شدن ....
البته نمره ۱ درس ی رو که فکر کنم می افتم (خدای نکرده!!!! ) هنوز نداندن!!!!
مکانيک خاک !!!!! اگه نمرات رو ببرن رو نمودار ه e به توان Nx و من هم یه ۲-۳ نمره چک و چونه بزنم و استاد هم یه ۲-۳ نمره به همه ارفاق کنه شاید ....شاید....شاید با دعای خیر شما !!!! پاس شه

کلمات کلیدی: