فعلا...
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱  

به نام ياری دهنده دل ها

سلام برو بچ اللاف که از بی کاری يه سرکی به ما می زنيد و ما رو شرمنده می کنين.

عرض شود که باز sharemation  بازی اش گرفته و عکس ها و آهنگ و ... رو نمی ياره .

ما هم که امتحان ها م داره شروع می شه . درس هم که نخونديم . خنگ هم که هستيم .

همه اينها دست به دست هم ميدن که من هم يه کم بشينم سر درس و کمتر بيام و بنويسم .

واسه همين فعلا ... بريم يخده مرخصی...!!!!

آخه می دونين دانشجو ها چندين و چند دسته اند:

۱ ) يه عدده هم در طول سال درس می خونن هم ۱-۲ هفته آخر بعد هم نمره ها توپ.

۲) بعضی ها هم در طول سال درس می خونن هم ۱-۲ هفته آخر بعد هم نمره ها گند که در اصطلاح به اين جور آدم ها می گن خر خون .

۳)يه  عدده در طول سال نمی خونن ولی پايان ترم می خونن و نمره ای می گيرن و می رن که در اصطلاح دانشجويی و ناپلئونی پاس می کنن و ميرن.

۴) يه عدده نه در طول سال می خونن و نه پايان ترم و می رن سر جلسه و نون هوش شون رو

می خورن و با يه نمره توپ پاس می کنن و ميرن که در اصطلاح اين ها آدم های با  هوش ان.

۵) يه عدده ام  هم نه در طول ترم نه پايان ترم نه شب امتحان درس نمی خونن و با هوش هم نيستن و ميا فتن و ........

۶) يه عدده هم .... (اگه گفتی ...؟؟؟!!!!)

من که جزء هيچ  کدوم نيستم !!!!!

 

داش علی آقا...

 


کلمات کلیدی:
 
بيرون...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸  

به نام سايه ی تنهاييم

 گاهي اوقات يه حرف هايي بهش مي زنن كه تحمل درك شون رو نداره و اعصاب اش بهم مي ريزه و سر مامانش داد مي كشه و يه شلوار پاش مي كنه و با يه زير پوش سوراخ و يه دمپايي پاره ، در و محكم مي كوبونه و يه فحش زير لبي مي ده و مي ره تو كوچه . شب بود و هوا تاريك و كوچه ها خلوت و پر از صداي دلخراش گربه ها . دست اش رو تو جيب اش مي كنه و با نخ تو جيب اش بازي مي كنه و اين تنها سر گرمي اونه . گاهي تند ميره گاهي قدم به قدم گاهي مي دوه گاهي يه جا وايميسسه و با سنگ زير پاش بازي مي كنه و بعد كه ديگه واسش تكراري شد پاش رو مي كوبونه تو سر سنگ ه و يه طرف پرتش مي كنه . سنگ مي خوره جلو پاي گربه و يه جيغ مي كشه و سريع از جلوش رد مي شه و قلب مهربون پسر به تپش مي افته و پسر مي ترسه . گاهي سرش رو رو به آسمون مي گيره گاهي سراش رو از شرمندگي پايين ميندازه و دست اش رو به نشانه اعتراض به آسمون بلند مي كنه و به عالم و آدم فحش مي ده و مرگ اش رو مي خواد و گاهي دل اش به رحم مياد و بوي مهر اش مي ره آسمون و رعد و برق مي گه چته بابا .... و قطره بارون اشك هاي پسر و پاك مي كنه و اين دلگرمي پسر بود. همين طور كه دست اش تو جيب اش ه چند بيتي قميشي مي خونه شايد بار گناه هاش كم شه...

وقتي كه دل تنگ مي شم و همراه تنهايي ميرم داغ دلم تازه ميشه زمزه هاي خوندنم وسوسه هاي موندنم....

 صداي زمزمه ي عاشقانه آزادي فغان و ناله شبگير مي شود گاهي نگاه مردم ه بيگانه در دل غربت به چشم خسته ي من تير مي شود گاهي ...

 من گرفتار سنگيني سوكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است... من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم كشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم.... من ز مقصد ها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم...

تو كه بارون رو نديدي گل ابرا رو نچيدي گله از خيسي جاده هاي غربت مي كني ...

مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد...

من از پايان مي ترسيدم و آغاز كردم ....

تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي...

 من درد محبت را هرگز به تو نسپردم اين عقده ديرين را مي داني و مي دانم ...

مي خونم آخ كه ديگه فرنگيس عشق تو داغونم كرد به كي بگم كه چشم ات تو غصه زندونم كرد...

وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق توم...

 اگه احساس ام رو كشتي اگه از ياد منو بردي...

و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز...

 سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست...همون بهتر كه ساكت باشه اين دل...

تو چشام اشكي نمونده تو دلم حرفي ندارم ديگه وقت ه رفتن ه سفر دور و درازه ....

 و هزاران شعر ديگه هر چي يادش مياد مي خونه هر چي مي خونه درد دلش ه انگار سياوش فقط واسه اون خونده ... خودش رو تو شعر ها گم مي كنه مي ره تو يه عالم ديگه ... هر بيت اش هر مصرع اش اون رو مي بره تو يه عالم ديگه... داد مي زنه ... بي خيال از همه چيز و رها دخترك لب پنجره نشسته بود و دست اش رو روي چونه اش گذاشته و از پشت پنجره ي گريون پسر رو مي بينه و تو دلش بهش مي خنده ...

 ما دلمون رو به دريا داديم عاشق دريا بوديم و در يا موج زد و خودمون رو گم كرديم و افتاديم و عاشقي از سرمون پريد تا اينكه موج برگشت و ما پاشديم و چشم مون رو باز كرديم هيچ كس رو پيدا نكرديم و در به در دنبال دريا مي گشتيم و نيافتيمش .... صدايش زديم فرياد كشيديم گريه كريم ناله كرديم ... گريه كرديم و گريه كرديم و گريه كرديم و گريه كرديم ...و بي هوش شديم و وقتي به هوش اومديم ديديم وسط دريا هستيم از دريا پرسيدم تو كجا بودي؟ گفت توي چشمات ... من زاده ي اشك تو ام از بس گريه كردي من بوجود اومدم...

 و من دريا را بوسيدم

 و دريا مرا در آغوش گرفت

و من غرق در مهر دريا گشتم

و مردم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٦  

به نام دوستی ها و نزديکی ها

به نظر من حسادت چيزه خوبه هر کی مخالفه دستاش بالا....

يعنی به نظر من می تونه محاسن اش بيشتر از معايب اش باشه ...

البته خوب آره هر چيزی هم می تونه خوب باشه هم بد و لی...

هر کی مخالفه دستاش بالا ...

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
زنگ بزن و سلام کن...
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤  

به نام راستی ها و پاکی ها

شب قبل اش با هم بوديم كلي خوش گذرونديم ديگه وقت رفتن بودن و دل كندن

سخت هي يه جوري خداحافظي رو طولاني مي كرديم مِن مِن مي كرديم اين دست و

اون دست مي كرديم فكر مي كرديم ببينيم مطلبي؟ حرفي ؟ حديثي ؟چيزي؟ يادمون

نمياد بحث كنيم تا بيشتر با هم باشيم؟ ... با همه اين حرفا وقت وقته رفتن بود.

بهم گفت : فردا بهم زنگ بزني ها ...

گفتم: آخه واسه چي؟؟ ما كه الان همديگر و ديديم؟!!

گفت : بزن ديگه صبح ه زود بزن زوده زود !! هر موقع كه از خواب پا شدي بزن

8 صبح 7 صبح 6 صبح 5 ... هر موقع ه كه پا شدي ... خوب؟ يادت نره ها...

گفتم: ولي آخه واسه چي انقد زود؟

گفت : چه كنم ديگه نمي تونم ... يعني نمي شه...

شبا كه مي خوابي من همش بيدارم

چشم هام رو هم نمي ذارم مي شينم بالا سرت دستام رو مي ذارم زير سرم لالايي

مي خونم تا خوابت ببره

چراغ ها رو يواش خاموش مي كنم شمع ها رو فوت مي كنم

ستاره ها رو خبر مي كنم ماه و بيدار مي كنم

خورشيد فراريش مي دم آسمون رو دعوا مي كنم تا ساكت شه

درخت ها رو تكون مي دم تا بخوابن

تا تو راحت بخوابي همش بالا سرت

اين ور و اون ور مي رم

همين طور مي شينم و نگات مي كنم تا بيدار شي

انتظار انتظار و انتظار اشك و اشك و دلهره و تو همين طور خوابي و خواب مي بيني

و من تمام شب رو به انتظار باز شدن چشمات بيدار مي مونم و تحمل مي كنم

ونمي دوني كه چقدر سخته ولي وقتي فكر فردا رو مي كنم همه خستگي هام از تنم ميرن.

و تو هنوز خوابي... و من به ناچار خورشيد رو از اون ور كوه ها اون ور ابر ها

اون سر دنيا مي يارم اين ور تا بيدار شي ماه و ستاره ها رو دور مي كنم درختا رو بيدار

مي كنم ساز و دهل مي زنم عالم و آدم رو به صف مي كنم همه رو خبر مي كنم تا كه

بيدار شي و سلام كني

و سلام نكردي و من سلام دادم و جواب ندادي و من هيچ نگفتم

ولي انقدر خوشحال شدم وقتي كه بيدار شدي انگار تمام دنيا رو به من دادن ...

و بيدار شدي تازه يادت افتاده زنگ بزني گوشي رو بر مي داري و زنگ مي زني

حالي مي پرسي و سلام و عليكي و ...

چشمات بسته و خواب آلود من مي گم خوبي تو مي گي چه خبر !! من مي گم سلام

مي گي آره خوبم !!! ولي عيب نداره همين كه زنگ زدي يه دنيا من رو خوشحال كردي

خداحافظي كردي و گوشي رو بوسيدي و گذاشتي كنار و رفتي خوابيدي. ولي تو رو خدا

بازم زنگ بزني ها... نمي شه به خدا نمي شه .. نمي تونم ...چه كار كنم دست خودم نيست. بزني هاااااااااااا...

و باز بالا سرت مي شينم تا بيدار شي هي بادت ميزنم تا خنك شي به صبح مي گم بخونه

به باد ميگم برقصه بلبلكان برقصند.. بخوانند... شادي و شوق كنند... زمين رو واسه تو فرش كنن دنيا رو واست آماده كنن ...قاصدكان خبر برند... تا آروم آروم بيدار شي...

و من تو را از طبيعت سيراب مي كنم زنده و پويا

و تو كار مي كني و عرق مي ريزي

و من با آستينم عرق هات رو پاك مي كنم و برات يه گوشه اي نگه مي دارم همه اين

عرق ها واست خاطره اند... من واسه تك تك قطره هاي عرق ات بها مي دم .

و ظهر ميشه و باز وقت ديدار...

من چشمام رو از تلفن بر نمي دارم مي رم گوشه تخت ام مي شينم و به تلفن زل مي زنم

تا زنگ بخوره و بپرم گوشي رو بر دارم و بگم يه كلام ... دوست دارم.

پنجره رو باز مي كنم و مي شينم چشم ام به گوشي ... گوشم به صداي زنگ و دست

به قلم روي كاغذ يه چيزايي مي نويسم و ساعت 1مي شه .. 1:30 .. 2-3-4-5-...

و از تو خبري نمي شه و باز من تورو بيدار مي كنم تو رو صدا مي زنم و ندا به

گوش ات مي رسونم كه اي واي زنگ نزدي ..............................................

و با دلهره زنگ مي زني ...

مي ترسي كه من تو رو دعوا كنم كه چرا دير زنگ  زدی ولي به خدا اي نطور نيست

تو هر موقع يادت افتاد بزن زنگ بزن ،‌ در بزن ، صدام بزن ، انقدر خوشحال مي شم

وقتي صدات رو مي شنوم بزن تو فقط زنگ بزن.

و من ه احمق بي خيال كم حوصله و خونسرد و بي فكر و فراموش كار و بي معرفت

فقط به فكر خود مم.

و باز موقع خداحافظي بغ كرده بود داشت گريه مي كرد نمي تونست بگه زنگ بزنم

من خودم از لحن صداش فهميدم گفتم چشم نوكرت هم هستم زنگ مي زنم اين حرف ها چيه؟!

يه تلفن زدن كه قابل شما رو نداره ساعت 9 زنگ مي زنم . حواست باشه خودت

ورداري ها !!!

تا اين رو گفتم صداش باز شد برق از چشاش پريد ، خنديد و بغض اش رو با خندش پاره كرد ، خنده ي مهربانه كه تا حالا نديده بودم.

و ساعات گذشتند و گذشتند ، جيرجيرك ها مي گريستند ،لجن زار ها مي خوانند و

حشرات مي رقصيدند و مي خنديدند و مار ها مي خزيدند و مي خزيدند و شيطان

آفرين مي گفت و مناظره مي كرد و از خوشحالي پرواز.

و باز فراموشي و باز!!!

و لياقت را كجا فرستادند؟؟؟ كو؟؟ و اين است حاصل گريه و محبت !!!!

و شب شد.

ستارگان در نيامدند

ماه بيرون نيامده بود ، مهتاب خجالت مي كشيد و درختان تكان مي خوردند و غلت

مي خوردند و خوابشان نمي برد آسمون خميازه مي كشيد و باد خسته از يك روز

پر كار و خورشيد دل نمي كند و ديگر كسي را صدا نمي زد و من به ناچار خوابيدم

سربر تخت خواب گذاشتم و چشم هام رو بستم و نفس عميقي كشيدم

همه بالاي سرم بيدار بودند و خوابم نمي برد.

زمين خر و پف مي كرد رود خانه ها بازي گوشي مي كردند.

نمي دانم چه شده بود؟؟!!!

همون طور كه دراز كشيده بودم ياد حرف هاش افتادم ياد تنهايي شب هاش و ياد

شب هاي تنهايي اش و اينكه بالاي سرم مي شينه

و من غافل از اين همه محبت ، راحت مي خوابم و تازه يادم افتاده كه 4 ساعت پيش

يعني ساعت 9 بايد بهش زنگ مي زدم برق از سرم پريد.

دست و پام مي لرزيد قلب ام از جا داشت كنده مي شد عرق كرده بودم شماره اش

يادم رفته بود... الان خوابه يا نه؟ بد نيست نصفه شبي؟؟؟!!!

آخه با چه رويي زنگ بزنم ؟؟!!!‌آخه چرا من اينجوريم؟؟؟

چرا؟چرآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كلي داشتم فكر مي كردم كه اگه گوشي رو برداشت چه چاخاني سره هم كنم؟؟؟!!!

كار داشتم؟ يه معامله مهم تو كار بود؟؟؟ داشتم...!!!! تلفن مون قطع بود ...

خونه نبودم !!!! تنبلي ام گرفته بود...؟؟؟!!!! اي خدآآآآآآآآآآآآآ تو يه چيزي بگو....

چي بگم؟؟؟ و انگار ثانيه شماره ساعت رو دنبال كرده بودن!!!!

و تو همين فكر بودم كه گوشي رو نا خدا گاه برداشتم و شماره گرفتم

به اعصاب ام مسلط شدم ... آب دهنم و قورت دادم نفس عميقي كشيدم ...

7 شماره گرفته شد داشت بوق مي خورد ...

بووووووووووق.... بووووووووووق... بووووووووووق...بووووووووووق.....

داشت ام ديگه سكته مي زدم ... گوشي رو برداشت .. خودش بود ...

داشت مي خنديد از ذوق !!!‌داشت مي مرد از خوشحالي ... انگار نه انگار كه ...

نفس عميقي كشيدم نفسي از سر شكر...

واي كه چقدر من نامرد م..............

اي خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....حسوديم ميشه ....


کلمات کلیدی:
 
ديرتر و دورتر ....
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٢  

به نام تمام اميد ها و آرزو ها


روزي از روز ها ،
شبي از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم .
تا هر چه دورتر بيفتم ،
تا هر چه دير تر بيفتم ،
هر چه دير تر و دورتر بميرم .
نمي خواهم حتي يك گام يا يك لحظه ،
پيش از ان كه مي توانستم بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ، همين .

دکتر شهيد علی شريعتی



کلمات کلیدی:
 
screen saver ...!!!!
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠  

به نام او


سلام ...
يه screen saver e جديد اومده خيلی باحاله مال ه microsoft e برين download کنيد .
الان من سکرين سيورم همون ه اسم اش هم restart e
کامپيوتر من تا می بينی يه مدتی ه ازش استفاده نمی شه يه ريستارت می کنه
خيال ه همه رو هم راحت می کنه !!!!!
چه کنيم ديگه اين سيستم ما هم بيخ ريش ه صاحب اش ه...
البته يه مطلب ه ديگه اي سكرين سيور فقط روي پنتيوم هاي 1 قابل نصب و اجراست.
يه چيز ه ديگه اينكه ram ات هم بايد كم باشه نهايت 32 !!!!!!
خدا رو شكر بازم .....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠  

امروز برای تمرين رفتيم دانشگاه علوم پزشکی.در کل کفشام با زمينش مشکل دارند.الکتريسيته توليد ميشه و به هر کی برخورد ميکنم برق دارم.امروز شماره ۹ پزشکی مقداری وحشيانه بازی ميکرد و بارها مرا زير مشت های خود قرار داد. نزديک بود زير چشمم کبود بشه(آخه با آرنجش کوبيد پای چشمم).يه بار هم سرشو کوبيد زير چونم.سر شوت زدن هم که دوباره زانوم جابجا شد و چيترا عصبانی شد که چرا زانوبند نمي‌بندی.من هم رفتم بستم.عجب زانوبنديه لامذهب.جا داره همين جا براش تبليغ کنم.زانوبند oppo قابل تهيه در اکثر داروخانه‌ها.سه سوت زانو رو خوب مي‌کنه.عالی نگه مي‌داره.يه کم قيمتش زياد هست...ولی واقعاً مي‌ارزه.

غزال


کلمات کلیدی:
 
تولدش مبارک
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠  

امروز ۳۱ july تولد هری پاتره. تولدش مبارک .

غزال


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩  

امروز صبح رفتم منيريه.هر چی زنگ زدم به علی که با هم بريم نتونستم پيداش کنم.از اونجا اومدم ميدون ولي‌عصر و تا تخت طاووس پياده اومدم و در اين مدت کلی چيز خريدم.از جمله يه هدبند نايک و جلد اول کتاب هری پاتر و محفل ققنوس ترجمه ويدا اسلاميه. چند تا چيز ديگه هم خريدم.بعد رفتم از شهروند يک تن ماهی و يک بستنی نسکافه خريدم. اين از اولين روز تنها در خانه بودن.to be home alone.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩  

به نام او که هميشه هست

بالاخره کتاب هری پاتر و فرمان ققنوس هم اومد....از انتظار خلاص شديم.شنبه مياد...۵۰۰۰تومان قيمتشه...

غزال


کلمات کلیدی:
 
ديار
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦  

به نام دوست


و در آن ديار غربت چه صفايي داشت تنها خواندن، تنها ماندن ، تنها فكر كردن وفكر نكردن ، بازي هاي كودكانه بگو بخند و بي خيال راه رفتن و كبوتران پرواز مي كردند
تنها و زيبا ، آسمان آرام و تنها براي زمين لالايي مي خواند ،ستارگان مي خوابيدند
بي فكر و بي دقدقه،آرامش بود ،غصه كدوم بود؟؟!!
و گل به دنبال باران بود و باران فراري و گل اصرار كرد و باران تسليم شد و باريد.
و گل از سنگيني باران پژمرد.
و چه سخت است در اين ديار آشنايي زندگي كردن و چند روزي است دنيا را ز من گرفتند.
و حرف هاي بي رنگ و بي صدا بي ريا و كج عقلي ،كج بيني و انديشه هاي به لجن
نشسته و بي اعتمادي و افراط و تفريط و نزديكي نزديكي و نزديكي و حاصل دوري
مطلق . و عشق ، آرزو و فردا و حاصل كشتي به گل نشسته اميد ها و گريه هاي بي حاصل و باغ آتش زده و دوندگي و مهرباني و محبت و عشق و مروت و حاصل فراموشي.
خونسردي ها، بي تفاوتي ها، ناچاري ها ، امان ها و حرص خوردن ها همه بيهوده
و فكر هاي غلط و راه هاي اشتباه و تجربه نيست.
درخت چه مي داند از دل ه ميوه . كرم ميوه را مي خورد و نه درخت را و درخت
گريان و حرص مي خورد و همواره آه مي كشد آهي كه صدايش هزاران بار سنگين تر
و بلند تر از آه برگ است به هنگام بوسه زدن بر زمين در خزان .
و روزي سيب خود درختي خواهد شد.پر از ميوه ،پر از برگ پر از طراوت و شادابي
و درد بسيار و آه فراوان . روزگاري 1 آه مي كشيد و حال هزاران آه كه هريك سوزناك تر و خشن تر از غرش آسمان بر سر كوه هاي بلند و نامرد روزگار بر سر كوه هاي
سياه و نابينا.

و اين است حاصل مهر محبت دوستي وفا و عشق و ديگر هيچ.
و اكنون كه از جاده هاي سرد پشيماني با كوله باري از نگاه ها و غم ها بر مي گردم
پايم خسته پشتم خم صورت ام داغ چشمانم تاريك اشكم جاري عمر كوتاه و تجربه بسيار، بر ميگردم و ديار عشق را مي نگرم و خرابه اي بيش نمي يابم
. ومن سالهاست
در آن خرابه ها مي زيستم با همان سيب و حال سايه اي از درخت نيست.
و اكنون روبرويم روستاي غربت و تنهايي مانده است با هزاران يار زيبا و با وفا
و باز به دنبال راه مي گردم تا مرا به شهر عشق باز گرداند ندانم چرا ... ولي اين عشق
نيست. زندگي است و زندگي -عشق- آزادي هر يك تجربه اند
و سرم را بالا مي گيرم ،درخت سيب لبخندي مي زند و برگي كه سالهاست با
دست خود بزرگ كرده است ، از لابلاي شاخه هاي خشك اش بر دامن خسته ام به يادگار
مي اندازد و اين است مفهوم واقعي دوست داشتن و عشق و مهر.

و تو به اشتباه راه ديار دوستي را گفتي و درخت دانست و بس.


علی


کلمات کلیدی:
 
عرض شود که ...
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥  

به نام او


سلام ... باز نمی دونم اين sharemation چش شده؟؟؟!!!! چت كرده و عكس هامو نمي ياره
عكس ها رو تو YAHOO گذاشتيم ولي هنوز خبري نيست ... كار ه من گير باشه همين مي شه
مطلب ديگه اينكه دفتر خاطرات ام دزديده شد !!!!
يكي از دوست هاي خواهرم برداشته برده خونش واسه خواهراش بخونه واسه همين يه چند روزي از خاطره نوشته باي باي مي كنم تا برگردونن!!!!


کلمات کلیدی:
 
خاطرات (۲)
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳  

به نام پاک ترين خاطره


۲۱/۵/۷۳
روز بعد يعني امروز من يك داستان پيدا كردم كه بسيار خوب است* ساعت ۶ است وقتی که کارتن تمام شده است قبل از کارتن آنقدر خنديديم که نگو بعد هم يه برنامه ديديم به نام کوچولو ها آنقدر خنديديم که نگو *
جمعه ۲۱/۵/۷۳
راستش الان عمويم با پدرم از بازار برگشته اند * الان ساعت ۵/۱۲ است مادرم درون
لباس ها يه سوسک ديد *من هم همش او را می ترساندم* آخر مادرم مگس کش را به من داد و گفت خودت برو و سوسک را پيدا کن کمی ترسيدم*
اول پيدايش کردم ولی دوباره به داخل لباس ها رفت * لباس را گشتم سوسک در آنجا نبود رفتم بزنم ولی رفت زير مبل * مادرم افکن آورد بعد به سوسک افکن زد * کمی بی حال شد بعد با مگس کش به آن زدم آمد بيرون من آنقدر ترسيدم که نگو *
۲۱/۵/۷۳
ساعت۱۰/۲ دقيقه بود که ترجمه کتابم تمام شد آنقدر خوشحال بودم که نگو ولی خواهرم هنوز تمام نکرده بود * ساعت ۲:۴۵ بود که می خواستم بروم لباسها را از پشت بام بياورم سيم جوشکاری ساختمان بقلی را قطع کردم* چون برق ما ضعيف می شد و پدر می خواست اين کار را بکند*
ساعت ۹ شب بود که با پدرم جرو بحث می کردم درباره اينکه بيشتر برای ترجمه ی کتاب پول بدهد آخر راضيش کرديم ۲۵۰ تومان بدهد پاشد و پول را داد ولی ۵۰ تومان نداشت حالا گفته اگر يک کتاب را معنی کنی ۴۰۰ تومان به تو می دهم * خواهرم به من گفته معنی نکن تا کار من تمام نشود وقتی کار من تمام شد با هم آن را معنی می کنيم و ۲۰۰ تومان برای من و ۲۰۰ تومان برای تو* حالا به خواهرم کمک می کنم تا زود تر تمام کند و با هم معنی کنيم * دستمزد کمک به خواهرم ۱۰ تومان است به او گفتم اين قيمت کم نيست ؟؟
ساعت ۱۰:۱۰ دقيقه است که با خواهرم معامله ای کرده ايم من به او گفتم اگه تو بشقاب ها را بشوری من لغت برای تو معنی می کنم او هم گفت : باشه قبول *
ساعت ۱۰:۴۵ دقيقه بود که معنی کردن کتاب تمام شد من و خواهرم با هم يک نفس تازه در کرديم و خواهرم رفت تا آن را ترجمه کند. در همين لحظه پدرم گفت بخوابيد*

کلمات کلیدی:
 
خاطرات (۱)
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢  

به نام پاک ترين خاطره ها


ديشب خواهر كوچيكه ام اومد تو اتاق و ديه دفتر دست اش بود و هي ذوق مي كرد
هي الهي الهي مي كرد گفت اين دفتر خاطرات ه علي ه ... واي... هي ذوق مي كرد
مي گفت چقدر اون موقع بچه بوده چقدر باحال نوشته... بعد مهدخت(خواهر بزرگم)
گرفت و شروع كرد به خوندن... هي مي خوند و هي ذوق مي كرد ... هي ميگفت :
الاهيييييييييييييييييييييييييي... مي گفت چقدر مي فهميدي !!!!(بعيد مي دونم)
كلي غلط ديكته اي داشتم ... سر هر كدوم از اون ها 5 دقيقه مي خنديد.
بعضي موقع ها يه چيزاي قشنگي از دهنم بيرون مي يومد مثل هر بچه ديگه
تصميم گرفتم طي 5-6 روز همون خاطرات رو تو وبلاگ بذارم شايد بچگي شما
رو هم به خاطر آورد؟!!!
همون طوري كه تو دفتر نوشتم با همون غلط ديكته اي ها و علمي ها و نحوي ها و صرفي ها
و همون حال و هوا مي نويسم بدون هيچ تغييري...
كاشكي يه اسكن مي گرفتم و دست خط ه خنده دارم هم مي ديدين.
نام= علي اصغر * ......................... شروع خاطرات =۷۳/۵/۲۰*
نام خانوادگي = مرجاني * ................ وقتي كه = ۱۱ سالم بود *
دفتر=خاطرات * ............................... محل زندگي = تهران - منطقه ۵ - جنت آباد
بسم الله الرحمن الرحيم
ساعت ۵/۱۱ ۵ شنبه ۲۰/۵/۷۳
ساعت ۵/۱۱ صبح بود كه من خواستم يه بخش داستان انگليسي را ترجمه كنم
خط هاي ۲و۳ بودم كه نوشته بود من خواهم خاطرات خود را بنويسم * من
كمي به فكر فرو رفتم و گفتم چه خوب است خاطرات خود را بنويسم * از مادرم اجازه گرفتم
و يه دفتر به عنوان دفتر خاطرات برداشتم * او گفت : سعي كن
خوش خط بنويسی * من هم به او گفتم چشم *پدر گفته بود اگر يه صفحه ترجمه كني
۲۰۰ ريال به تو مي دهم بعد من رفتم و كتابي آوردم كه در هر صفحه ۴ يا ۵ خط
بيشتر نداشته باشد به خواهرم گفتم كه شب آن كتاب را با هم تر جمه كنيم* او به من نگفت : تا بيايم و با هم آن را ترجمه كنيم* به همين دليل ساعت ۹ شب بين من و او جنگ در گرفت *
همه افراد خانواده طرفتار او بودند و من آن شب با گريه خوابيدم ...
واسه امروز بشه بقيه خاطرات رو روزاي بعد مي ذارم ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱  

به نام خاطر ه ها


وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم.
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم.
وقتي او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است ،
مثل تنها مردن است.

دکتر علی شريعتی



کلمات کلیدی: