آری زندگی اين چنين است ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱  

به نام پاکی ها


وبايد عشق را از طبيعت آغاز كرد
عاشق امواج پر تلاطم دريا ها بايد شد
آري و زندگي اين است
عاشق رنگ طلايي گندم ها
عاشق رنگ خاكي كوه ها عاشق سرسبزي جنگل ها عاشق رنگ آسمان ها
وغروب چه ملايم است و من دوست دارم سرسبزي آسمان ها را تللو طلوع ها را
و غروب چه خوش رنگ است ، رنگ غروب
عاشق مهر پرندگان بايد شد بايد عشق ورزيد به بوسه هاي باد بر تن جاده هاي بي كسي
بايد غرق در دل ماهي ها بود دريا چه مادر مهرباني است از براي ماهيان
بايد از طبيعت آغاز كرد… عاشق رنگ سرخ لاله ها بايد شد
عاشق رقص گلزار ها در دل كوهساران
عاشق كوچ پرندگان بايد شد
عاشق آبي رودخونه ها عاشق گرمي خورشيد بايد شد
بايد عاشق فرداي غنچه بود
بايد محبت كرد تا محبت ديد بايد گريست تا كه آرام گيرم
بايد خنديد بايد رقصيد و هزاران آقرين به اين همه زيبايي
بايد عاشق بود تا عاشق شوي !!! بايد ترسيد بايد لرزيد تا دوست داشتن در وجودت به دنيا آيد
ولي طبيعت عشق خود را ز كجا چنين بياورد؟؟؟!!!!
امواج دريا همان موهاي رعناي تو اند رنگ گندمي گندم همان رنگ مو هاي توست كوه ها طرا وت رنگ خود را از مخملي هاي چشم تو گرفته اند جنگل سرسبزي و شادابي خود را از پوست لطيف تو به عاريه دارد آسمان وجودش را از وجود آبي تو بر گرفته.
زلالي آب پاكي روح ات است و گرماي خورشيد چه سرد است در برابرتو
من تحمل ندارم...
غنچه ها باديدن تو فراموش مي كنند گل شدن را!!!!
مهر را تو به پرنده آموختي تو خود بوسه بادي بر جاده هاي روزگار
ومگر لاله سرخ است؟؟؟!!!!!
من كجا راه خواهم رفت؟!!!
مگر دريا ها سبز اند؟ آسمان پهناور است؟؟؟؟!!!!!!!!!
گلزار ها رقص را ز كه آموختند؟ مگر جز تو رقاصي هم هست؟!!!!
عالم و آدم همه مي رقصند
ولي پرندگان كوچ را ز كه آموختند؟
آري
ز تو ز تويي كه كوچ كردي .. تو كه رفتي از ديار ما … تو كه تنها گذاشتي ما را
از تو … از تويي كه سادگي ام را نپسنديدي…!!! تو كوچ را ز كه آ موختي؟
خدا لعنت اش كند خدا لعنت كند او را كه كوچ كردن را به تو آموخت خدا لعنت كند …
پرندگان كوچ را ز تو آموختند ترك وطن را ز تو آموختند ترك دل ترك عشــــــــــــــــق , عشق را ز كه آموختي؟ كه چه بد آموخت ات!!! بي معرفتي را ز كجا تو مي شناشي؟ ترك عشق ات را چه بود؟ ترك مهرت را چه بود؟ فراموشت شدم … فراموشت نكردم بربگرد!!!
من به انتظار فصل بهارم تا كه تو را بربگرداند به جنگل هاي خشك دلم به فكرم … به روح ام …
تا كه بهار باشد كوچ زيبا را به تو آموزد
برگرد كه اينجا بس هوا سرد است زمستان در راه است چه چيز به گرمي توست؟ آتش گرماي خود را ز كه دارد؟؟!!! بيا و گرمم كن…آغوشم گير يخ كردم
بر گرد كه گريه همچنان اجين است با من برگرد تا قلبم به تپش افتد برگرد كه خيلي وقت است كه خنده مرا فرامو ش كرده.
برگرد تا طبيعت ياد بگيرد چگونه رقصيدن را … دريا ها را ديگر موجي نيست دشت ها
بي لاله اند باد ديگر بوسه نمي زند جاده ها خلوت شدند گندم ها بي رنگ شدند كوه ها را چه شدست؟
برگرد كه طبيعت مي خواهد زنده بماند تا كه زندگي كنم!!!
بيا كه مي خوام عشق را آغاز كنم نه با طبيعت , كه با تو .
و طبيعت عشق ورزيدن را از من ياد گيرد
برگرد‌ برگرد برگرد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠  
شنبه سر تمرين انگشتم خيلی بد جور برگشت.بدتر از هميشه.آخه هميشه از بند آخر که چسبيده به کف دست برميگشت.ولی اين بار از بند دوم-يعنی مفصل وسطی-برگشت.الآن هم شده يه بادمجون...هم از نظر سايزی و هم از نظر رنگ که دقيقاً همرنگ بادمجونه...هی مامانم ميگه تروخدا اين ورزش رو بذار کنار...يه ورزش سبکتر و کم خطرتر رو انتخاب کن...ولی چه کنم که نميتونم...ماييم و يه بسکت و يه دنيا... تا جونمون رو در اين نديم ول کن نيستيم.

غزال


کلمات کلیدی:
 
شکر...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠  

به نام او که سلامت است



آدم به خدا اينا رو ميبينه دلش می سوزه آخه اينم شد زندگی؟!!!!!
دنیا ديگه چه صفايی داره؟!!!
حالا باز اين که خوبه فقط سارس داره...
دايی من که يکی از مريضی هاش سارس ه ...
هزار یک مریضی دیگه ... آدم نگاش که میکنه از دنیا که هیچ از آخرت هم نا امید میشه ...
ولی وقتی روحیه اش رو می بینم امید اش رو می بینه به همه چیز آگاه میشه
به حیات ..
به ...
عاشق خیلی چیز ها میشه ... معنی عشق رو تو چشماش میشه خوند
معنی دوست داشتن و امید ... اگر چه جسم اش مریضه ولی روح اش هنوز ... جوون ه
هنوز دوست داره فردا رو هم ببینه شاید خبر خوشی آمد از جانب او ...
خدا یا شکر...


کلمات کلیدی:
 
بهشت و جهنم واقعي ...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۸  

به نام صاحب هستی


اين متن رو تو دردودل ۲ گذاشته بودم ولی چون سريع به دردودل برگشتيم واسه همين
گفتم شايد نخونده باشين ...خيلی قشنگه ...حيف ه نه؟؟
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت.
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشتند که به ديگ می رسيد
ولی دسته های قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود ..به طوری که نمی توانستند
قاشق را در دهانشان برسانند!! عذاب آنها وحشتناک بود .
آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد.ديگ غذاو جمعی از مردم و همان
قاشق های دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت :نمی فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بد بخت هستن...با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت: خيلی ساده است. در اينجا آنها ياد گرفتند که يکديگر را
تغذيه کنندهر کسی با قاشق اش غذا در دهان ديگری می گذارد ...
چون ايمان داردند کسی هست در دهانشان غذايی بگذارد.
آن لاندرز غذای روح


کلمات کلیدی:
 
دروغگو دشمن ه خداست ( اينو به بچه ها می گن نه؟ )
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٧  

به نام او که بدست خود مرا هدايت کرد


ديشب با ما مثل يه بچه 10-12 ساله برخورد شد... به خودم مي تونم تبريك بگم
رشد كردم ... بزرگ شدم .. ديگه مي تونم رو پا خودم وايستم ... واسه خودم
تصميم بگيرم... الان ديگه كاملآ پدر و مادرم به من اعتتماد دارن ... هي ...هورا
ديشب با دروغي كه به ما گفته شد فهميدم نه بزرگ شدم ...
چون از اين تيپ چاخان بازي ها و قايموشك بازي ها رو واسه بچه هاي 10 ساله
انجام ميدن ... از اين دروغ ها هست كه پدر مادر ها واس بچه هاشون مي بندن و به
خيال خودشون سر بچه هرم شيره مالوندن و يچه هم مثه خر نفهميده و نفهمه....
هييييييييييييييييي.... من هم بزرگ شدم ميتونم ديگه تصميم بگيرم واسه خودم
ديگه مي تونم به صليقه ي خودم لباس بخرم و بپوشم هيييييييييييي...
آخه چند ماه پيش جشن تولد 6 سالگيم رو جشن گرفتم ... فكر نمي كردم انقدر سريع رشد كنم
مي ترسم انقدر سرعت بالا باشه كه چند ماه ديگه جشن به دنيا اومدن ام رو بابا و مامانم
بگيرن.(با اينكه ميدونم نمي گيرن )
من كه ميخوام اداي آدم خوب ها رو در بيارم ... بي خيال ...


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦  

به نام خالق دوست


اين متن هم به در خواست همون الهام خانوم ه گل گلاب از دختران پاک و نيک روزگار ...(ادامه رجوع شود به متن ه ۲۴ تير (رويای آمريکايی)) گذاشتم الحق و الانصاف عاليه ...
عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .

زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگي بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوري زندگي است با تمام زيبايي اش.

ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگي

دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كني


عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .


هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.

عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .

اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .

عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .

ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .

مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .

در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد .

درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .



کلمات کلیدی:
 
شقايق
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٤  

به نام او که هميشه هست

دلم مثل دلت خونِ شقايق   

چشام دريای بارونه شقايق

مث مردن مي‌مونه دل بريدن

ولی دل بستن آسونه شقايق

شقايق درد من يکی دوتا نيست

آخه درد من از بيگانه‌ها نيست

کسی خشکيده خون من رو دستاش

که حتی يک نفس از من جدا نيست

شقايق وای شقايق...گل هميشه عاشق

شقايق اينجا من خيلی غريبم

آخه اينجا کسی عاشق نميشه

عذای عشق غصه‌ش جنس کوهه

دل ويرونِ من از جنس شيشه

شقايق آخرين عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه‌های بي‌کسی برد

 

دويديم...دويديم و دويديم

به شبهای پر از غصه رسيديم

گره زد سرنوشتامونو تقدير

ولی ما عاقبت از هم بريديم

شقايق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون .نه...توی قصه‌ها بود

حالا از تو فقط اين مونده باقی

که سالار تموم عاشقايی

شقايق وای شقايق...گل هميشه عاشق

يا حق

غزال

 


کلمات کلیدی:
 
رويای آمريکايی...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٤  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


سلام
ديروز الهام خانوم ه گل ه گلاب از دختران پاك و نيك و خوب روزگار با يه قلب
بسيار مهربون و دوست داشتني اش و دختر خاله عزيز خودم و از پايه هاي بسيار
بسيار ثابت وبلاگ ( كه اگه واقعآ ايشون به ما سر نزنه بايد در اين بلاگ رو
تخت ه كنيم (دوست دارم پيام هاي ديگران رو باز كنيد... هميشه اولين نفري هست
كه پيغام مي ذاره) ) از ما خواست كه يه متن از طرف ايشون بذاريم
كافي ه فقط لب تر كنه اون متن رو 10 بار كه سهل 1000 بار هم كه بخواد واسش
مي ذاريم و 10000 بار ازاش تشكر و قدرداني به عمل مياريم.
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع
ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم
كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى!
و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى
و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس!
و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى


کلمات کلیدی:
 
سرود آفرينش...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢  

به نام خدای آفرينش


اين متن رو از كتاب هبوط در كوير دكتر شريعتي انتخاب كردم و از اونجايي
كه خيلي زياد بود و شايد حوصله تون سر مي رفت( كه بعيد مي دونم )، من هم
خيلي از جاهاي متن رو حذف كردم كه البته كار بسيار اشتباهي كردم ( مي دونم)
تا حوصله تون بگيره و بخونيد و حتمآ هم بخونيد و اگر خوش تون اومد بريد و متن كامل اش رو هم يه نگاهي بندازيد. (سرود آفرينش)
در آغاز، هيچ نبود ،
كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود
و كلمه ،بي زباني كه بخواندش،
و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،
و با نبودن چگونه مي توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هايي هست براي گفتن
كه اگر گوشي نبود ، نمي گوييم.
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
و خدا براي نگفتن ، حرف هاي بسيار داشت،
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
هر كس گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هر كس دو تاست و خدا يكي بود.
و در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه ، خدا بود.
عظمت همواره در جست وجوي چشمي است كه او را ببيند.
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد.
و زيبايي همواره تشنه ي دلي كه به او عشق ورزد.
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش به دل خواه رام گردد.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور،
اما كسي نداشت.
خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند؟
و خدا مهربان يودو چگونه مي توانست مهر نورزد؟
و خدا گنجي مجهول بود كه در ويرانه ي بي انتهاي غيب ، مخفي شده بود
و خدا آفريدگار بود و دوست داشت بيافريند:
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود پر كرد.
و كوه هاي اندوهش را كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود،
بر پشت زمين نهاد.
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجام بود-
بر سينه كوه ها و صحرا ها كشيد.
و از كبريايي بلند و زلالش ،آسمان را بر افراشت.
...
و رود،آرام و خاموش،خود را -به تسليم و نياز- پهن گسترد،
و پيشاني نوازش خواه را پيش آورد ،
و اقيانوس -به تسليم و نياز- لب هاي نوازشگر خويش را پيش آورد
و بر آب بوسه زد و اين نخستين بوسه بود.
...
و خدا مي نگريست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند
و تندر فرياد شوق و شگفتي بر كشيدند و:
باران ها باران ها و باران ها !
گياهان روييدند و درختان، سر به شانه هم بر خاستند ،
و مرتع هاي سبز پديدار گشت ،
و جنگل هاي خرم سر زد،
و پرندگان ناله برداشتند.
و خداوند خدا هر بامدادان،
از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد
و دريچه ي صبح را مي گشود
و با چشم راست خويش، جهان را مي نگريست
و همه جا را مي گشت و ...
هر شامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين ،
از ديواره ي مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خا موش
سر به گريبان تنهايي غمگين خويش ،فرو مي برد و هيچ نمي گفت.
سحرگاهان، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد،
فرود مي آمد و قطره ي اشكي درشت از افسوس ،
بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت.
و اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول
و در ابديت و بي پايان ملكوتش بي كس !
و در آفرينش پهناورش بيگانه.
مي جست و نمي يافت.
آفريده هايش او را نمي توانستند ديد، نمي توانستند فهميد.
مي پرستيدندش اما نمي شناختندش.
و خدا چشم به راه آشنا بود
كسي نمي خواست
كسي نمي ديد
كسي عصيان نمي كرد
كسي عشق نمي ورزيد
كسي نيازمند نبود
كسي درد نداشت...
و...
و خداوند خدا براي حرف هايش،
باز هم مخاطبي نيافت !
هيچ كس او را نمي شناخت.
هيچ كس با او انس نمي توانست بست
انسان را آفريد
و اين،
نخستين بهار خلقت بود.

دکتر علی شريعتی



کلمات کلیدی:
 
تا چشم مستي مي بينه عاشق مي شه دوباره...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۱  

به نام او


بعضی ها بهش ميگن عشق
ولی من نه ...من ميگم اين عشق نيست ..کرم ه ...کرم
آره بابا آره... سر اسم دعوا داريم
تا چشم مستي مي بينه عاشق مي شه دوباره
هر روزي دنبال ه يكي هر شب يه عشقي داره...

کلمات کلیدی:
 
نزديک تر به خدا...
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٥  

به نام نزديک تر از جان


من بايد فرود آيم ،
نبايد بنشينم،
سال هاست، از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد
و از آشيان ،از بام خانه پرواز كردم
همچنان مي پرم ، هرگز ننشسته ام ،
و ديگر سري نيز به سوي زمين و به سواد پليد شهر ها
و بام هاي كوتاه خانه ها بر نگرداندم،
چشم به زمين ندوختم،
پروازي رو به آسمان،
در راه افلاك
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمين
و هر لحظه نزديك تر به خدا !!!

دکتر علی شريعتی



کلمات کلیدی:
 
احمق نيستم...
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۳  

به نام دانايی


پر بودم و سير بودم و سيراب
و لذتم تنها اين كه …
آري كارم سخت است و دردم سخت
و از هر شيريني و شادي و بازي است محروم
اما…
اين بس كه مي فهمم
خوب است…
احمق نيستم.

دکتر علی شريعتی




کلمات کلیدی:
 
نه مرد بازگشتم...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۱  

به نام او که هميشه هست


اما باز نگشتم
به بيراهه هم نرفتم
كه من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادي نرفتن
دين من است.
ديني كه پيروانش بسيار كم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.

دکتر علی شريعتی




کلمات کلیدی:
 
ای بابا...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۸  
سلام پس از ۱-۲ ماه دست و پنجه نرم کردن با پنجره قبلی و دردودل ۲ دوباره برگشتيم سر جای اولمون...ولی چه فايده با هزاراميد و ارزو اومدم امروز دانشگاه که صفحه جديد رو upload کنم ديدم sharemation باز خرابه...
ولي فعلا گذاشتم اگه sharemation درست شد که هيچ وگر نه بايد يه فکر ديگه کنم ...راستي ببخشيد اگه پنجره يه ذره دير مياد...

علي

کلمات کلیدی: