سال نو مبارک....................................
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱  

سپاس او را که سبزی بخشيد بر ما

سپاس او را که دلی سبز دارد و  دريايی از دوستی در آن دل جای داده است .

غنچه شوخ پر از شکر و شير آمده است

خيز غوغای بهارست که پروانه شويم

بهارت پر طراوت

عيدت مبارک عزيزم (اين يه لينک ه )

قبل از رفتن به لينک بزنيد تو سر آهنگ وبلاگ (اجازش رو دادم  )

هميشه شاد باشين

و شاد بگين

و شاد بخندين

از ته دل   ...

....

۱۳۸۳ بار

عظ ترف حمه ی ايرانی حای با ثفا و صبظ و با هال ...

 


کلمات کلیدی:
 
به ساز کی برقصيم ؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۸  

به نام مادر بهار

همش فکر می کنم خدا تقويم اش رو گم کرده و پول نداره يه دونه ديگه بخره و سال و ماه رو قاتی کرده !!!!‌ نمی دونه که ۲ روز ديگه بهاره !!!! يادش نبود ه زمستون برف ببارونه حالا شب عيدی واس من شير شده !!!!

يا شايدم درس اش يادش رفته نمی دونه که شب عيدی آخه برف می خوام چی کار  درخت ها قاتی کردن  نمی دونن الان تابستون يا زمستون !!!!!‌

ولی کاری ندارم ها هوا توووووووووووووووووووووووووووووووووووپ شده ها ... معرکه ... ملس ...... حال می ده قدم بزنی تو اين هوا .... (البته يه کمی سرد هستا   )

شده قضيه ی اون ترکه که جای خدا نشسته بود .... يه روز خدا می خواسته بره مر خصی ... طرف رو  می ذاره جای خودش ... بهش می گه ای کليد رو بزنی برف مياد .. اون رو بزنی بارون مياد ... اين يکی آفتاب می شه اون رو بزنی زلزله مياد .... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌فکر کنم طرف سر کاره !!!  يا بچه اش رو گذاشته اونجا بازی کنه (با دکمه ها !!!!)‌ ما اينجا نمی دونيم به ساز کی برقصيم ؟؟؟!!!؟؟

برف ؟ بارون ؟ آفتاب ؟؟!!!؟!

ولی خدايا شکرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر..... هميشه .....

راستی عيدتون هم فعلا مبارک باشه تا بعد (عيدی ما يادتون نره ها !!!! )

 


کلمات کلیدی:
 
پرواز
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٧  

ديروز سوار تاکسی بودم.داشتم مي‌رفتم ونک.با داداشم قرار داشتم که بريم خريد. راديو روشن بود .داشت مي‌گفت: آدم خوبه مث پرنده باشه.پرنده رو شاخه‌ی درخت مي‌شينه و شروع مي‌کنه به آواز خوندن.يه کم که ميگذره حس ميکنه شاخه‌های زير پاش دارن مي‌لرزن.اما اون از جاش تکون نمي‌خوره.آخه مطمئنه که پرواز کردن رو بلده.دلم لرزيد.گفتم آخه چرا ما از يه پرنده هم کمتريم؟!!!  شايد هم واقعاً پرواز کردن بلد نيستيم...خوب اونو که ميشه ياد گرفت...آدم بايد وقتی يه چيزيو مي‌خواد پاش وايسه تا آخر.

يا حق                                               غزال


کلمات کلیدی:
 
داستان کوتاه از نويسنده ای ناشناس...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱  

به نام تنها ياور من

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند.

هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند  نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .

مرد از فرشته ها پرسيد :‌شما داريد چه كار مي كنيد ؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها و تقاضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلو تر رفت .باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد : شما ها چه كار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلو تر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد؟ و چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد :اينجا بخش تصديق جواب است .  مردمي كه دعايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد : بسيار ساده كافي است بگويند : خدايا شكر.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٠  

به نام او که هميشه هست

سلام.بعد از يه مدت طولانی غيبت که به دلايل مختلفی اتفاق افتاده بيد،بالاخره دارم مي‌نويسم.عرض شود که ۱۹ واحد اين ترم اون قدر وقت ازم گرفته که ديگه به سايت اومدن نميرسم.نه که بگی درس مي‌خونم ها... نه!!!ولی همش سر کلاسم.بعد هم سايتمون يه دو هفته ای به علت تغيير سرور اينترنت نداشت. ديگه اين که عزاداری امام حسين بود و ما تو خونمون تکيه داشتيم تا روز سيزده محرم.اون هم برا خودش ماجراهايی داره فطير.شب تاسوعا(يکشنبه شب)که اون اتفاق خارق‌العاده افتاد سر سجده‌ی زيارت عاشورا که من هنوز تو کفِشم.هنوز وقتی يادم مياد مو به تنم سيخ ميشه و هنوز درک نکردم که خدا چه منظوری داشت که اين نشانه رو برام فرستاد.شب شام غريبان هم برا خودش شبی بود.رفتيم با داداشم و اون يکی آبجی داداشم طرفای مرزداران.خيلی شلوغ بود.به قول يکی که مي‌گفت:اينجا شام غريبانه يا ولنتاين؟!!!! بعد هم که اومديم خونه(ساعت ۱۱.۵)که هنوز شام نخورده بودن.حالا هميشه ساعت ۱۰ شامشونو خورده بودن،يه آبم روش.دقيقاً همون شب که ما دير کرديم شام هم دير شد.ديگه از اون موقع که کلی بيايم جلوتر پريروز تولد داداش کوچولوی ما بود.ولی طفلکی اين پروژه‌ی تأسيسات پدرشو درآورده.از صميم قلب براش آرزو مي‌کنم حداقل حالا که اين قدر زحمت مي‌کشه نتيجه‌ش رو هم ببينه و يه نمره‌ی خوب بگيره.خلاصه دوشنبه شب من تا ساعت ۶.۵ که سر جلسه‌ی مثنوي‌خوانی بودم.ساعت ۷ با داداشم رفتيم بيرون که روز تولدش خوش باشيم.طفلکی چه خوشی...جنازه بود.خبر بعدی هم اين که ديروز دانشکده عمران مسابقات خرپای ماکارونی برگزار کرده بود که دو تا از پسران اساتيد محترم دانشکده خرپاشون اول شد.حدوداً ۱۷۰۰ امتياز کسب کرد.گروه اول۶۰۰هزار تومن،دوم ۴۵۰ و سوم ۳۰۰ گيرشون اومد.بعد هم توی دانشکده فهميديم که اردوی يک روزه‌ی آخر هفته که قرار بود جمعه به مقصد دشت هويج باشه،افتاده ۵شنبه به مقصد چيتگر.آی حالی ميده دوچرخه سواری... حيف که هر چی به اين داداش کوچولو ميگم بيا تو کتش نميره.شايد هم حق با اون باشه.امروز ديگه به اميد خدا پروژه‌ش تموم ميشه.شنبه هم قراره ۸۰ايهامون جمع بشن با هم بريم تپه‌های عباس‌آباد. ولی من ساعت يک ۱۲ کلاس بلورشناسی دارم.اگه بشه امروز به آموزش بگيم که شنبه رو تعطيل کنه عالی ميشه.من که ميدونم به جز داداشم هيچ کس تا اينجا حرفای صد من يه غاز منو تحمل نميکنه...همه وبلاگ خونا همين طورن.هيچ وقت حوصله نميکنن متنو تا آخرش بخونن.

يا حق                                        غزال


کلمات کلیدی:
 
سگ های فروشی ...
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥  

خدايا شکر...

صا حب فروشگاهی بر  روی تابلوی نصب شده بر بالای در مغازه اش نوشته بود :"توله سگها ی فروشی" چنین تابلوهایی راه جلب کردن توجه بچه های کوچک است،از این رو پسر بچه کوچکی به او مراجعه کرد و پرسید:توله سگها را چند می فروشید؟

صاحب فروشگاه پاسخ داد:"از 30 دلار هست تا 50 دلار    

پسربچه  دست به جیب خود برد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت:من دو دلار و 37 سنت دارم.ممکن است آنها را ببینم؟

صاحب فروشگاه تبسمی کرد و سوتی زد واز لانه ای سگ ماده ای با 5 توله اش بیرون امدند.یکی از توله ها  از بقیه خیلی عقب مانده بود. پسر بچه آن توله آخری را که می شلید نشان داد و پرسید:"آن سگ کوچولو چه ناراحتی دارد؟"

صاحب فروشگاه گفت:"دامپزشک او را معاینه کرده و معلوم شده که کاسه مفصل ران ندارد. او برای همیشه شل خواهد بود

پسر کوچولو با هیجان گفت من این توله سگ را میخرم.

صاحب فروشگاه گفت  نه نمیخواهد آن سگ کوچولو را بخری . اگر بخواهی من آن را به تو مجانی میدهم.

پسر کوچولو کاملا برآشفت وبه چشمان صاحب فروشگاه نگاه کرد.سپس انگشتش را جلو آورد و گفت  نمی خواهم تو آ ن را مجانی به من بدهی،آن توله به اندازه سایر توله ها می ارزد. من حالا دو دلار و 37 سنت به شما میدهم و بقیه اش را هر ماه 50 سنت می پردازم تا تمام شود

صاحب مغازه پاسخ داد:"واقعا لازم نیست تو آنرا بخری. او هرگز نمیتواند مانند سایر توله ها راه برود، بجهد و با تو بازی کند

در این هنگام پسر کوچک خم شد وپاچه شلوار پای چپ خود را بالا کشید و پای معیوبش را که بستی فلزی داشت نشان داد و به صاحب فروشگاه نگریست و گفت :" خود منهم خوب راه نمیروم و   سگ کوچولو کسی را لازم دارد که حال او را درک کند.

 

نوشته:آلن کلارک

برگرفته از کتاب:غذای روح 

 

 


کلمات کلیدی:
 
سکوت و سکوت و فکر ..... حاصل گريه ....
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۱  

به نام  نام گرم کربلا

تسليت باد

و اگر کلمه ای بيش بگويم گره از چشم بيمار خود باز کردم

و گريه سر خواهم داد .....

 


کلمات کلیدی:
 
ای کاش ....
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢  
رفته بودم وبلاگ ه يکی از بچه ها ... متن اش رو خوندم قشنگ بود ... واسش يه پيغام نا قابل گذاشتم که کاش نمی ذاشتم چون بعدش مجبور شدم ۸۰۰ تا پيغام ديگه بذارم و قبلی ها رو درست کنم .... ولی از اون جايی که يه ۱۰-۲۰ روزی است که متن نذاشتم گفتم پيغامی که واسش گذاشتم رو بذارم ....
....
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خرسند شديم از اينکه امروز رنگ دگر است نه رنگ ديروز .... تا شب نشده رنگ ديگر شد .... گفتند از اين نکته هزار نکته بياموز ....
در ابن روزگار بي مهر ....بهترين گدايي .... گدايي سادگي و صداقت ه و من سرم را بالا نگه مي دارم .... و افتخارم آن است که در دستان کودکان شاد يک لقمه نان محبت مي گذارم .... تا که خنده را بر لبان پاک آنها ببينم .... من گداي خنده ي اويم ....
---------------------------------------------------------------------------------------------------
مثلا از اون ۸۰۰ پیغام ۷۰۰ تاش با آدرس اشتباه پیغام می ذاشتم آخه به دیفالت اش نگاه نمی کردم ..... ولی باز خدا رو شکر اسم ام درست بود و ۱۰۰ تای باقی مونده یا غلط دیکته ای هام رو درست می کردم یا آدرس رو درست می کردم .... یا .... خلاصه که آقا خوب نمی تونی نذار ....پیغام نذار ...


کلمات کلیدی: