ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۸  

پريشب آخرين قسمت سريال کيف انگليسی رو پخش کرد.مستانه پيرايش که در اثر بي‌رحمی دنيای سياست مجبور شده بود به پاريس سفر کند،در آنجا ازدواج مي‌کند.از طرفی زهره از منصور اديبان طلاق مي‌گيرد و اديبان تنها مي‌ماند.پس از يک سال و اندی که مستانه به ايران باز‌مي‌گردد،اديبان از طريق هوشنگ او را پيدا کرده و به ديدنش مي‌رود.خاطرات قديم را بازگو مي‌کند.اما مستانه مي‌گويد که تمام خاطرات را از ذهنش پاک کرده  است و ديگر نمي‌خواهد چيزی از گذشته بشنود.اديبان که فکر مي‌کند مستانه هنوز مجرد است،به او پيشنهاد ازدواج مي‌دهد و مستانه رد مي‌کند و اديبان مي‌رود.(البته همه اينا رو واقعاْ بايد ديد،چون نگاه‌های ردوبدل شده را نمي‌توان در قالب کلمات گنجاند.)مستانه در حالی که با نگاهش اديبان را که در حال دور شدن است بدرقه مي‌کند،قدم زنان وارد زمين تنيس مي‌شود و در حالی که مجبور است تمام عشق و احساس خود نسبت به اديبان را پنهان کند تا مبادا غرورش جريحه‌دار شود،آرام آرام اشک از گونه‌هايش سرازير مي‌شود و در همين حال است که بازی زيبای ليلا با موسيقی تأثيرگذار فرهاد (گشته خزان) دست به دست هم داده،اشک‌های مرا غلتان و دلم را لرزان مي‌کنند.


گشته خزان نوبهار من ، بهار من                                               رفت و نيامد نگار من ، نگار من


سپری شد شب جدايی،به اميدی که تو بيايی            آخر ای اميد قلبم! با من از چه بي‌وفايی


يا حق                                                    غزال


 


کلمات کلیدی:
 
رسيدن به خير
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٥  

تعطيلات هفته‌ی پيش رفتيم اهواز.عروسی دخترخاله.حالا ديگه دختر خاله‌ی مجرد ندارم.از همه چيز که بگذريم،عجب هوايی بود اهواز.آخرش بود.فکر کن چله‌ی زمستون آدم بره تو حياط بساط جوجه کبابو راه بندازه و بشينه تو هوای آزاد ناهار بخوره و بعد هم بساط چای و قليون.اين يعنی چی؟...يعنی زندگی...يعنی حاليشو بردن...يعنی رهايی.ولی اين بار اصلاْ جداشدن و برگشتن به تهران برام سخت نبود.آخه دفعه‌های قبل يه دلخوشي‌هايی اونجا داشتم که الآن ديگه ندارم.اين‌طوری بهتره که آدم دلش پيش خودش باشه...نه کس ديگه.امروز هم که همش الافی بود.ماشالله با اين استادای دودر ما دانشگاه اومدن وقت تلف کردنه.اين کلاس ايتاليايی هم که جور نشد.قرار شد يا اسپانيايی يا فرانسوی ياد بگيرم.هنوز تصميم نگرفتم.اين روزا زندگی خيلی ماشينی شده.هيچ کس به آدم اجازه نميده احساسشو در کاراش دخالت بده.از اين جور زندگی حالم به هم ميخوره.احساس معذب بودن ميکنم.ميخوان سادگيمو ازم بگيرن.ولی کور خوندن.هر چی رو از دست بدم،سادگيمو نميدم.مال خودمه.دوسش دارم.

****************

راستی امروز ولنتاين بود...ما هم که مثل هر سال به خودمون کادو ميديم...

يا حق                                                            غزال


کلمات کلیدی:
 
عيب نکن،عيب‌دار ميشی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۸  
يه زمانی بود که من هميشه به اين خواننده های زن ايراد مي‌گرفتم که دارن برای مردها(اين موجوات خشن) آهنگ مي‌خونند و براشون مي‌ميرن.مي‌گفتم زن حتی اگه هم واقعاْ چنين احساسی نسبت به يه مرد داشته باشه که خيلی بعيده،نبايد اونو بروز بده.کسر شأنه.امّا مث که اونا فقط حرف بود و حرف تا عمل زمين تا آسمون فرق داره.حالا که نوبت خودم رسيده عين چی دارم اين آهنگای خواننده‌های زن رو گوش ميدم و بلغور مي‌کنم.هايده و گوگوش که ديگه خدان.غريب آشنای گوگوش چه حالی ميده...يا مثلاْ نگو نگو نميام هايده يا وقتی ميای صدای پات...تازه علاوه بر اينها قميشی که در همه احوال آدم به آدم حال ميده،اينجا چه حالی ميگيره.
ميرم از شهر تو با يه کوله بار از خاطره،دل من مونده پيشت گرچه باهام مسافره
....توی هر گوشه‌ی اين شهر،دارم از عشق تو يادی،ميسوزونه منو يادت دلی که به من ندادی
لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برويم تا گل،که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل...
جاده های بی سوارو،سال گنگ بی بهارو،تو نديدی،به پشيزی نگرفتی دل مارو
همه‌قصه‌هام‌تو‌هستی،لحظه‌لحظه‌هام‌تو‌هستی،تو‌خيالم‌توی‌خوابم،پابه‌پام‌بازم‌تو‌هستي‌
باور ما نمي‌شود،در سر ما نمي‌رود،از گذر سينه‌ی ما يار دگر گذر کند
ديگه چيزی نميگم ، آخه اون چيزی که تو دلمه توی واژه‌ها جا نميشه
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم،عطر گل با نفسم بود وقتی از تو مي‌سرودم

يا حق غزال


کلمات کلیدی:
 
شب
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤  

شب وقت غريبی  ست.دل در سينه بي تاب مي شود.بي تابِ بودن در كنار محبوب.محبوبي كه گاه زميني و گاه آسماني ست و سرّ آن هيچ كس نداند كه چه تفاوتي ست ميان روز و شب. كه چرا احساسات ، غالباً شب را براي غليان بر مي گزينند.كه چطور افكار با سرعت سر سام آوري از مغزت مي گذرند و تو اختياري بر آنها نداري.

پياده روي را خيلي دوست دارم.علي الخصوص در كنار او ، او ، او ، من ِ او....

امّا هميشه آرزو داشته ام كه يك شب تا صبح در هواي سرد زمستان ، تهران را با هم پياده گز كنيم.شب ، شب ، شب ، شب ِ من ، شب ِاو...

افسوس كه شبهاي من و او از هم جداست. غم ، غم ، غم ، غم ِ من ، غم ِ او ؟!!

و كاش ما هم مثل زندگي ساده بوديم. كاش از شيشه بوديم و درون دلهاي يكديگر را مي ديديم ، آنگاه ديگر سنگ هاي سياه كدورت قلبهاي شيشه اي را نمي شكستند.

و اي كاش زيبايي را ارج مي نهاديم و به شلاق تمسخر و طعنه حد نمي زديم.

كاش زبان نداشتيم كه الكن است در بيان حقيقت دل.

و چه زيباست پيوند دو روح و شرح حديث دل در يك نگاه.

 


کلمات کلیدی:
 
آخيش .....
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢  
يه ۱-۲ هفته ای بود که اين free-host خراب شده بود و عکس و .... نميو مد .... به برو بچ هم سفارش يه host e رديف کرديم ولی کسی تره ای واس درخواست ما خرد نکرد !!!!!
خود ه sharemation درست شد و ما رو از اين بلا تکليفی در آورد !!!!!
مرام دوستان هم بر ما ثابت شد ؟!!!؟؟ ديگه همه به فکر ما هستن و .....
ديگه چيزی برای گفتن ندارم ..... همين !!!!!!!!!!!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱  

”به نام او که هميشه هست“

پنج شنبه و جمعه همش کتاب خوندم.اول يه کم از حجاب هستی محی الدين ابن عربی رو خوندم.بعد که مخم سوت کشيد ، بی خيالش شدم و خوابيدم(پنج شنبه شب).جمعه از ساعت ۸ صبح شروع کردم به کتاب خوندن ... سيذارتا (هرمان هسه) اونو تا عصر تموم کردم.بعد يه کم ايتاليايی خوندم و بعد دوباره رفتم سراغ حجاب هستی و بخش احديت و قربت رو تموم کردم و حجاب ها رو تا حجاب چهارم خوندم..انصافاْ برای امتحانا هم اين قدر سرم تو کتاب نبود.شب که خواستم بخوابم حوصله نداشتم تو رختخواب به مغزم فشار بيارم.کتاب خاطرات حوا رو که پارسال از نمايشگاه کتاب خريده بودم خوندم.اين کتاب مربوط ميشه به بخش Eve's Diary از کتاب Adam & Eve's Diary که نوشته‌ی مارک تواين ِ.بد نيست...برا خواب خوبه.امروز هم اومدم از فروشگاه کتاب مرجع کتابی به نام "تعاليم صوفيانه‌ی حلّاج" خريدم.يعنی راستش مي‌خواستم نهج‌البلاغه بخرم که ديدم بهتره از کتابخونه معارف دانشگاه بگيرم ، بعد اگه لازم بود بخرم.ولی کلی حال کردم...عجب کتابايی داشت لامذهب.تو بخش عرفانش يعنی ۸۰٪ کتابای مورد علاقمو داشت(در اين حوزه).اما کو پول...بيخيال بابا! پس کتابخونه رو برا چی گذاشتن؟!!

يا حق                                                   غزال        

 


کلمات کلیدی:
 
من آبجيم رو می خوام .............................................
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٩  

به نام گرمی بخش عشق


 خواهرم داره عروسی می کنه


شايد بگين خوب پس چرا گريه می کنی نه؟؟؟؟!!!!!!!!


آخه من اون خيلييييييييييييييييييييی دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممم


نزديک ترين کس تو زندگی ام فقط اون بوده و بس


اگه اون بره من با کييييييييييييييييييی حرف بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


من آبجيم رو مييييييييييييييييييی خواهممممممممممممممممممممممممممممممم


بی تو همه چيز تلخ ه بايد که تو هم باشييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی


من ديگه تو اين اتاق دل گير و خالی با کی شو خی کنم .
سر به سر کی بزارم ؟؟؟ اعصاب کی رو خورد کنم؟ حرف های کی رو گوش بدم ؟ وایییییییییییییییییییییییییییییییی که نگوووووووووووووووووووووووووو ...


کسی ديگه زبون من و نمی فهمه


يکی به دادم برسسسسسسسسسسسسسسسسسههههههههههههههههههههههههههه


ولی ....


ولی ... خوب .... انشا الله هر جا که می خواد بره و هر جا که می خواد باشه ..... سلامت باشه


بدون ه که ما هميشه به يادشيم و ۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴کرشيم .در بست.


البته فعلا در خدمت ما هست !!!!!!!!!  فعلا يه ۵-۶ ماه ديگه بايد تحمل اش کنيم .  



 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٦  

به نام استاد هستی

اين يه ميل بود که از بعضی جمله هاش خيلی خوشم اومد ... بازم مثل هميشه می گم شايد قبلا خونده باشين ولی خوب ما وظيفه مون رو انجام بايد بديم !!!  از ۴-۵ جمله اولش اصلا خوشم نيومد . چون يکسری حرف های تکرارری با همان زبان تکراری تکرار کرده بود ....ولی بقيه اش شايد نه ...

در گذر از جاده زندگي آموختم :

كه : مي توان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.

كه : مي توان به رفتن ادامه داد خيلي بد از آنكه تصور مي كني ديگر نمي تواني.

كه : مي توان افكار را كنترل كرد و با آنها تو را كنترل مي كنند.

كه : بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي كه از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگي ات.

كه : قهرمان كسي است كاري را كه لازم است انجام شود بي توجه به عواقب آن

انجام دهد.

كه : گاهي حق داري عصباني باشي اما حق نداري ظالم باشي.

كه : مجبور نيستي دوستت را عوض كني اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.

كه : زندگي ات مي تواند در يك لحظه تو سط مردمي كه تو حتي نمي شناسي تغيير كند.

كه : حتي زماني كه تصور مي كني چيزي براي بخشيدن نداري مي تواني به كسي كه كمك مي طلبد ببخشي.

كه : اگر كسي آنگونه كه تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست كه در

عشق او نقصي هست.

كه : با دوست مي توان در سكوت و بدون انجام هيچ كار مشخص بهترين اوقات

را داشت.

كه : كساني را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي.


کلمات کلیدی: