تموم شد
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳٠  

به نام اوكه هميشه هست

بالاخره اين امتحانا تموم شد.بد هم تموم نشد.از هميشه بهتر بود.الان ۳ ساعت از پايانش ميگذره و من شاد و شنگول توی سايت دانشگاهمون نشستم و همه كاری می كنم. الان توی خونه كتابا دارن انتظارمو ميكشن . ۲ تا كتاب خريدم ( قبل از امتحانا) كه هنوز لاشونو وا نكردم.خودمونيم...عجب طاقتی آوردم.هيچ وقت نمی تونستنم اين كارو بكنم.هي...اما علی هنوز امتحان داره.از فردا هم كه هر روز مهمونی دعوتيم.بالاخره هر چی باشه عمه ام بعد از عمري(۱۰ سال) اومده ايران.بار  قبلی كه اومده بود من پنجم دبستان بودم. ولی عمه ام اصلاً تغيير نكرده ماشالله.

يا حق                                                                غزال


کلمات کلیدی:
 
اگه گفتی چرا ...!!!!
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸  

به نام او که خوبی از اوست

می گن هميشه مرد ها انتخاب کننده اند و زن ها انتخاب شونده !!!!!!

ولی تو اين حق انتخاب رو از من گرفتی ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠  

به نام اوکه هميشه هست

من هم مثل علی شديد درگير امتحانام.ولی امروز اينترنت دانشگاه لا مذهب اين قدر سرعتش خوب بود که دلم نيومد يه متن نذارم.همين طور که کارای ديگه انجام ميشه من هم اينو نوشتم که فکر نکنين مرده ام.

يا حق                                                        غزال


کلمات کلیدی:
 
باز پايان ترم شد و .....
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۸  

به نام او که هيچ درسی بی ياری او پاس نخواهد شد!!!!!!

باز پايان ترم شد و تعداد متن ها کم می شه مثل هر ترم و باز يه ترم اللافی و حالا تو سر خود زدن !!!!!!! کار هميشگی و هر ترم !!!!!! باز هم التماس دعا داريم !!!!!!!!!

آخه جون من درس ها رو داشته باش اگه جای من بودی حذف ترم که چه عرض کنم انصراف می دادی!!!!!!!

اقتصاد ۲۸۳ صفحه کتاب ه الان صفحه ۲۰ ام !!!!!!!!! هيدروليک ميان تر ام .... راه که اصلا نمی دونم تا کجا درس داده!!!! بتن که نگو  و نپرس . تاسيسات که شب اش قرار شده بچه های غرب تهران بريم خونه يکی از بچه ها بفهميم چه خاکی سر جزوه اش و جدول هاش بريزيم !!!!!!!! خدا  را باز شکر می کنم که تحليل حداقل ۲-۳ کوييز داديم حدودای بحث اش رو  ميدونيم  !!!!!!!! ديگه اين شما و اين خداتون و اون دست های پر از برکت تون!!!!!!!!!!!!!!!!!! التماس دعا داريم بد فورم!!!!!!!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٧  

به نام او که هميشه هست

سحر گاه ِ و گرمای نفسم سرمای شيشه رو به بخار تبديل می کنه.

بزرگراه تو اين ساعت های شب چقدر تنهاس.هنوز آثار بارون ديشب روی زمينه.يه نفر از تو خونه های اون ور بزرگراه زده زير آواز.پنجره رو باز می کنم که صداشو بشنوم.سرما سيلی محکمی به صورتم زد.اون مرده داشت روی پشت بوم خونشون يه آواز درباره ی خدا می خوند.مث که جو سحر گرفته بودش.

کم کم ماشينا شروع به کار کردن.هر ده ثانيه يکی رد ميشه و برای پنج ثانيه صدای مرد قطع ميشه و بعد از اين که ماشين دور شد ، صداش دوباره به گوش می رسه.خروس ها هم کم کم شروع به خوندن کردن.آخ که چقدر هوس کردم الآن توی طبيعت باشم.يه جای بکر که هنوز آدما خرابش نکرده باشن.هوا بس ناجوانمردانه سرد است.پنجره رو می بندم و روی بخارش شکل می کشم.شکل همون پاهايی که علی بهم ياد داد.۱..۲..۳...۱۰تا.رسيدم به آخر پنجره.ديگخ بالاتر از اين شيشه نبود.هه هه.اين آدمه تونسته فراتر از حدود توانايی انسان بره.يعنی گرانش زمين رو نقض کرده.چه خوب ميشد اگه ما هم می تونستيم همين صوری راه بيفتيم به سمت آسمون.ان قدر از زمين دور بشيم که ديگه خرابکاريای آدما رو که خودشون هم مثل ...توش موندن،نبينيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دم بی او = عدم

يا حق                                                           غزال


کلمات کلیدی:
 
تقديم به تمام ايرانيان خونگرم...
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٦  

به نام او که بی هيچ منتی ياری رسان است

آن لحظه كه از نياز انسان دارد نه كم از هواي حيوان

يك دانه ي گندم طلايي از تشت طلا گران بها تر

در حادثه هاي ناگهاني سالم ز مريض مبتلا تر

آسوده مباش كه بي نيازي يك آن دگر پر از نيازي

آنجا كه تو فرعون زماني در تير رس باد خزاني ( مسعود فردمنش )

و

بني آدم اعضاي يك ديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي

و بار دگر خود را فراموش كردم و دستان سياه خود را بر آسمان بلند مي كنم

و فرياد مي كشم تا دلم آرام گيرد روح ام شاد شود .

كه باز عضوي از اين گوهر بني آدم دل ما را به درد آورد و من چشمان پر از اشك

آن مادر غم خورده و بهت زده را با آستين مهرباني و عشق خود پاك مي كنم و

سر آن كودك يتيم را در دامان گرم افكار خود مي گيرم

و از لباس شادي هايم عروسكي نه آنقدر زيبا ولي دوست داشتني با دستان برادرانه

خود مي سازم و به آن دخترك تنها و بي كس در كنار نخل هاي ماتم زده و

عزادارش كه خود را با اشك هاي غريبانه شان سبز نگه داشته اند

با هزاران بوسه ي گرم و چشماني بسته تقديم مي كنم.

و باز هزاران بار شكر گفتن را با خود زمزمه مي كنم .

و گاه اين حس مرا به فكر فرو مي برد كه انسان (فراموشكار ) گاه خود را گم مي كند

او را گم مي كند و ترا شكر گذارم كه باز مرا به ياد من انداختي و باز به خود باز گشتم

و باز به يادت افتادم و مرا از خواب زمستاني خودخواهي و غرور ام بيدار كردي.

و اين بار نماز رحمت مي خوانم رو به دريا بر سجاده ياري و كمك . بي ريا و ساده

بي آنكه آبي بر تن زنم و خاكي بر صورت .

و خواهم دانست كه او دستان پاك و معصومانه ما را پر خواهد كرد از صبر و اميد

و ما را به فكر وا خواهد داشت.

و اي دوست ‚

وجود خود را سرشار از ترانه هاي سياه شب هاي سرد ولي روشن شهر تو مي دانم

و بر زخم هاي بي مرحم ات دستمال پاك عطوفت مي بندم با آنكه مي دانم از

طبابت هيچ ندانم.

و باران نگاه بغ کرده ات خواب را از شيشه های پنجره اتاق ام گرفته

و تو را در آغوش مي گيرم از اين ور شهر

و تو را گرم خواهم كرد و نه بسان خورشيد

و به اميد روشنايي هاي فردا.

                                                            زلزله تکان دهنده دل ها .... بم ... دی ۱۳۸۲


کلمات کلیدی: