تركوندم...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٩  

به نام او كه هميشه هست


سلام...يه کار می گم جون ه من زير سيبيلی رد نکنين باشه...
برين قسمت آگهی ها...تو همين صفحه هست..بالای لينک عمومی بالای عکس حافظ
...خوب... روی adver1 و adver2. كليك كنيد و ببينيد و نظر بدين...
حتمآ نظر بدين...فقط يه چيزی بگم... بار اول سرعت اش كمه..
بعد از اولين بار سرعت اش خوب ميشه...
اصلا 1 كار ميكنم لينك اون دو تا رو براي راحتي همين جا مي دم...
adver1
adver2



کلمات کلیدی:
 
هبوط در كوير...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٦  

به نام او که هميشه هست


و
در درد ها دوست را خبر نكردن خود يك عشـــــق ورزيدن است.

و
تو قـلـب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي!!
كسي را برايم بيا فرين تا در او بيارمم
دردم درد “ بي كسي ” بود.

و
همه مي پندارند كه هر كسي آنچنان فهميده مي شود كه هست, اما نه,
آنچنان كه فهميده مي شود, هست. يعني…

و
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و
چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از
كوير است.
هبوط در كوير
دكتر شهيد علي شريعتي




کلمات کلیدی:
 
و اکنون پسر راضی از اين اجبار...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۳  

به نام او که هميشه هست


اول ۱ مطلبی رو عرض کنم ...که نگران غزال نباشيد....اگه ميبينين يه چند روزي ه كه متن
نمي ذاره به اين خاطر ه كه كامپيوتر اش يه چند روزي ه خرابه...
كامپوترش در دست تعمير است...كارگران مشغول كار اند...
پسرك مي گفت غلط كردم , دفعه آخرم بود ,ببخشيد , پدر گفت ساكت ساكت شو
پسرك گريه مي كرد زجه ميزد اشك هاي كودكانه اش سيل وار از چشم و صورت كوچك اش ريزان بود
دست هاي پدر بالا رفت پسرك چشمان خود را بست ..مي ترسيد مثل بيد تو چله زمستون مي لرزيد
در ذهن اش دست پدر را تصور مي كرد كه مي خواهد بر گونه هاي خيس اش بنشيند
با چشماني بسته و به هم فشرده مي گريست پدر, تبر ادب,دست خود را هي بالا و بالا تر مي برد دلش نمي آمد بزند
ولي مجبور بود …مجبور. پدر چشمان مهربان خود را بست تا هرگز آن صحنه را كه اصلا به اراده خويش نبود
را در طول عمر خود نبيند…دلش نمي آمد . پسرك دست خود را به صورت اش نزديك كرد صورت اش را بر مي گرداند
پدر زير چشمي اشك هاي پسر رابراي آخرين بار مي ديد.. مي دانست كه اگر بزند ديگر جايي براي اشك ها روي
صورت اش نمي ماند و…
پدر فرياد زد..دست ات رو بنداز..
پسرك مي گفت غلط كردم …ببخشيد…نفهميدم دفعه آخرم بود غلط كردم تو رو به خدا نزن..
ولي پدر ناچار بود به زدن…پدر مجبور بــــــــــــود …
پدر چشمان خود را بست و محكم دست هاي بالا برده ي خود را بر صورت لطيف پسرك نشاند
دست هاي محبت خود را بر دل نازك پسرك نواخت بي آنكه پسر چيزي از محبت پدر حس كند
پدر چشمان خود را بست و محكم دست هاي بالا برده ي خود را بر صورت لطيف پسرك نشاند…تا تصورات پسر به حقيقت نشيند پسرك درد واقعي كتك را كه تا لحظاتي پيش هزاران بار در ذهن خود مرور كرده بود, حالا مي چشيد.
پدر بلا فاصله پسرك را در آغوش گرفت پسرك پدر را در خود مي فشرد از ترس مي فشرد…پدر را با تمام وجود در
آغوش گرفته بود….مي گريست . اين گريه گريه شادي بود گريه لطف گريه تشكر…پدر پسرك را بوسه اي زد
دستي بر سرش كشيد همان دستي كه تا لحظه اي پيش در ذهن پسرك همچون غول آدم خواري ,همچون پتكي ذهن
پسرك را مي خراشيد , اين بار اين دست دست مهر بود دست نوازش دست مادرانه دست خواهرانه
انگار خداوند بر سر پسرك دست مي كشيد
پدر مجبور بود بزند و پسر غافل از اين اجبار…




کلمات کلیدی:
 
دردودلي با ...
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠  

به نام او که هميشه هست


سلام ...در مورد متن ۱۷ آذر بايد عرض کنم که قول داده بيدم اگه به ۱۵ پيغام برسه جايزه و برنده
رو اعلام کنم که در حال حاضر نرسيده ... Anyway
يه روز تو اطاقم دراز كشيده بيدم و داشتم اين آهنگ داوود بهبودي و گوش مي دادم...
همون موقع هم داشتم به آسمون نگاه مي كردم... بعد به ذهنم خطور كرد كه بابا چشم ها را
شستشويي لازم است جور ديگر بايد ديد... چي ميشه از اين آهنگ برداشته آسموني داشت
بعد كه يه كم فكر كردم ديدم ... خيلي قشنگ ميشه اگه اين آهنگ به صورت دردودل يه بنده
با خداش باشه نه؟؟؟



مخصوصآ 3 مصراع آخرش...تركونده نه؟؟؟؟و مخصوصآ مصرع آخر( واي...)
اين هم از خود آهنگ...


توجه: اگه مي خواين آهنگ اش رو گوش كنيد اول آهنك خود وبلاگ رو stop كنيد بعد...

کلمات کلیدی:
 
چشم ها را شستشويی لازم است ...جور ديگر بايد ديد....
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧  

به نام او که هميشه هست


سلام ...خــــــــــــــــــــــوب فکر کنم بعد يه ماه رمضون پر از فراز و نشيب اينجور کثافت کاری ها بچسبه نه؟؟!!!!!!!!!!!




اصلآ ببينم کی گفته که اين عکس کثافت کاری ه؟؟ هان
اها ...اصلآ ۱ مسابقه ميذارم...و اونم اينه که هرکی مثبت ترين برداشت رو از اين عکس داشته
باشه بهش يه جايزه فوق العاده نفيس می دم...جايزه هم توی ۱۵ امين پيغام ميگم چيه...
منتظر اعلام نتيجه باشيد...

کلمات کلیدی:
 
عيد فطر
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٥  

به نام او که هميشه هست


اي دل چه انديشيده ا ي در عذر آن تقصيرها زانسوي او چندان وفا زينسوي تو چندين جفا
اين ماه عزيز هم گذشت و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم.آخه مگه ما چقدر عمر مي كنيم كه به اين راحتي اين فرصت هاي طلايي بازگشت رو از دست مي ديم؟
توروخدا بياين آدم باشيم.والا خجالت داره.آخه خدا چقدر راه جلوي پاي آدم بذاره و آدم هي بيراه بره؟
زانسوي او چندان كرم زينسو خلاف بيش و كم زانسوي او چندان نعم زينسوي تو چندين خطا
تا كي مي خواي هر روز يه رنگ بشي ، هرهفته تو فكر يه چيز باشي ، هر ماه يه راهو بري؟
گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي
از شباي قدر امسال چي نصيبت شد؟اصلاً اونقدر لياقت داشتي كه چيزي نصيبت بشه
يا اين كه يه چيزي هم ازت كم شد؟...اي بابا...همة اين حرفا رو زدم كه بگم اگه امسال تو ماه رمضون چيزي از خدا گرفتي ، پس عيد فطر مباركت باشه كه به فطرتت نزديك شدي!
دستت رو سر ما ... ما رو هم دعا كن.


يا حق

غزال


کلمات کلیدی:
 
شرمنده ايم...
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٥  

به نام او که هميشه هست


بازم خدا ما رو شرمنده فرمودند..البته ما شرمنده خدايي خدا هستيم آ.. از همون ازل..اصلآ ما رو شرمنده خودش به دنيا آورد…
عرض شود كه…
ساعت 6:10 بود كه بابا من و واسه نماز صبح بيدار كرد و نمازمون رو خونديم و مثل هميشه
من رفت پا كامپيوتر و بابا رفت تو رخت خواب…در مورد نماز عيد فطر هم چيزي به من نگفت
آخه سالاي قبل مثلآ قبل از اينكه بره بخوابه از من مي پرسيد كه نماز ميام يا نه؟؟
يا مثلآ مي گفت من رو ساعت 7 بيدار كن بريم نماز …ولي امسال بدون هيچ حرفي صاف رفت خوابيد
من هم نماز عيد فطر رو خيلي خيلي دوست دارم …كارم با كامپيوتر تموم شد رفتم كه درس بخونم ولي نمي شد
فكرم خيلي مشغول بود حواسم جمع نمي شد همش به فكر نماز عيد بودم…
همش شعار هاي مردم تو ذهن ام مي گذشت همش دعاي وسط نماز از جلو چشام رد
مي شد
خلاصه من هم فكر مي كردم بابام به خاطر سرما نمي خواست بره نماز ولي من مي خواستم برم ولي تنهايي اصلا حس اش نبود تنبلي ام مي يومد…شيطون هي تو گوش ام مي خوند…
هـــــــــي مي گفت اي بابا اين نماز كه واجب نيست هوا هم كه سرده خونه به اين گرمي رو مي خواي ول كني كجا بري تو اين سرما…بري نماز مستحبي بخوني…اونم با اون دعا دست طولاني اش؟؟؟؟
بد جور دل شوره گرفته بودم هي مي خواستم پاشم تنهايي برم هي اين شيطون دست اش رو مي ذاشت رو شونه هام و نمي ذاشت پا شم… خلاصه غرق در اين ها بودم كه يه دفعه بابا در اتاق رو باز كرد و بهم گفت :
پســــــــــــــــر چرا بيدارم نكردي بريم نماز اي بابا ساعت چنده؟؟ واي اصلآ باورم نمي شد...
مي خواستم گريه كنم از خوشحالي.
گفتم 7:30 بابا گفت واي دير شد ..آخه سالاي قبل ساعت 7:30 نماز رو شروع مي كردن(قابل توجه: ما نماز عيد رو هر سال ميريم مسجد نظام مآفي (مصلي نميريم)) بعدش سريع وضو گرفتيم و حاضر شديم كه بريم و رفتيم…واي خـــــــــــدا داري چكار مي كني با ما؟؟؟ نماز هنوز شروع نشده بود…(خدايا شكرت!!!) اين هم از عيدي خدا ...بهترين عيدي رو تو به من دادي...
اقا عجب نمازي شد...
اخه اين يه بار 2 بار كه نيست.
تو همين ماه رمضوني خدا چند بار ديگه هم مارو شرمنده كرده…
مثلآ 3 شب پيش من بعد از افطار رفتم درس بخونم ….ولي خيلي خسته بيدم(بَرَره اي!!!) يه كم درس خوندم بعد خواستم يه چرتي بزنم و پاشم درس بخونم…آقا ما هم از اون هايي هستيم كه اگه بخوابم ديگه هيچ چيز نمي تونه من و بيدار كنه( جز يه نفر …الان مي فهمي كيه…) آخه تو اتاق ام خوابيده بيدم…يعني جايي كه هيچ سر و صدايي نيست كه من به خاطر اون سر و صدا بيدار شم…
تا اينكه يه دفعه ساعت 11شب از خواب پا شدم…دور و برم و نگاه كردم يه دفعه يادم افتاد كه
اي دل غافل نماز م رو نخوندم…
خـــــــــــــــــــدا تو از دست ما چه ها كه نمي كشي…بابا چقدر صبر داري آخه چقدر چقدر...شرمنده ام.
بي خيال ...
ولي خودمونيم آ يه 180 درجه اگه برگرديم و عقب مون رو نگاه كنيم ميبينيم اين ماه رومضوني هم مثه يه چشم به هم زدن بود مثه يه خواب نيم روزي… كه يه دفعه از خواب پا ميشي و مي بيني كه… كلي از كارات مونده و هيچ كاري نكردي…امان از اين دل غافل…
شايد ..شايد كه نه حتمآ خدا الان داره ما رو شرمنده مي كنه و ميگه:
پسرم عيدت مبارك باشه…گواري وجودت باشد اين عيد و اين ماه…

و در آخر مبارك باشد اين عيد بر همگان.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٤  

به نام او که هميشه هست



إنّ في خلق‏‎ِِ السّمواتِ و الارضِ و اختلافِ الّليلِ و النّهارلآياتٍ لأوليِ الألباب
الّذينَ يذكرونَ الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم و يتفكّرونَ في خلقِ السموات و الارض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سُبحانَكَ فقنا عَذابَ النّار
رَبّنا انّكَ مَن تُد‏‎ْخِلِ النّار فقد اَخْزَيته و ما لِلظّالِمينَ مِنْ أنْصار
رّبنا إنّنا سَمِعنا مُنادياً يُنادي للايمان أنْ آمِنوا بِربِّكم فآمنّا ربّنا فاغفِرلنا ذنوبنا و كَفِّرعَنّا سَيِّئاتِنا وَ توَفَّنا مَعَ الأبْرار
ربّنا و آتنا ما وعدتنا علي رُسُلِك وَ لا تُخْزنا يومَ القيامَة إنّكَ لا تُخْلِفُ الْميعاد


يا حق

غزال


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۳  

به نام او که هميشه هست


ما همچنان مست از می الست
مات از رخ او که هميشه هست

غزال


کلمات کلیدی:
 
بيداري دل چنين مخوابان...
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٢  

به نام او که هميشه هست


اين ماشين كنترلي ها هستن…خوب..بگو خوب…كه پسر بچه ها با اونا بازي مي كنن خوب…بگو خوب
انسان مثه اين ماشين ه و خــــــــــــــــــدا مثه اون پسره(نعوذ بالله).
ديدي بعضي مو قع ها اين ماشين اسباب بازي ه درست كار نمي كنه!!!اعصاب پسر بچه خرد مي شه!!!
هي بچه بالا و پايين مي پره هي با اعصاب خرداش اين دكمه هاي بيگناه كنترل رو با تمام وجودش فشار مي ده… هي ميگه برو اون ور نه نه نه بيا اين ور از اون ور نرو مي خوري به
ديوار از اون ور بري لاي فرش گير مي كني…ولي ماشين كار خودش رو مي كنه …
بچه گريه مي افته اه از دست اين اسباب بازي ها …كاشكي بهتر مي ساختن شون!!! اه…
شايد باتري اش ضعيف شده …چه مي دونم …يا سيم اش اتصالي كرده و يا قطع شده و ماشين ديگه ارتباطي به كنترل نداره ديگه به كنترل وصل نيست ديگه به هسته اصلي وصل
نيست … هيج پل ارتباطي بين كنترل و ماشين وجود نداره…
هيچ پيامي از كنترل به ماشين فرستاده نمي شه يا اينكه فرستاده مي شه و ماشين
دريافت نمي كنه…
پسر خيلي سعي مي كنه كه ماشين رو هدايت كنه ولي فايده نداره آخر كنترل را انقدر به راست يا چپ ميكشه تا ماشين با كمك سيم كنترل اش به راست يا چپ بره…به زور …
به زور…!!!!
بعضي موقع ها كه ماشين ديگه كار نمي كنه و پسر مي خواد ماشين عقب بياد …سيم كنترل رو عقب مي كشه تا ماشين عقب بياد اينجاست كه سيم ميشه طناب!!!!
ديدي بعضي مو قع ها اين ماشين حرف كنترل رو گوش نمي كنه و همين طور به راه خودش ادامه ميده
هي بچه گريه مي كنه هي گريه ميكنه و با تمام وجود از ماشين مي خواد كه از اين ور نره از اون ور بره از اين ور بري مي خوري به ديوار …نه نرو نه..نه…نروووووووو…و
بلاخره ماشين به ديوار مي خورد.
اين بار گران تو مفت مفروش..بيداري دل چنين مخوابان سخت آمده است مبخش آسان…
در ميكده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني…





کلمات کلیدی:
 
ترسم از اين رو تن ات غبار آه ام بمونه...
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٠  

به نام او که هميشه هست



مي ترسم…
مي ترسم دوست داشتن ام از جنس اون دوست داشتني هايي باشه كه با گذشت عمر
كم رنگ ميشن
شايد دوست داشتنم يه جور تازگي باشه كه خدا نكنه شايد يه تجربه جديد تو زندگي ام باشه
كه خدا نكنه نمي دونم
نمي دونم چه كار كنم از آينده بي خبرم
از آينده مي ترسم
مي ترسم…
مي ترسم اين دوستي از اون دوستي هايي نباشه كه كه با گذر زمان و
با سفيدي موهاي كم رنگ شه
شايد پر رنگ و پر رنگ تر شه و مجبور شم…مجبور شم با اين دوستي خداحافظي كنم
كه بدرقه اين دوستي بس كار سختي است …
خدا يا كمك ام كن من از پايان مي ترسم و مي ترسيدم ولي آغاز كردم
خدايا كمك كن رنگ ثابتي داشته باشد اين دوستي…
نه پر رنگ بشه كه نشه كم رنگ اش كرد
و نه كم رنگ شه كه بريم جز بي وفايان سرزمين عاشقان
چرا انقدر احساساتي ام من؟
شايد خدا اون رو خيلي دوست داشته و البته دارد
كه گير يه آدم احساستي انداخت اش تاترك اون برا سخت باشه .
چه مي دونم …
مي خوام امانتي “دل” را كه به من داده بودي را به تو برگردانم كه تو بهتر از من مواظب آن هستي
هر كاري مي خواهي كني هر راهي كه مي خواي سر راهم قرار بدي بده ولي مواظب باش دل بلورين ام
يه وقت از دست ات نيفته و بشكنه (كه دل شكستن هنر نيست…).
به اميد تو و به عشق تو مي خوام رنگ ثابتي به اين دوستي دهم .


کلمات کلیدی:
 
دلم برای کسی تنگ است
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩  

به نام او که هميشه هست


دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
ـ به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
ـ به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
ـ نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين‏‎ِ شمال
و در جنوب ترينِ جنوب
ـ در همه حال
هميشه در همه جا
ـ آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
ـ پيوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي............
ـ دگر كافيست.


غزال


کلمات کلیدی:
 
آرامش
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۸  

به نام او که هميشه هست


ديروز رفتيم پيش خانوم ناصري . همون كسي كه منو از خواب بيدار كرد.همون كه منو زنده كرد.
توي دانشگاه الزهرا كلاس داشت.دانشكدة الهيات.الآن دانشجوي دورة دكتراي عرفان و
اديان توي اون دانشكده س.تازه شاگرد ممتاز هم بود.اسمش رو روي برد زده بودند.كلي ذوق كرديم.كلي از مشكلاتمون رو حل كرد.يعني مشكل كه نه..درگيري ذهني.
خيلي آروم شدم.خييييييلي آروم و شاد.از اين كه دارم راه درستي رو مي رم.
از اين كه ديگه به جايي رسيدم كه خانوم ناصري هنوز جمله ش رو كامل نكرده...من كاملش مي كنم.تا ساعت 5/2 چهار نفر بوديم.من و نوشين و پريسا و خانوم ناصري.
اما نوشين و پريسا رفتند و من موندم و يه دل دريا حرف نگفته و كي بهتر از خانوم ناصري كه به حرفام گوش بده؟
خلاصه كه خيلي سبك شدم.مغزم كه بر اثر درگيري هاي ذهني و فكري داغ كرده بود...انگار يه پاتيل آب يخ ريختند روش و خنك خنك شد.
خدايا شكرت كه چنين شخصي رو پيش پام قرار دادي.
شكرت كه از همه عناصر طبيعت براي حرف زدن با من استفاده مي كني.


يا حق

غزال


کلمات کلیدی:
 
به عمل کار برآيد...
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۸  

به نام او که هميشه هست


پسر آخه چرا انقدر خالي مي بندي چقدر بلف مي زني چقدر واسه اين و اون فيلم بازي
مي كني؟؟؟
خدا كه خودش از همه جيز خبر داره اون كه همه چيز رو داره مي بينه به اون كه ديگه دروغ
نمي توني بگي؟؟!!!!!
انقدر نگو من عاشق خدام انقدر نگو من چاكرش ام من نوكر خدام
هر چي بگه بدون هيچ چرايي انجام ميدم … هر جا هر كاري كه دوست داري انجام ميدي و
به همه مي گي من هر كاري كه خدا بگه انجام ميدم چون خدا گفته… من عاشق خدام و هرچي بگه بدون هيچ چون و چرايي انجام ميدم
و هر جا كه دوست نداشته باشي از او نافرماني مي كني و اون كارت رو از ديگران پنهان
مي كني
تازه به بقه هم ميري دستور مي دي كه خدا را اطاعت كنيد چون خداست و خدا مي گويد
اين را انجام بده اون رو انجام نده و از اين فيلم ها ديگه…
تو اگه واقعآ عاشق خدا بودي انقدر گناه نمي كردي حداقل حرمت اين ماه عزيز رو نگه
مي داشتي بيشتر دعا مي كردي بيشتر نماز مي خوندي بيشتر به پدر مادرت احترام
مي ذاشتي بيشتر به اونا محبت مي كردي
كمتر بلف مي زدي كمتر فيلم بازي مي كردي كمتر غيبت مي كردي كمتر غيبت مي كردي كمتر غيبت مي كردي كمتر غيبت مي كردي… كمتر مردم را اذيت مي كردي…
بيشتر قرآن مي خوندي مردم را بيشتر ياري ميرسوندي
بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…
بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…بيشتر…كمتر…
بيشتر…بيشتر…بيشتر…بيشتر…بيشتر…بيشتر…بيشتر…
كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…كمتر…
خدايا اگه همه زندگي ام فيلم بوده اگه همه حرفام دروغ بوده… حق داري و راست ميگي و
حق ام ه هرگونه عذابي ولي مطمئن ام كه اين حرفام راسته…(كه:) ..خدايا به خاطر اين ماه عزيز از سر گناه هاي منه بچه بگذر هر چه كردم و نكردم از روي سادگي و نادوني ام بوده
ببخش كه اگه نبخشي هم شرمنده توام و هم شرمنده اين ماه عزيز
كه اگه نبخشي…



کلمات کلیدی:
 
يا عاــــــــــــــــــــــــی ...
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٦  

به نام او که هميشه هست


به هر شيدا رسيدم يا علي گفت ز مجنوني شنيدم يا علي گفت
مگر اين وادي داراامجنون است؟ كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز مي كرد بگوش غنچه كم كم يا علي گفت
چمن در ريزش باران رحمت دعا مي كرد و او هم يا علي گفت
يقين پروردگار آفرينش به مو جودات عالم يا علي گفت
به هر كس در جهان آفرينش حوادث شد مجسم يا علي گفت
دلا بايد هر دم يا علي گفت نه هردم بل دمادم يا علي گفت
ز بطن حوت كي آزاد مي گشت ز بس يونس كه در يم يا علي گفت
به ابراهيم شد آتش گلستان به جاي اسم اعظم يا علي گفت
خدا روح در آدم دميد ز جا برخاست آدم يا علي گفت
عصا در دست موسي اژدها شد كليم آنجا مسلم يا علي گفت
نمي شد زنده جان مرده هرگز يقين عيسي بن مريم يا علي گفت
پيامبر در شب معراج بر خاست به قصد قرب اعظم يا علي گفت
مگر خيبر ز جايش كنده مي شد!! يقين آنجا علي هم يا علي گفت
علي در كعبه بر دوش پيامبر قدم بنهاده او هم يا علي گفت
به فرقش كي اثر ميكرد شمشير شنيدم ابن ملجم يا علي گفت
علي حلال كل مشكلات است دلا بايد به هر دم يا علي گفت

استاد شهريار




کلمات کلیدی:
 
شبهای قدر
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٤  

به نام او كه هميشه هست


شبهاي مقدّسيه.نمي دونم چي بگم!تسليت يا شادباش؟
به بشريت تسليت مي گويم كه ديگر رنگ چنان مردي را به خود نخواهد ديد.
و به خودش شادباش مي گويم شب جشن وصال يار را.
و چه انديشه اي مي توانست چنين زيبا مرگ را تخيل كند كه مولود خانه‌‌ي خدا در حال عبادت
در خانه‌ي خدا در سحرگاه يكي از روزهاي ماه نزول كتاب خدا روح بزرگش آماده‌ي پرواز به سوي
خدا‌ و وصال يار ‏‏‎‎‎‏‎، همان آرزوي ديرينه‌اش شود؟!
نمي‌دونم چه سريه تو اين شباي قدر كه دست و دل آدم به هيچ كاري نمي‌ره.
هي فكر و فكر و فكر.هي جستجو ‏‏‎‎‎‏‎. جستجوي گنج حضور.هي گدايي ‏‏‎‎‎‏‎. گدايي درگاه حق.
آخه مي‌گن اين شبا خدا راحت‌تر از هميشه به بنده‌هاش اجازه‌ي حضور مي‌ده.
ما هم بزرگترين آرزوهامون رو مي‌ذاريم تو اين شبا به خدا بگيم.
اين كه خودمون رو ازمون بگيره.
اين كه يه گوشه‌يي از خم ابروش رو به ما نشون بده.همون خمي كه محراب رو به فرياد مي‌ياره.
اين كه كمك كنه زودتر لايق عشقش بشيم‌ودرد عشق رو كه هم شيرينه و هم تلخ بچشيم.عشقي كه آسمون نتونست سنگيني اونو تحمل كنه‌وخدا بار اونو روي شونه هاي نحيف آدم گذاشت.
اين كه ما رو بسوزونه تا از خامي در بيايم.
اين كه كمك كنه بميريم قبل از اين كه بميريم..............
هي.....اين دل لامذهب هم كه اگه ترمزشو نگيري تا ناكجاآباد تخته‌‌گاز مي‌ره.خوب اين از پندار و
گفتار.مي‌مونه كردار كه همت بلند مي‌خواد و بدون كمك او نمي‌شه.يا علي مددي

يا حق غزال



کلمات کلیدی:
 
مذهب رندان...
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۳  

به نام او که هميشه هست


در ادامه متن ۲۷ آبان فکر کنم اين شعر بد جوری بچسبه نه؟؟؟؟(البته فال بگم بهتره نه؟؟):


سال هل پيروي مذهب رندان كردم تا به فتواي خودحرصبه زندان كردم
من بر سر منزل عنقانه به خود بردم راه قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج روان كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون مي گزم لب كه گوش به نادان كردم

نقش مستوري و مستي نه به دست من و تست
آنچه سلطان ازل گفت بكن آن كردم


دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع گرچه درباني مي خانه فراوان كردم
ابن كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت اجر صبري ست كه در كلبه احزان كردم

صبــح خيــزي و سلامـت طلبي چــــون حافظ
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم


هيچ حافظ نكند در خـم محراب فلك اين تنعم كه من از دولت قرآن كردم
گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب سالها بندگي صاحب ديوان كردم



کلمات کلیدی:
 
باز هم...دل و درد(دردودل)
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱  

به نام او که هميشه هست



من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم ، كشتم
من بهار عشق را ديدم......
ولي باور نكردم.
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبروقرارم رفت
بهارم رفت...
عشقم مرد....
يارم رفت...


غزال


کلمات کلیدی: