دنيا عاقبت به خير می شه اگـــر بيايی...
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۳٠  

بقية الله خيِرٌ لكم ان كـنتم مؤمنينَ

 


گفت پيغمبر رسول انس و جــان گر بماند 1 روز از عمر جهان
حق كند طولاني آن يك روز را تا بيايــد مهـدي صا حـب زمان
--------------------------------------------------------------------------------------------------
مژده اي دل كه مسيحــا نفسـي مي آيـد كـه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فــالــي و فريــاد رسـي مي آيــد
--------------------------------------------------------------------------------------------------
بالاي تخت يوسف كنعان نوشته بود…
هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود…
--------------------------------------------------------------------------------------------------
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگوي
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
--------------------------------------------------------------------------------------------------
خيلي وقت ه كه دلم براي تو تنگ شده
قلب ام از دوري تو بد جوري دل تنگ شده
…. حرف عشق تو رو من با كي بگم ؟
همه حرفا كه آخه گفتني نيست
---------------------------------------------------------------------------------------------------
عمر حضرت از سال 255 هجري تا كنون كه نيمه شعبان 1422 مي باشد, 1167 سال است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
حضرت عسگري فرمود: اي عمه امشب نزد ما بمان , امشب آ ن مو لودي كه نزد خداوند
بزرگوار است متولد مي شود! عرض كردم (حكيمه خاتون دختر امام جواد(ع)) : سرورم, من

در نرجس اثري از بارداري نمي بينم؟ حضـرت فرمود: از نرجس نه از ديگري!
حكيمه خاتون گويد: از جا برجستم , پشت و روي نرجس را بررسي كردم , اثري از بارداري
نديدم , وقتي به حضرت عسگري جريان را عرض كردم , حضرت تبسم كرد و فرمود:
هنگام طلوع فجر , اثر بارداري او ظاهر مي شود , زيرا مَثَـل او همانند مادر موسي است كه
اثر بارداري او تا وقت ولادت ظاهر نگشت زيرا فرعون , شكم زنهاي بار دار را براي يافتن
موسي مي شكافت , اين مولود هم نظير موسي است.
…… تا كه او متولد گشت…
حضرت عسگري زبان در دهان فرزند خود نهاد و دست مبارك بر چشم و گوش و مفاصل او
كشيد و فرمود: سخن بــگو اي پسر , به نوزاد نگاه كردم , ديدم انگشت سبّابه به طرف آسمان

بلند كرده و مي گويد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له
و شهادت مي دهم كه جد من مـحـمـد رسول خداست.و سپس امامان را يك به يك بر شمرد تا
به خويشتن رسيد و از هيبت ســـــــــــاكت شــــــــــــــد.
***********************************************************
2-3 روز ديگه از شمايل جسماني ولي الله الاعظم مي نويسم جالبه حتمآ بخونين…
رنگ بدن مبارك اش گندم گون , جواني است با قامت اندازه , پيشاني كشيده و ابروان پيوسته
….( بقيه اش 2-3 روز ديگه….)


کلمات کلیدی:
 
يا مهدي
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٩  
به نام او كه هميشه هست


لحظة ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام،مستم
باز مي لرزد دلم،دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم


غزال


کلمات کلیدی:
 
تولــــــــــــــــــــد...
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٧  

به نام او که هميشه هست


هر سال من 2 تا روز تولد دارم يكي زمان اش مشخص ه ولي زمان اش مشخص نيست.!!!!!
يكي ديگه هم , زمان اش مشخصه و زمان اش هم مشخصه!!!!!
يكي روز اول فروردين (1/1/62) كه هميشه مشخصه(زمان اش!!!)
هر موقع بهار رسيد هر موقع درختا بيدار شدن و ساعت شماته دار طبيعت به صدا در اومد
هر موقع پرنده ها كوچ كردن رو اراده كردند… بفهمين من توي همچين شرايطي به دنيا
اومدم…
يكي ديگه كه به اون نزديكيم 13 شعبان ه… روز تولدِ من ه!!! كه زمانش مشخص نيست و
هميشه تغيير ميكنه(سال قمري) يه دفعه تو پاييزه يه دفعه تو تابستون ه يه دفعه تو بهاره يه
دفعه تو زمستون ه… يه دفعه …
نمي دونم آيا زنده مي مونم تا اون سالي كه اين 2 تا تولد روي هم بيفتاند؟ و من 1 بار در سال
متولد بشم… من الآن فكر كنم يه 40 سالي داشته باشم… ولي ظاهرم مثه پسر هاي 20 سال
است!!!!
يعني ميشه؟؟خــــــــدا كنه زنده باشم و سر زنده و سر حال و سالم بمونم و 2 تا تولد و با هم
بگيرم.
اگر هم يه روزي اون سال رسيد(كه البته خواهد بود) و صاحب مجلس نبود(جشن تولد) حتمآ جام رو خالي كنين و روز تولدم را تبريك بگين!!!!
به هر حال تـــــــــــــولدم مبــــــــــــــــــــارك.(هر جور تولدم ه…!!!!)


تولدم مبــــــــــــــارك...

کلمات کلیدی:
 
من بودم و من...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٤  

به نام او که هميشه هست


می دونم زياد نوشتم آخه دست ه خودم نبود از بس كه دلم پره همين جور مي ريخت بيرون
ولي بد هم نشد چون زياد ه شما حوسله نمي كنين بخونين و آبروي من هم كمتر ميره
و شرمنده نمي شم!!!!!!
مترسکی بودم د رمزرعه خدا از جان و دل از باغ و مزرعه اش همچون سربازه کهنه کاری حافظت می کردم
درختان هر سال پر ميوه تر ميوه هايش شيرين تر گواراتر مزرعه عريض تر عرض اش
طويل تر طول اش بلند تر بلندا يش مرتفع ترارتفاع اش عظيم تر عظمتش مهربان تر


مهرباني اش عزيز تر عزت اش دل نشين تر دل نشينی اش شاداب تر شادابی اش ظريف تر

ظرافت اش مزيين تر زينت اش به سادگی اش بود به هيجانش...
مترسکی بودم که فرشتگان مقرب اش مرا محافظانی بود آنقدر دوست داشتنی بودم ...
عزيز بودم..

انگار فقط من بودم و من نه حتی من بودم او ... من بودم و من!!!


تا صاعقه مرا آسيبی نباشد شيطانی مرا همبازی نباشد پليدی را کاری نباشد با من تا يک رنگ باشم ...
تا مزرعه اش... باغ دلم آتش نگيرد گناهی نکم حواسم پرت نشود غافل نشوم ظالم نروم
کاذب ندوم فريب نخورم و غرق در او غرق شده هيچ دريايی نشوم
مترسکی بودم در دل خود و شياطين به سان کلاغ های زمينی از من هراسی داشتند ولی؟؟؟؟؟
تا که...
هر نی شمع مزار خويش شد...
و ...
هر نی شمع مزار خويش شد...
چونکه ...
هر نی شمع مزار خويش شد...
آتشی بر پا کرديم گفتند نکن سخت خاموش می شود مواظب نبودم که کجا بر پا داشتم مراقب نبوديم...
کار خود را کرديم و آتش بی وفايی چون آب سرد بيداری دل را خاموش کرد خواباند
معرفت.. يک رنگی...صداقت...وفا...شجاعت...هم دلی...صفا صميميت شرط دوستی بود و است
حال سوختن شرط دوستی ها بشد....!!!!!!!!!!!!
تا که آتش همه بدنم را سوزاند جسمی نداشتم فقط روح باقی ماند..روحی پاک و زيبا ولی حيران و سرگردان...
از اين سو به اون سو نه پوششی نه محافظی نه لباسی نه بدنی نه ظاهری...
کم کم آلودگی ها بر روح ام نشستند و زشتی ها خيمه زدند و ما هم گرد گيری
نمی کرديم گناه غالب گشت غفلت پيروز وفا تيره شد...روح کدر...زمخت و سياه ترين سياهی...
کلاغ ها بر روح ام لانه زدند روح ام بر باد رفت...به دنبال جسمی برای روح ام گشتم بدنی را
لازم بودتا که زيبا ترين جسم را پيدا کرديم جسمی تازه و لطيف و عام فريب ظاهرش زيبا ...


چه فايده که باطن اش و داخل اش روحی کثيف و مرده چادر زده بود آن بدن را به روح خود پوشاندم...!!!!


راضی نيستم ناچاريم ای مردم روح ام را ببينيد ظاهرم زيباست
باطن ام...
روح ام...
و وجدانم ...همه بی وجدان شدند...
نامرد ام کمک ام کنيد ای کاش جسم سياه ی روح ام را جذب خود می کرد...کمکی کنيد



کلمات کلیدی:
 
خاطره
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۳  

به نام او که هميشه هست


ديشب داشتم در ضمن درس خوندن به نوار صدای خانوم ناصری (معلم سوم دبيرستانمون ) گوش می دادم.بحث پيرامون نماز بود...همين طور که داشتم معادلات حل می کردم...حرفهای قشنگش رو رو کاغذ نوشتم.گفتم مقداريش رو تو وبلاگ هم بنويسم که شما هم بی نصيب نمونيد.صحبت سر اين بود که کسی که نماز می خونه بايد با عشق نماز بخونه.و برای عشق بايد در تمام حرفهايی که تو نماز ميزنی صادق باشی...
ای کسی که دنبال تمرکز می گردی...تو خودت بگرد ببين چقدر در بيان عبارات صادقی؟
لذت بردن از نماز دست من و شما نيست.بايد او بخواد.بايد صاف شده باشی تا اون بخواد.
در نماز من وجود نداره...حافظ ميگه:با خودپرست مگوييد اسرار عشق و مستی تا بی خبر بميرد در درد خود پرستی
در نماز من حرف می زنم ولی من حرف نمی زنم.
از خوانندگان محترم معذرت می خوام ...چون دارن در سايت دانشگاه رو می بندن و من فعلا بايد مرخص شم.
با اجازه


غزال


کلمات کلیدی:
 
هبوط...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۳  

به نام او که هميشه هست


و مرا كسي نساخت , خدا ساخت : نه آنچنان كه “كســي مي خواست” كه
من كسي نداشتم,
كســــم خـــــــــــدا بود
, كس بي كسان .
او بود كه مرا ساخت ,
آنچنان كه خودش خواست ,
نه از من پرسيد
و نه از آن “من ديگر” م.
من يك گل بي صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دميد ,
بر روي خاك و زير آفتاب
تنها رهايم كرد.
مرا به خودم وا گذاشت. عاق آسمان! كسي هم مرا دوست نداشت.
به فكرم نبود…
دكتر شهيد علي شريعتي
هبوط در كوير




کلمات کلیدی:
 
تقدس
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٢  

به نام او که هميشه هست


ديروز بعد از دو ماه يكي رو ديدم...دقيقاً دو ماه.دوباره قلبم درد گرفت.پاهام سست شد.باهاش دست دادم.نخواستم ببوسمش،اما اون منو جلو كشيدوبوسيدم.انگار قلبم رو چلوندن.
ازم پرسيد ما رو نمي بيني خوش مي گذره؟دلم لرزيد.بغض اومد تو گلوم.به قول هايده :" بي تو بودن رو براي با تو بودن دوست دارم..."
كمتر از يك دقيقه با هم حرف زديم.هيچي نگفتم.فقط سكوت كردم تا صداي اونو بيشتر بشنوم.
فقط با سر جوابش رو مي دادم.صدام در نمي اومد.سعي مي كردم لبخند بزنم.
جالبه،آدمايي كه برام مقدسند رو نبينم بهتره.چون بعدش تا چند روز بغض تو گلومه.
به قول مهران:بعضي ها هستند كه آدم هر چي ببيندشون بيشتر دلش براشون تنگ مي شه.هر چي حرف بزني باهاشون،باز يه چيزي تو دلته كه نگفتي بهشون...همه حرفا كه آخه گفتني نيست.
دقيقاً مي دونم كه تك تك رفتارهاش چه دليلي داره...برا همينه كه هنوزم برام مقدسه.
اون ته تهاي برخورد سردش يه قلب گرم هست...خيلي گرم


ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه يا روي شيشة چشات غبار آهم بمونه
تو پاك و ساده مثل خواب،حتي با بوسه مي شكني مثل همه آرزوهام تجسم خواب مني

غزال




کلمات کلیدی:
 
هرگز از مرگ نهراسيده ام...
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۱  

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري‎‎‏‚همه از مردن‏ِدر سرزميني ست‚
كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد

جستن‚
يافتن
و به اختيار برگزيدن
و از خويشتنِ خويش بازويي پي افكندن
اگر مرگ را‚از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا‚
حاشا
كه هرگز از مرگ هراسيده باشم
احمد شاملو
***************************************************************
ديروز يه حديث قدسی(احاديثی که خدا توسط جبرئل به پيامبر نازل می کند)
شنيدم معرکه ...آخه ديروز با يکی از رفقا (غزال) يه بحثی داشتيم فکر کنم خيلی به بحث ربط داره
(موضوع بحث :هدف خدا از آفرينش انسان)
و اما حديث:
گنجی مخفی بودم دوست داشتم که شناخته شوم پس موجودات را آفريدم....


نظر بده (please!!!)




کلمات کلیدی:
 
چشم انتظار ... دل بيقرار... دنبال يار بودم...!!!!
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٠  

به نام او که هميشه هست



يه كشا ورز وقتي بذر شو مي كاره منتظر بارون ه منتظر رحمت ه منتظر فصل برداشت ه
يه مادر وقتي بچه اي به دنيا مي ياره و بزرگش مي كند منتظر مو فقيت هاي بعدي اونه
و زمستان به انتظار بهار خواهد نشست…
و شب به انتظار خورشيد و روز به انتظارِ منتظرِ صبح و زيبايي…
و جهان و جهانيان در انتظار ا ويند ومنتظر عدل اش… عطوفت اش… مهر اش… صفايش…
صداقت اش… زهد و تقوايش… منتظرِ محبت اند
كه بس قحطي است اينجا … محبتي نيست ايمان مان كو؟؟؟
معرفتي نداريم…عقلي در سر نيست.
انتظار روز برفي تـــو دلم داغ زده سرما
انتظار آفتاب گرم تــــو دلم يخ زده امــّـــــا …
و كودك گناه كاري چون من بعد از گناه به انتظار عفو اش است
بخشايش اش … كرم اش… به انتظار مي نشيد و چه خوب مرا مي بخشد.(انشآ الله).
و آيا خــــــدا هم به انتظار روزي است كه من آدم شوم؟؟؟!!!!
عاقل شوم … بالغ شوم؟؟؟!!!!
صادق و عابد شوم؟؟؟؟!!!!
كه چــــــــــــــه انتظاري بايد بكشد!!!!
انسانم آرزوست و آنچه يافت مي نشود آنــــم آرزوست…



کلمات کلیدی:
 
ميلاد
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۸  

به نام او که هميشه هست


وای چقدر تولد!...ذوق مرگ شدم
حسين...ابوالفضل...زين العابدين

السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

بر قدسيان آسمان من هر شبي يا هو زنم.......گر صوفي از لا دم زند من دم ز الا هو زنم
خدايا...تو اين روز مبارك ازت ۳ چيز مي خوام
اول اين كه يه كم از شجاعت و صبر حسين رو به ما بده
دوم اين كه كمكم كن مقاومت و فداكاري رو از ابوالفضل ياد بگيرم
سوم اين كه عبادت هامون رو مثل زين العابدين زيبا كن
الهي آمين

غزال


کلمات کلیدی:
 
تو دو رنگي...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٧  

به نام او که هميشه هست


سلام...
اين تر جمه شده يه شعر ترکی ه ...آقا اتابک گل از بچه های دانشکده يه روز صبح اول صبح يه
حال مادی-معنوی خاصی به ما داد...


از خلايق جفا ديدم..تمامآ بی وفا ديدم از آشنای بی وفا چه ماجرا های عجيبی که نديدم
آنهايی که ادعای يک رنگی می کردند .. آخر دو رنگ شدند...
تمام عقرب ها عقرب تر شدن و جانم را در حال گزيده شدن ديدم
به هر کی اعتماد کردم آخر قطع اميد از او شدم
پشتم شکست ...

فقط در اين دنيا خدا را ديدم


اگر از دستت بو سيد گول نخور آخر از پايت می کشد

اگر می بينی آب پای ديوار را می بوسد...

آخر آن ديوار را ويران می کند

Me 2 ... Me 2 ... Me 2 ... Me 2 ... Me 2 ... Me 2


مخلص همه بچه هاي خوش دل و با مرام...علي



کلمات کلیدی:
 
آغاز
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٦  

به نام او که هميشه هست

نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد
پريروز ساعت ۶ اين طورا بود كه از تلويزيون دادش.لامذهبا عجب كليپي ساختند.
مخصوصاً با اون تيكة اولش(با صداي اذان اصفهاني).معركه ست.
من نشسته بودم پشت ميز و داشتم ناهار مي خوردم(تو دانشگاه ناهار نخورده بودم)...وخواهر كوچكترم بيتا داشت اشكال درسيش رو رفع مي كرد و من هم با هيجان جوابش رو مي دادم كه اين كليپ شروع شد.
تازه صداش كم بود.ولي از اون جايي كه من صداي عصار رو از فلان فاصله و با فلان فركانس تشخيص مي دم،صداشو بلند كردم.
اولش هي جلوي خودم رو گرفتم كه جلو بيتا نه...ولي امان از اين دل...رودربايستي نداره...
اشكام ديگه نتونستن نريزن...مامان هم که تازه تلفنش تموم شده بود اومد منو بغل کرد و هی
گفت:خوب مادر جان!تو که اين طوری هستی خوب چرا نماز نمی خونی؟بهت آرامش ميده ها...
من هم که مخلوط بغض و اشک مانع حرف زدنم می شد تا يک ساعت فقط سکوت بود و گريه که می آمد...
آخه می دونی! تو اين دو هفته همش دارم نشونه می بينم(به قول آقا پا‌ئولو)و به قول بچه ها گفتني با ديدن هر کدوم از اونا مو به تنم سيخ می شه.اين كه ديگه آخريش بود...خوب من هم مگه دلم چقدر تحمل داره؟
از ديروز كه دوشنبه بود شروع كردم.اوليش رو تو دانشگاه خوندم.آخه كلي از نشانه ها از اونجا نشأت مي گرفت.خلاصه كه بعد از دو سال تموم،بالاخره...
آن كس كه رخش بيند،پاداش نخواهد هيچ ... بي او به بهشت اندر،يك لحظه نپايد بيش

غزال

کلمات کلیدی:
 
ای يار...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٦  

به نام او که هميشه هست


رفتم به راسته برده فروش ها و
پرنده هايي خريدم
براي تو اي يار
رفتم به راسته گل فروش ها و
گل هايي خريدم
براي تو اي يار
رفتم به راسته آهنگرها و
زنجير هايي خريدم
زنجير هايي سنگين براي تواي يار
بعد رفتم راسته ي برده فروش ها
و دنبال تو گشتم امّا نيافتمت اي يار…

“ژاك پره ور”
مخلص همه بچه های خوش دل و با مرام علی

نظر بده (please!!!)



کلمات کلیدی:
 
سکوت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۳  

به نام او که هميشه هست

سکوت يگانه ای که با هم تجربه می کنيم...همان است که همواره درکش کرده ايم...سکوتهای ديگر بی رحم و غير انسانی اند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چيز شکل می گيرد...
و در زندگی ما لحظه هايی هستند که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.
درون هر چيز در اعماق هستی نيرويی هست که چيزی را می بيند و می شنود که هنوز
قادر به درکش نيستيم. هر آنچه امروز هستيم...از سکوت ديروز زاده شده است.


جبران خليل جبران...........غزال

کلمات کلیدی:
 
تيغ بغض...
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۳  

به نام او که هميشه هست
بغض تو گلو مثه تيغ ماهيي كه تو گلو گير كرده مي مونه نه پايين مي ره نه بيرون مي پره
آب مي خوري پايين نمي ره , مي زنن پشت ات بيرون نمي پره …
هي سرفه مي كني … هـــي… و بي فايده است و بد تر گلو را مي خراشد…
كه بغض را بايد با محبت, با دل داري, با نوازش, با دوست داشتن خواباند و فرو نشاند…
با دوست داشتن با گوش دادن با يك لبخند با دل گرمي با… با… با شادي و شاد بودن بايد
تيغ بغض را از گلو به بيرون انداخت .
اشك ها را پاك بايد كرد , شيريني بايد تعارف كرد!!!!!
به سان يك دستمال كاغدي بايد شد و اشك ها را پاك بايد كرد…
مخلص همه بچه های خوش دل و با مرام... علی

کلمات کلیدی:
 
نه ديگه اين دلا دل نيست...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٢  

به نام او که هميشه هست
بد جوري دلم واسه خشايار مستوفي تنگ شده واسه اون اِه اِه كردن هاش واسه راه رفتنش واسه تو اون مخت مي زنم گفتن هاش واسه هرس پول زدن هاش واسه اون زرنگ بازي هاش
كلآ واسه اون جو دوستانه شون واسه اون دلاي مهربون شون (نه ديگه اين دلا دل نيست توي شهر قناري ول نيست…) واسه اون قهر و آشتياشون واسه…واسه اون بغل كردن هاشون
واسه اون دل داري دادن هاشون واسه اون غم همديگر رو خوردن هاشون واسه اون اشكاشون واسه اون غم و غصه هاشون واسه اون شادي هاشون واسه تك تك شون!!!
واسه اسپند دود كردن هاي خشايار واسه خوندن هاي خشايار :” شب هاي گلوبندك چه ناتموومه … بريم چايي و قليون تو قهوه خونه...”
واسه اون هرس خوردن هاش واسه اون سكته زدن هاش واسه اون لباس پوشيدن هاش واسه اون شلوار ش واسه … واسه…
واسه اون پاكي قلبش واسه اون چهره خندونش واسه اون سيماي دل نشينش!!!واسه اون حرف زدن هاش واسه آهنگ آخر ش واسه خونه شون واسه محله شون واسه خونگرمي شون دلم بد جوري گرفته!!!
كاشكي ما تهروني ها مثه اونا مي بوديم!!! اي كاش به درد هم مي رسيديم
اي كاش به درد هم مي خورديم
واسه خسيس بازي هاي خشايار عجب آدم دلنشيني بود واسه تو حياط جمع شدن هاشون واسه چايي ريختن هاي خشايار واسه رعشه دست ش واسه هندونه خوردن هاشون
واسه…واسه…واسه…
يادشــــــــــــــون بخيـــــــــــــــــــــــــــــــر...
نـــــــــــــــــــــــــــــه غلام؟؟؟؟





کلمات کلیدی:
 
تــــو...
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۱  

به نام او که هميشه هست




فکر می کنم اين عکس , هيچ ربطي به متن اش نداشته باشه نه؟؟؟
نه...
حتمآ يه دليلي داشته كه اين عكسُ انتخاب كردم.!!!!
هان....؟؟؟

مخلص همه بچه های خوش دل و با مرام...علی

کلمات کلیدی:
 
دعا
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٩  

به نام او که هميشه هست

خدايا !
به هر که دوست می داري‌ ... بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر داری ... بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

غزال

کلمات کلیدی:
 
دلشوره
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٩  

به نام او که هميشه هست

وای خدايا...دلم داره مثل سير و سرکه می جوشه...به قول
خودش قلبم اومده کف پام...چرا نيومد؟ آخه چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه؟ قرار بود
ساعت۱۱:۳۰ بياد...تو وبلاگ هم که چيزی ننوشته....آفلاين هم که نذاشته...ميل هم که نزده
...تلفن هم که نزده...اه آخه تا ۳ هم که بيشتر کلاس نداشت...نکنه اصلا دانشگاه نيومده...
آهان...اميد بيا تو يه زنگ به خونشون بزن ببين اومده ؟ آره خواهرش گوشی رو برداشت
گفت که اومده...پس يعني چی شده؟ .........آقا اين کتاب ديناميک قيمتش چقدره؟
وای خدايا شکرت...ديگه داشتم داغ می کردم...آخه آدم خونسرديش هم حدی داره

غزال



کلمات کلیدی:
 
چمدون
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۸  

به نام او که هميشه هست


ديروز يه چمدون باز کردم.عکس های مورد علاقه رو ريختم توش....
راستی حالا که دارم تو دردودل می نويسم بذار يه دردودل هم كنيم...
از دار دنيا فقط يه داداش کم داشتيم که الحمدلله خدا آرزوی اون رو هم به دلمون نذاشت.
خدايا شکرت...

کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٧  

به نام او که هميشه هست


سلام .سلامی به گرمای يک دوستی . يک دوستی با يک دوست دوست داشتنی و خوب و همدل.
از امروز من هم مفتخرم که توی صفحه درد و دل درد و دل هامو بنويسم.اما از اونجا که نمي شد اسمم جداگانه ثبت بشه گفتم که من اوّل نوشته هام هميشه می نويسم به نام او که هميشه هست (به جای اسم) ...خوب اينم يه جورشه ديگه ... و اما مراسم خوش آمدگويی:
به به...خوش اومدی دخترم(خوش اومدم)...ان شاءاللّه که پا قدم خوبی داشته باشم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جويای راه خويشتن باش ازين سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در ميان راه ديدار می کنيم
-حقيقت را
-آزادی را
-خود را...
در ميان راه می بارد و به بار می نشيند
دوستی که توانمان می دهد
تا برای ديگران مامنی باشيم و ياوری
اين است راه ما
تو و من...
 
احمد شاملو...



کلمات کلیدی:
 
معرفـــــــــــــــــــــــی...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٧  
سلام دوستان(رفقا) و سلام به خودم !!!
و سلام به او ....
خــــــــــــــــوب روز موعود رسيد و وقت معرفی دوست و همکارجديد( يا شايد قديم!!!)
ايشون مثه خودم polytechnic هست و بر عکس من صبور و خون سرد و خون گرم!!!!
(آخر خونگرم يا خونسرد؟؟؟؟) هردوش!!!
از ايشون خواهش کرديم که در نوشتن متون ما رو ياری بده اونم نا باورانه قبول کرد و...
آخه خودش يه ۱-۲ تا وبلاگی داشته ...
ولی به هر حال خوش آمد ميگم به او ... انشآ الله با حضور گرم اش رونقی به اين کلبه ی درويشی ما بده ...
(از قديم نديم ها گفتن.... در خونه ای رو که توش زن نباشه , بايد گل گرفت
اين وبلاگ ما هم مثه خوابگاه دانشجويي بی صاحاب و بی در و پيکره و در هم بر هم...

بسيار اهل مطالعه و ورزش و تفريح و ... اين جور مسائل ه ...
ديگه ديگه....ديگه همين تا بعد!!!!!


کلمات کلیدی:
 
اول فكر كن بعدآ نطق كن!!!!
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٦  

بعضي موقع ها بعضي حرف ها و حديث ها واقعآ بد جوري مخ و روح آدمُ مثه موريانه مي خورن و
هر كاري مي كني كه اين بار بزرگ و رو دوش ديگري بذاري و اين درد بزرگ و با يكي در مي يون
بذاري نمي شه يا آدمش پيدا نمي شه!!
تازه بعد شم كه يكي پيدا مي شه به حرف هاي هيچ و پوچت گوش كنه …
هي اين دست و اون دست مي كني … هي بالا و پايين ميري هي ميزني جاده خاكي
هي حاشيه ميري هي…هي مِن و مِن مي كني جنگ اعصاب پيدا مي كني …
روت نمي شه حرف بزني تازه اونم حرفي كه مي دوني دروغه و هيچ صحتي نداره!!
قلب ات مي خواد از جاش كنده شه!!پاهات شل مي شه نفس ات بند مي ياد
حواست پرت مي شه …
و بالا خره با هر جون كندني كه شده حرف اتُ مي زني و خيال همه رو راحت مي كني
بعد كه نطق ات تمووم ميشه و فكر مي كني مي بيني چه غلطي كردي كه گفتي...
سخت پشيموون مي شي كه چرا ديگه قلب و روح ديگران رو زخم و زيلي كردي!!!
انقدر غصه ات مي گيره كه كه ميگي كاشكي نگفته بودم!!!
كه اگه نگفته بودم روح ام و اعصابم راحت تر بود.
باز خدا رو شــــــــــــــكر...
كه سنگ صبور ما صبر اش بيشتر از اين حرف است كه
بخواد با اين بچه بازي ها تمووم شه!!!!

ان الله مع الصابرين


کلمات کلیدی:
 
اونجا چطور؟؟؟
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۳  

پير مرد روی ايوان پشت صندلی چوبی اش نشسته بود و پيپ در دهانش
سوار خسته ای آمد و کلاه اش را بالا انداخت و پرسيد....
مردمان اين شهر چه جور آدم هايی اند؟
پير مرد پرسيد : مردمان شهر شما چگونه اند؟
سوار گفت: مزخرف اند
پير مرد گفت : اينجا هم همين طور......
مدتی گذشت و سوار ديگری آمد.... از پير مرد پرسيد؟
مردمان اين شهر چه جور آدم هايی اند؟
پير مرد پرسيد : مردمان شهر شما چگونه اند؟
سوار گفت:مهربون اند و با صفا...
پير مرد گفت : اينجا هم همين طور....!!!!!!
همشهری ۳ مهر ۸۱ ص ۲۴
**************************************************************
آقا امروز خيلی خوشحالم فکر نمی کردم قبول کنه ولی وقتی گفت باشه می يام ....
انگار داشتم ...

از چند روز ديگه يکی از دوستان تو نوشتن متن ها من و کمک خواهد کرد
حالا بعدآ معرفی ميشن ...!!!!!


کلمات کلیدی: