دعا کنيد...
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


و باز جمله ای تکراری...که ...
بچه ها به شوخی به غورباقه ها سنگ می زدند و غورباقه ها واقعآ می مردند...
دددددد..... لامسبا دعا کنيد ديگه.... حال اش (حال دايم) خيلی خرابه....دکترا گفتن ديگه ....
لامسبا دعا کنيد... چرا انقدر بی اعتماديد نسبت به دعا هاتون...
آسوده مباش که بی نيازی يک آنه دگر پر از نيازی...
دعا کنيد...و فقط دعا...دعا...


کلمات کلیدی:
 
صد قصه مانده بر لبم...
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٧  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


اين هم يه آهنگ از حبيب... خوشم اومد ازش(از آهنگ) گفتم كه بذاريم تو web !!!
من مرد تنهاي شب ام مهر خاموشي بر لبم
تنها و غمگين رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهاي تنها
غمگين و رسوا
تنها و بي فردا من ام من مرد تنهاي شب ام مهر خاموشي بر لبم
من مرد تنهاي شب ام
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
كوله بارم را بسته ام
بي فكر فردا
با خود و تنها
عابر اين شبها منم
من مرد تنهاي شب ام مهر خاموشي بر لبم


توجه: اگه مي خواين آهنگ اش رو گوش كنيد اول آهنك خود وبلاگ رو stop كنيد بعد...


کلمات کلیدی:
 
التماس دعا
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٥  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


سلام ….عرض كنم كه… ما از دار دنيا همش 2 تا دايي داريم كه يكيشون از
بچگي بيماري قلبي داشت تا اينكه 10 سال پيش عمل كرد (تو سن 25-26)
سالگي (اگه اشتباه نكنم) و به طور واقعآ معجزه اسايي حالش خوب شد
(كف دكترا بريده شده بود…) بعد زن گرفت و زنش هم از اين قضيه خبر
داشت. زندگي ساده اي رو شروع كردن و دنيا داشت ميگشت تا اينكه پارسال
دوباره دريچه قلب اش مشكل پيدا كرد و اين دفعه ديگه نميشه عمل اش كنن.
و اين مشكل قلبش داره روي ديگر اعضاي بدن اش تاثير مي ذاره و همه
اعضاش دارن خراب مي شن… به قول خواهر زاده هاش اين دايي مون
كلكسيون بيماري هاست.(جز ايدز!!!)به هر حال كه الان وضعيت اش خيلي
خيلي خرابه و التماس دعا داريم .1-2 شب پيش كه رفته بوديم شهرستان
تولد پسرش بود ما هم رفتيم تولد اش (يه تولد ساده و گرم و صميمي )
ولي حال دايي ام خيلي خراب بود …همش سرفه…همش تنگي نفس…
به ما كه اصلا نچسبيد هي ميرفتيم شادي كنيم …تا چشمون به چشماي
اشك آلود دايي مون ميفتاد … يه جورايي ته دلمون مي لرزيد… اشك دل
جاري مي شد…

و واي بر ما كه اين چه راز ناگفته اي است اين چه رازي است كه بايستي
پنهان بماند ؟؟!!! و آن شب او بوي بهشت مي داد چهرش بهشتي بود
ساده و گرم …انگار قلب اش نه براي حيات كه براي جاي ديگر مي تپيد.
واي كه خدا چرا بايد چنين باشد ؟ مگر چه گناهي بود برايش كه اين چنين
زجري لايق اوست . يا كه تا چه حد بايد يه كي رو دوست داشته باشي
كه بخواي اينجور زجر كشش كني؟؟؟امتحان تا چه حد ؟؟؟
واي كه من مي ميرم گَرَم دانند كه خواهي مرد!!!
واي كه من تاب ديدن نفس هايش را نداشتم و او چگونه اين چنين نفس
مي كشيد؟
او نيز زندگي را دوست دارد …حيات را محيا …حي…
او هم دوست دارد زنده باشد و زنده بماند شاد باشد برقصد شادي كند

بندگي كند عبادت كند …كه چرا چنين مي كني با ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و ديشب ما را گريه اي واجب بو د به حال خويشتن و از براي ما حسادتي
بود به حال اين عزيز كه او بهشتي باشد و ما… و خوشا به حال زنش
كه مي دانست با كي آغاز كردست و چه صبري دارد اين زن كه غم دل بروز
نداد و تحمل كرد تا كه خداوند پاداش صبراش را دهد…

و ان الله مع الصابرين


خوبا ن كه خوب اند . نيكان چه نيك رفتند .ما را چگونه خواهند برد؟؟؟
بهانه اي نيست.!!!



کلمات کلیدی:
 
بدون شرح
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٤  

به نام او که هميشه هست


از دورها
دورها
می آيی
و فقط يک چيز
يک چيز کوچک
در زندگی من جابجا می شود
اين که ديگر بدون تو
در هيچ کجا نيستم

*****************************************
دريا خودش را با موج تعريف می کند
جنگل خودش را با درخت
آسمان خودش را با ستاره ها
و من
خودم را با تو تعريف می کنم...


يا حق


غزال


کلمات کلیدی:
 
بچه ها را چه کنيم؟...
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


ما را باش كه چه آسان مي فريبند…
و چه آسان دل نگران خواهيم شد
كه چه بد دلواپسي است اين بي عقلي هاي كه در پس فكر كردن ها خفته.
چه ناشكريم…
و واي بر ما كه قدر داني, قدر مان ندانست و فراموش اش شديم.
و چه رنگ ملايمي دارد با هم بودن ها …فكر نكردن ها و عمل كردن ها شاد بودن ها
خنديدن ها…باور كردن ها
و چه آرام بخش است آن اعتقادات پاك و آن اعتماد كردن ها …
و چه زيباست با سكوت حرف زدن ها …
و چه زمستان سردي است اين جواني ها و تابستان شادي ها مي چسبد
بعد از اين سرماي دل نگراني ها تا قلب همچون يخ در دل ها آب شود…
ما كه خود نبوديم تا بدانيم و بفهميم كه چه كرديم با خود و چه شد بر ما…
و چيست اين دل نگراني ها … آه كه ميدانم و نيست توان گفتن ها …
و ترس بر ما غلبه كردست به چه سنگيني… و نيست گريزي از اين همه آه ها…




کلمات کلیدی:
 
خسته
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩  
از زندگی از اين همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
از خود که بی شکيبم و بی يار خسته ام

غزال


کلمات کلیدی:
 
ميشه از عشق تو گفت
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو مغرب نو مشرق نو بر پا كرد
ميشه از برق نگات خورشيد و خاكستر كرد
ميشه از گندمي اي سر زلفت يه عالم شعر نوشت
آره از عشق تو ديوونگي هم عالمي ه آره از عشق تو مردن داره(2)
ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو ديوونگي هم عالمي
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت



کلمات کلیدی:
 
what is the Matrix
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٧  
تا حالا رويايی داشتی که خيلی مطمئن باشی واقعيه؟
اگه نتونی از اون خواب بيدار بشی چی می شه؟
چطور تفاوت بين دنيای رويايی و دنيای واقعی را می فهمی؟

اگه جوابی داشتی ما رو هم بی خبر نذار

يا حق

غزال


کلمات کلیدی:
 
ببين کجای کارت مشکل داره؟؟؟؟...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٢  

به نام او که مي داند و دانسته نمی شود


چرا شما آدم آ (نه من(اصلا منظورم خودم نيست آ !!!) !!!) دوست دارين نظرات خودتون رو
به ديگران به زور و فشار به همراه چاشني دعوا به مغز گيج ما تزريق و تلقين كنين؟؟؟!!!!!
چرا واسه قبولاندن و باوراندن!!!(يكي از خوبي هاي وبلاگ نويسي اختراع لغات و اصطلاحات
جديد ه !!!!) نظرات خود از مثال هاي دروغين و حرف هاي بلوف گونانه (!!!) استفاده
مي كنين؟؟؟؟!!!!!
كه چي؟؟ حالا فكر كن مثال دروغين ات كار ه خودش و كرد و من اغفال شده بيبدم و
حرف ات رو باور كردم !!!و با تو هم نظر شدم فكر مي كني اين راهش ه؟؟؟ اين راه درسته؟
انساني ه؟؟؟؟ چرا دروغ چرا؟
پس معلومه يه جاي كار ت و يه جاي نظرت مسكلي داره كه متوسل به دروغ شدي …. نه؟؟؟
آآآآآآآآآآآآآآآآ خوابم ميياد… بريم بخوابيم بابا حال داريم… 1 هفته كمبود خواب دارم…


کلمات کلیدی:
 
دوستی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٧  

به نام او که هميشه هست

فکر تو عايق سرمای من است
فکر کردم به صميميت تو گرم شدم
خنده کن ‌؛ خنده که با خنده تو
آفتاب از ته دل می خندد...

شرم در چهره من داشت شقايق می کاشت
سفره انداخته بوديم و کنارش با هم
دوستی می خورديم

حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت
باز هم حرف بزن...

يا حق

غزال

کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٥  

به نام او که هميشه هست


خوب من امتحانهام تموم شده و می تونم بنويسم
فقط خواستم به دوستان سلامی کرده باشم

يا حق

غزال


کلمات کلیدی: