مي يايي؟...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٩  
سلام ... اين متن رو تو وبلاگ عليرضا کريمی (از بچه های نيک روزگار و خوب دبيرستان) ديدم.



کلمات کلیدی:
 
بدون تو هيچ هستم ..ندارم اميدی به فردا...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۸  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


و او بود که با دستان خود اطاق ام را به آسمان ها برد و روحی دوباره بر آن دميد تا که شايد...
و پنجره اطاقم را رو به آسمان ها باز کرد تا که شايد...
و آن زمان ها بود که قبله ام کعبه نبود ..آسمان بود و رو به سوی خود او سجده می کردم...
که آن زمان ها بود محراب ام دل او بود آن زمان ها بود که صدای ذکر اش را از نفس ام
می شنيدم و عطر اطاقم بوی آسمان را می داد...
حيف ..که تازه در اين زمان همه آنها را فهميدم...
و حال آسمان کجاست؟ ...چرا اطاقم پنجره ای ندارد؟و اکنون کعبه ای هم پيدا نمی کنم
چه رسد خود اش را...سال های سال است به دنبال محرابی از جنس نور می گردم...
ولی افسوس که همان محراب خاکی قديمي هم از دست دادم...!!!!

کلمات کلیدی:
 
جان زتن رفته به تن بازرسان...
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٦  

به نام او که مي داند و دانسته نمي شود



قبل از هر سخني اجازه اي گرفته باشيم از صاحب جمله بالا...كه از (غ(م).م(ق))(شايد!!) است.
ما نگوييم بدو ميل به نا حق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
....
عيب درويش و توانگر به کم و بيش بداست
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم
...
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ از خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم

کسی نمی گويد که شما بايد بدون گناه و معصوم باشيد ولی از شما انتظار می رود که
به راههای خطا نروی و عذر برای کار خطای خود نياوری که همه اين کار را می کنند....

يا رب آن آهوي مشكين يه ختن بازرسان
وان سهي سرو خرامان يه چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان زتن رفته به تن بازرسان
...
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيك خبر گير و سخن بازرسان
راستی ديگه آخر ای ترم ه و بعد از ۱ ترم درس نخوندن و ...بايد نشست و مثبتانه !!! درس خوند..
ديگه شايد تا ۲-۳ من چيزی ننويسم مگر اينکه اتفاق خاصی بيافتد و مجبور شم بنويسم
پس فعلآ تا 2-3 هفته ديگه...باباي...ولي شما همچنان نظرتون رو راجع به متن پاييني بدين!!!


کلمات کلیدی: